می نویسم، به یاد شما

یک سال پیش تو همچین روزهایی اون اتفاق وحشتناک واسه بیژن پسرخالم افتاد (پست پارسال ). خیلی دوست داشتم واسه سالگردش یه مطلب واسش بنویسم. که بدونه یادش واسه ما زنده است و غم نبودنش چقدر آزارمون می ده. اما از اونجا که تاریخ دقیق فوتش رو نمی دونستم و یکم هم کالج سرم رو گرم کرده بود این دست و اون دست می کردم. کاش هرچیز دیگه به جز مرگ امین باعث نوشتن این یادبود می شد... .

بیژن جان، یک سال گذشت. از اون اتفاق شوم... سر کار بودی، اداره ی برق. داشتی ترانس برق رو تعمیر می کردی که برق گرفتت و ترانس هم منفجر شد. شاهدها ماجرا می گفتند دیدند که یه نفر مثل یه گلوگه آتش از بالا ستون برق افتاد پایین. مردم دورت جمع شدند اما از ترس اینکه خودشون دچار برق گرفتگی بشن نزدیکت نمی شدن تا آتیشت رو خاموش کنن. وقتی خوب سوختی خاموشت کردند. 92% سوختگی! تنها جایی از بدنت که نسوخته بود دستات بود، اون هم به خاطر اینکه دستکش دستت بود. وقتی بردنت بیمارستان حالت ظاهرا خیلی وخیم نبود. حرف می زدی. به مامانت گفته بودی نترس مامان من نمی میرم. حدود دوازده روز بیمارستان بستری بودی. همه به بهبودی ات امیدوار بودن. آخه ظاهرا حالت خوب بوده. اما دکترها از همون روز اول به مهدی، پسرخاله فاطمه، گفته بودند که کسی با همچین درصد سوختگی زنده نمی مونه و قطع امید کرده بودند. آخه همه اجزا بدنت از داخل پخته شده بود و بعد از گذشت چند روزهمه بدنت از داخل عفونت کرد. اما مهدی به هیچ کس نگفته بود. تو هم نموندی. خیلی زود رفتی. من یکی که اون سر دنیا بودم و حتی خبر مرگت هم سه روز دیر به گوشم رسید. چه برسه به بستری شدنت! می خواستن من چیزی ندونم. که البته خیلی هم اتفاقی فهمیدم. داشتم با عموم حرف می زدم و حواسش نبود گفت که مامانت اینا شیراز نیستند و رفتن خوزستان و باقی ماجرا... . خیلی شوکه شدم. خاله مهین، مامانت، تو این ماجرا داغون شد. هنوز که هنوزه افسرده بود. خیلی وقت بود موهای سفیدش رو دیگه رنگ نمی کرد و حال و حوصله اصلاح صورت هم نداشت. خاله به تمام معنا پیر و گوشه گیر شد. مامانم هم که اومده بود آمریکا به محض اینکه حرف راجع به تو پیش میومد اشکاش سرازیر می شد. می گفت بیژن به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید، جوون مرگ شد. می گفت بیژن تازه کارش دائم شده بود و حقوقش بالا رفته بود. خوشحالی هات زیاد طولانی نشد پسر خاله...

