نوروز سالی که سوم راهنمایی بودم، وقتی توی تعطیلات با خانواده به گشت و گذار رفته بودیم، توی مرکز شهر شیراز (فلکه ستاد) وقتی میخواستم سوار تاکسی بشم، پای چپ ام رفت توی یه گودال کوچک و عمیق. شب بود و اون گودال وسط آسفالت مشخص نبود... تمام پای چپ من رفت داخل و