و حالا هم ماجرا امین اتقاق افتاد. چند ساعت پیش زنگ زده بودم ایران واسه تسلیت و هم دردی. می خواستم قوی باشم و بهشون روحیه بدم. اما به محض اینکه مامانم موبایلش رو جواب داد و زد زیر گریه خورد شدم. تو خونه صدا قرآن و جیغ و گریه بود. حدس می زنی گریه کی از همه بلند تر بود؟؟؟ آره. مامانت. باهاش حرف زدم. صداش بالا نمیومد. فقط هی می گفت خاله، عزیزم، داغ بیژنم تازه شد... دل سنگ هم آب می شد. زندایی مینا گریه می کرد و می گفت نرگس نیستی ببینی جوون هامون چطوری دارن یکی یکی میسوزن... حالا اون ها بودن که می خواستن به من دلداری بدن و آرومم کنن. هیچ می دونی امین تو لحظه حادثه برای گرفتن غذا با یه راننده از کارگاه می زنه بیرون و اصلا اونجا نبوده؟! و موقع انفجار حدود 300 متری از محل حادثه دور بوده. از ترس اینکه ماشین منفجر نشه از ماشین می پره بیرون. اما انفجار گاز مثل انفجار بمب اتم می مونه. شروع می کنه به دویدن. حرارت اونقدر زیاد بوده که از پشت می زنه بهش و باعث 70% سوختگی می شه! تو بیمارستان به مهدی و مرتضی گفته بوده جهنم خدا رو، رو زمین تجربه کردم... اگه امین از ماشین پیاده نشده بود، الان زنده بود. اون راننده با ماشین فرار کرد و هیچ اتفاقی واسش نیفتاد. آره... امین هم جوون مرگ شد... .

چقدر اتفاق ها بدی تو این یک سال افتاد. وقتی یکی راجع به مرگ شما ها صحبت می کنه، تو یه لحظه می گه شما فوت شدین. اما اون نوع مرگ، مرگی نیست که آدم بتونه تو یه لحظه توصیفش کنه. وقتی داشتین می سوختین، هر ثانیه یک سال طول می کشید براتون. باور اینکه چه درد و زجری اون لحظه ها کشیدین دلم رو تیکه تیکه می کنه. حالا کیه که منکر جایگاهتون تو بهشت بشه؟؟؟ می دونم دارین از اون بالا با لبخند نگاهمون می کنید. تو رو خدا از خدا بخواین تحمل این مصیبت رو واسمون آسون کنه. مخصوصا واسه مادرهاتون... روحتون شاد جوان های ناکام فامیل.

باز هم...

دیگه دارم از دست این زندگی خسته می شم. همه چیزش مسخره است. همه چیز نابجا است. دلم نمی خواست دیگه تو وبلاگم راجع به مرگ کسی بنویسم. دلم می خواست اینجا جای خاطرات خوب باشه. و اگه هم مرگی در کار باشه جوری باشه که آدم بتونه به خودش بقبولونه که مرگ حقه. اما به خدا مرگ یه پسر 27-28 ساله تو محیط کار، به خاطر بی لیاقتی و عدم احتیاط یکی دیگه حق نیست...

امین، پسردایی جوان مادرم امروز در بیمارستان به دلیل سوختگی ناشی از انفجار در خط لوله پالایشگاه سرخس به رحمت خدا پیوست. خدا باعث  و بانی اش رو لعنت کنه و روح امین رو غرق در شادی.

خیلی خیلی واسش زود بود...

لینک خبر

اسامی کشته شدگان و مجروحان و مفقودین حادثه!

همای مستان

سلام

دیشب کنسرت همای مستان بودیم. آقا یـــــــــــــــــک حالی داد. خیلی نوازنده هاش کار درست بودن. مخصوصا یه آهنگ کردی خوندن که محشر بود. یه آهنگ دیگه هم داشتن که شنیده بودم به خاطر این از ورود به ایران منع شدن. واقعا زیبا بود. و آخرین آهنگی که اجرا کردن هم ایران سرای من بود که حسابی هوایی مون کرد.

 

چون می دونستم یکشنبه از خونه می رم بیرون و نمی تونم درس بخونم شنبه خودمو کشتم و تا ساعت 4صبح درس می خوندم و تونستم تمرین ها شیمی ام رو تموم کنم. یعنی شنبه شب خوب نخوابیدم. دیشب هم تا رسیدیم خونه ساعت 2شب شد و تا خوابیدیم 3. صبح ساعت 7 که ساعت زنگ می خورد دلم می خواست ساعت رو بشکونم. خیلی خسته بودم. تلو تلو خوران رفتم دستشوییzombismiley.gif : 46 par 25 pixels. آب زدم به صورتم تا یه خورده حالم سر جاش اومدwellduh.gif : 57 par 28 pixels.. خلاصه آماده شدم و رفتم کالج و از همیشه هم زودتر رسیدم و خوشحال که جای پارک خوبی هم گیرم اومده. اما رفتم دم در کلاس و دیدم کلاس امروز کنسل شده. آخه این چه جور حال گیریه خدا؟؟ losersmiley.gif : 43 par 28 pixels.معمولا کلاس کنسل بشه زنگ می زنن بهمون اطلاع می دن، اما این بار ندادن و نگذاشتن من هم یه خورده بخوابم.رفتم تو کتابخونه که درس بخونم. اما یه ریز داشتم خمیازه می کشیدمخمیازه. دهنم درد گرفته بود. بالاخره خودمو کنترل کردم و نشستم به درس خوندن تا کلاس بعدیم شروع بشه. که یه پسری اومد میز جلویی ام روبرو یه دختره ای نشست. از لهجه اش هم معلوم بود که آمریکایی نبود. شروع کرد به بلند بلند حرف زدن با دختره. اولش عصبانی شدم که حالا که می خوام درس بخونم این یارو حداقل نمی کنه آروم صحبت کنه. اما یکم که گذشت دیدم قضیه جالب شد و داره مخ می زنهflirtysmile2.gif : 41 par 27 pixels.. یه جمله سوال درسی می پرسید یه جمله سوال ها مشکوک شخصی.مثلا:

-من فقط یه سوال دارم. تا کجا باید واسه امتحان بخونیم؟

-راستی آخر هفته ها کجا میری؟ می دونی که من مجردم... من تا 15 سال دیگه نمی خوام ازدواج کنم می خوام آزاد باشم

- من کوییز قبلی ام رو خیلی خوب دادم. سوال ها آسون بود

- می تونم شمارت رو داشته باشم؟؟ می دونی ممکنه بعضی وقت ها سوال درسی داشته باشم!

- تو هم اگه سوال درسی داشتی این شماره منه...laugh1.gif : 19 par 19 pixels.

- فقط خواستم بدونم زنگ بزنم خودت گوشی رو بر می داری دیگه. آره؟؟؟

- من دم در منتظرتم

آخر هر جمله اش هم  می گفت می فهمی که چی می گم؟؟؟ خدا خفه شون نکنه که درس خوندنم یادم رفت. خیلی وقت بود همه فکر و ذکرم درس و آینده ام شده بود و یادم رفته بود آدم احساسات هم داره!

امااااااااااا سوژه ی هفته یه آقا اهل سومالیه که تو فیس بوک پیدام کرده و 7سال شیراز بوده. خیلی باحاله. فارسی رو با لهجه شیرازی می نویسه:

Duad: man az didane profile shoma khosh hal shodam chon che az shirazi va man irani nistam ama dar shiraz 7 sal bodam

Narges: Cool. Where are you from?? And how did u find my profile

Duad: aval iedet mubarak bashe,i have got your profile in the facebook chon khoshgili hatman dide mishi and i'm from kenya ama asle man somalie man irani bodano shirazi mishinasam chon ye omr mehmon navazi bedehkaram khob dar shiraz kojo sakin bodid ma'ale abad, zargeri, qasredasht, man tape telefezion bodam narges joon ye alam salam mifrestam
ghorbanet

دارم می میرم از خواب و کلی هم درس دارم. برم قهوه بخورم .

این روزهای من

سلام

بازگشت پیروزمندانه لپ تاپ دلبندم به آغوشم رو تبریک می گم و امیدوارم دیگه اینجوری اذیتم نکنه و رفیق نیمه راه نشه که نمی دونه این چند روز چقدر غصه اش رو خوردم و چقدر به وجودش احتیاج داشتم ( آدم شوهر نداشته باشه به لپ تاپ پناه می بره دیگه به کسی نگید اما لپ تاپ من شب ها هم جفتم رو تخت می خوابه ).

آره لپ تاپم درست شد. البته مشکل سخت افزاری نداشت و برنامه هاش قاط زده بود و ویروس هم نبود. چون من آنتی ویروس قوی نورتون دارم که سالیانه واسش پول می دیم. خود یارو هم گفت ویروس نبود اما نمی دونیم چی باعث اینقدر مشکل تو لپ تاپت شده. حدود ۱۶۱ دلار هم خرج گردنم افتاد چون گارانتی نرم افزار نبود. و اینکه همه فایل ها و اطلاعات و برنامه ها و خلاصه هر چیز روش بود رو از دست دادم. طرف بهم گفت اگه می خوای اون ها رو واست ذخیره کنیم باید ۱۰۰ دلار بدی و منم چون کف گیرم به ته دیگ خورده بود گفتم نه لازم نیست. چیزها مهم رو در آوردم. اما اصلا حواسم به برنامه ها نبود. مهم ترین برنامه هم مایکرو سافت آفیس بود که تو این دوره زمانی واسه من نقش آب حیات رو داره و تو تمام کارها درسی ام به این برنامه احتیاج دارم. دلیل اینکه بهش فکر نمی کردم هم این بود که کد آفیس ۲۰۰۷ رو دارم و واسه داشتن برنامه فقط باید نسخه آزمایشی اش رو دانلود می کردم و کد رو می ذاشتم. حالا که می رم تو سایت ماکروسافت، چون نسخه جدید ۲۰۱۰ اومده دیگه لینک دانلود ۲۰۰۷ رو نداره و من موندم و حوضم. واقعا گیر کردم و نمی دونم چی کار کنم. به احتمال زیاد باید ۲۰۰ دلاری واسه خرید برنامه جدید پیاده بشم. نورتون هم مشکل دیگه ای داشتم که کامپیوترم رو در حال حاضر محافظت شده حساب می کرد و خدا رو شکر اون رو تونستم درست کنم.

الان هم کلاس English Composition تموم شده و من اومدم تو کتابخونه دانشکده نشتم که دقیقا به همین خلوتی و ساکتی هست که مشاهده می کنید:

سه ساعت دیگه کلاس تاریخ هنر دارم که معلمش همین معلم درس قبلیمه و واقعا خیلی باحال و خوبه. البته هنوز نمره هام رو نداده ببینم چطوری نمره می ده اما خیلی کلاسش شاد و راحته. مخصوصا این درس تاریخ هنر که یه چیز تو مایه ها تاریخه رو یه جوری درس می ده که انگار داره واست قصه خنده دار تعریف می کنه و باعث می شه مطالب همیشه تو ذهنمون موندگار بمونه. به عنوان مثال می گفت: پژوهشگران تا دوره ی ۱۸۰۰ میلادی نمی دونستن چه جوری خط مصری رو بخونن تا اینکه به سرباز فرانسوی جیشش گرفت . جریان اصلی اینه که در اون زمان یکی از سرباز ها ناپلئون دستشویی اش می گیره و موقع انجام کارش یه سنگ بزرگ سیاه(Rosetta Stone) رو پیدا می کنه که روش یه مطلب خاصی رو به سه زبون نوشته بودن و از اونجایی که می دونستن دو تای دیگه رو بخونن، با کمک اون دو زبان، تونستن خط مصری رو هم ترجمه کنند. خوب من این سبک درس دادنش رو خیلی دوست دارم. چون مطالب داره به شکل ساده و سرگرم کننده تو ذهنم شکل می گیره. خوشحالم که از این معلم ها نیست که بیاد سر کلاس و طوطی وار مطالب رو عین کتاب بیان کنه و ما هم فقط حفظ کنیم و فرداش یادمون بره. امروز سر کلاس قبلی ام داشت یه سری عکس ها رو نشون می داد تا ما راجع بهشون بنویسم و وقتی داشت راجع به عکس حرف می زد تا ذهنمون رو آماده کنه یه تیکه باحالی انداخت که تا ۱۰-۱۵ دقیقه من نمی تونستم جلو خنده ام رو بگیرم. به دو دلیل اینجا نمی نویسمش: یک اینکه بالا ۱۸ سال هست و زشته عمومی بنویسم و ما ایرانی ها مثل آمریکایی ها نیستیم و این جور مسائل رو عمومی نمی گیم. دو اینکه خوندن کی بود مانند شنیدن. مطمئنم اون حسی که شنیدنش داره خوندنش نداره. طرز بیان و موقعیت بیان مطلب خیلی مهمه. 

خلاصه اخبار و نیازمندی ها:

  • خدا رو شکر تا الان از تمام معلم ها این ترمم راضی هستم
  • کسی به من سایت شکلک ها رو می ده؟؟ گمشون کردم
  • یکشنبه میرم کنسرت همای مستان
  • این دو هفته کلی امتحان دارم
  • تابستون سال دیگه می خوام بیام ایراااااااااااااااان
  • عید فطر رو به همه اون هایی که روزه گرفتن تبریک می گم
  • کسی لینک قانونی واسه مایکروسافت آفیس ۲۰۰۷ Professional داره؟
  • دوستتون دارم
  • طناز خانم، دختر مرضیه(دختر خالم) به دنیا اومد. عزیزززززززززززممممممممممم. الهی خاله نرگس قربون اون دماغ گنده ات بره جیگیلیه خودم. نمی تونم صبر کنم برا دیدنت( در ضمن دخترمون تازه به دنیا اومده هنوز ورم داره. دماغش کوچیک می شه انشاالله)
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • بسه دیگه تموم شد

گشت و گذار و ضد حال

سلام

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم لپ تاپم روشن نمی شد. با کلی دردسر و ترفند روشنش کردم و نشستم پای درسام. حدود دو ساعت بعد وسط تایپ کردنم یهو صفحه فریز شد. ری استارت کردم و بعد دیگه روشن نشد. خیلی حالم گرفته شد و باید هم می رفتم تمپا واسه سینما. اومدم خونه و شروع کردم به آماده شدن که جواد زنگ زد و گفت بچه ها شب می خوان برن بیرون.اگه می خوای من و تو هم با اونها بریم، البته چون من به تو قول دادم هرچی تو بگی. منم دیدم زیاد مایل به سینما نیست گفتم باشه. رفتم خونش دیدم تنهاست گفتم علی کو پس؟؟ گفت یه هفته پیش رفت کانادا!! سوپرایز جالبی بود آخه می خواستم برم رو مغز علی واسه سینما!!! خلاصه رفتیم شام بیرون، یه رستوران یونانی. اردلان و رعنا هم مرتبا از خودشون الکترون و پروتون عشق تراوش می کردند و همدیگه رو جذب می کردند ( معلومه امروز شیمی می خوندم؟؟؟)!!! دفعه آخر دیدمشون اینجوری نبودن. گویا جدیدا خبرایی شده من بی خبر بودم. حتی موقع شام اردلان اومد پول رعنا رو هم حساب کرد(ما هر وقت می ریم بیرون هرکس پول خودشو حساب می کنه). خلاصه شب خوبی بود و کلی خندیدم. اما من وسط یه مشت بچه خرخون گیر کرده بودم!! آخه این دوست ها من همشون لیسانس و فوقشون رو صنعتی شریف و دانشگاه ها معتبر ایران گرفتن و الان واسه دکترا با ویزا تحصیلی اومدن. کنارشون احساس بی سوادی می کردم! آخر شب محسن گفت سینماتون رو به هم ریختیم ها. منم گفتم اشکال نداره فردا خودم تنهایی می رم. تو ماشین وقتی جواد رو رسوندم گفت فردا حتما می خوای بری سینما؟؟ گفتم اگه تنهایی حوصله ام بشه آره. گفت اگه ممکنه حوصلت نشه بیا دنبالم باهات میام.

فردا صبحش وقت لیزر داشتم. بعد زنگ زدم جواد رو از خواب ناز بیدار کردم. گفتم بیدار شو دارم میام دنبالت. رفتیم سینما. اما فیلم اصلا اونجوری نبود که انتظار داشتم. خیلی ضعیف تر از جن گیر یا فیلم ها ماورا طبیعه دیگه بود. فقط می خواستن با حمله ور شدن یهویی به دوبین بیننده رو بترسونن. وگرنه صحنه خیلی ترسناک نداشت. یه مقدار هم بی سر و ته بود. هنوز که دارم فکر می کنم نفهمیدم جریانش چی به چی شد. اگه کسی خواست تو پست بعدیم خلاصه داستانش رو می ذارم.

عصر اومدم خونه و دیدم لپ تاپ نازنینم هنوز کار نمی کنه و از اونجا که منم همه کارها دانشگام مثل تمرین هام و گزارش هام و حتی خوندنی هام با کامپیوتره حسابی حالم گرفته شد. مخصوصا اینکه کلی از پروژه ها که باید این هفته تحویل بدم فقط رو لپ تاپ ذخیره کرده بودم. با عمو اینا رفتیم جایی که خریده بودمش و چون زیر یک سال از تاریخ خریدش می گذره هنوز گارانتی بود و اون ها تونستن موقت روشنش کنن تا من پروژه هام رو از توش در بیارم. اما اونجا نگهش داشتن و حداقل سه روز و حداکثر سه هفته بی لپ تاپم! خیلی سخته!!!! الانم با لپ تاپ عمو آنلاین شدم اما باهاش راحت نیستم.

پیشاپیش ببخشید اگه این مدت بی لپ تاپی باعث می شه کم بهتون سر بزنم

قدم اول

سلاااااااااااااااااااام

امروز اولین کوییز رو خوب دادم. فکر کنم نمره کامل رو بگیرم.

امیدوارم شروعی واسه پایان شیرین باشه.

فردا صبح حساب دیفرانسیل دارم، شیمی، آزمایشگاه شیمی، عصر وقت آرایشگاه واسه ابرو، بعدشم میرم کتابخونه تا ساعت ۷:۳۰ درس می خونم. تا برسم خونه می شه ۸. پس می شه۷ صبح تا ۸ شب.

زنگ زدم جواد در مورد قرار جمعه مون واسه سینما، ساعت و روز دقیقش رو بهش بگم. می گفت نرگس این چه فیلمیه تبلیغش رو دیدم ترسیدم. گفتم اه خودت اون بار گفتی فیلم ترسناک دوست داری!!! گفت نه من نگفتم علی ت گفتitwashim.gif : 66 par 38 pixels.!!! خلاصه منم مرامی گفتم اوکی می ترسی نمی ریم. غیرتی شد گفت نه جمعه منتظرتم، خیلی وقته سینما نرفتم. گقتم کسی دیگه نمیاد؟؟ گفت والا فکر نکنم کسی جرات کنه، حالا تا ببینم. جمعه بعد سینما اگه از ترس زهره ترک نشده بودیم آپ می کنم. راستش تنها فیلمی که یه خورده واسم ترسناکه همین فیلم ها جنی هست... اما چه کنم که ترس باعث نمی شه نگاه نکنم...

دارم آهنگ گوش می دم و قر می دم

ترم پاییز 2010

سلام خدمت دوستان گلم

می خواستم زودتر آپ کنم. اما به شدت سرم شلوغ شده. ترم شروع شده. منم یه روز قبل از شروع ترم یه درس دیگه برداشتم و این شد که این ترم ۱۵ واحدی شدم. درسا عبارتند از:

Calculus 1، Humanities, chemistry 1 and LAB, English Composition 1

شیمی و آزمایشگاه کلا جداگانه هستن و دو تا کتاب جدا و دو تا امتحان  جدا... .

خلاصه اینکه دوشنبه تا پنج شنبه ساعت ۸ صبح پا می شم میرم کالج ساعت ۸ شب میام خونه. بعدشم اکثر وقتم رو دارم درس می خونم. خودم اینو خواستم. چون گفتم حالا که کار نمی کنم بذار زیاد درس بگیرم. آخه مینا دوستم هم که خیلی باهاش وقت می ذاشتم این ترم خیلی سرش شلوغه و اون دیگه بدتر از منه. چون کار هم می کنه. پریشب بهش زنگ زدم، گریه اش گرفته بود بیچاره، می گفت می خوام درس رو ول کنم اصلا. خلاصه کلی دلداریش دادم و گفتم یه نگاه هم به من بندازه و باهاش احساس هم دردی کردم. شاید بعدا عکس کتاب هام رو براتون گذاشتم تا خودتون به عمق فاجعه پی ببرید!

راستی، کتاب هام خیلی گرون بودننننننننننن. جیگرم کباب شد تا خریدمشون. رو هم رفته حدود ۷۵۰ دلار شدن. همشون هم چاپ جدید بودن نمی شد دسته دوم بخرم. هی می رفتم کتاب فروشی یکیشون رو می خریدم و میومدم بیرون بعد کلاسم یکی دیگشون رو. اینجوری دردش کمتر احساس می شد . حالا اینجا رو داشته باشین. کتاب Humanities یا همون هنر در تمدن ها ۱۲۰ دلار بود. حالا که خریدم و رفتم سر کلاس معلمه گفت ما واسه امتحان از کتاب استفاده نمی کنیم و باید برید از اینترنت درستون رو بخونید. فقط عکس ها کتاب رو نگاه می کنیم. حالا منو می گی تیرم می زدی خونم در نمیومد. یعنی واقعا فکر کرده بود پول علف خرسه؟؟؟ ۱۲۰ دلار که عکس هاشو نگاه کنم؟! آخر ساعت رفتم پیشش گفتم اگه فقط واسه عکس هاست من میرم کتاب رو پس می دم. گفت آره اشکال نداره. عکس ها تو اینترنت هم هستن. پس ۱۲۰ دلار از ۷۵۰ دلار کم کنید

آها یه چیز باحال دیگه، استاد شیمی تو آزمایشگاه به هر دو نفر یه کمد اختصاصی داد که از وسایل داخلش مشترک استفاده کنن. من افتادم با یه پسری. استاد گفت من اسم وسایل ها رو می خونم. یکی از شما چک کنه ببینه تو کمد هست یا نه، اون یکی، رو کاغذی که می دم بهتون چک مارک بزنه. حالا من باید چک می کردم به برایان می گفتم چک مارک بزنه. والا من اسم وسایل آزمایشگاه به فارسی هم درست نمی دونستم چه برسه به انگلیسی. می گفت فلان چیز رو دارین؟؟ من یه چیزی ور می داشتم می گفتم اینو می گه؟؟؟ برایان می گفت نــــــــــــــــــــــــــــــــه این چیه!!! اونه!!!! دلم واسه بیچاره سوخت که با من افتاده.

اما جمعه وقت استراحته. با جواد اینا میریم آخرین جن گیری رو ببینیم!!!

سه شنبه اولین امتحانمـــــــــــــــــــــــــــــــــه

راجع به پست قبل شواهد می گه واقعیت داشته. خدا رحمتش کنه.

اسما فیلمی که گفتی رو امشب دیدم. بد نبود. اما به نظر من دختره مرده بود اما نمی خواست باور کنه. پیامش هم این بود که قدر چیزایی رو که داشت و قدر کسی که دوست داشت رو قبل از مرگ ندونست. از ترس اینکه یه وقت دوست پسرش تنهاش بذاره و شکست عشقی بخوره و قلبش بشکنه عشقش رو انکار می کرد و سعی می کرد ازش دور بشه. در حالی که عاشقش بود... و اول فیلم هم که تا پسره گفت می خوام برم واشنگتن رفت و نذاشت حرفش تموم بشه، به خاطر این بود که فکر کرد همون بلایی که منتظرش بوده سرش اومده( شکست عشقی)، در حالی که پسره ازش می خواست همراهش بره. اینم از نقد نرگسی . کسی هم کنجکاوه اسم فیلمش After Life بود.

دوستان نمی دونم چقدر به چقدر آپ بکنم. فقط بستگی به این داره که ترمم چطوری پیش بره. از الان تا ۳ماه دیگه نرگس بی نهایت Busy خواهد بود...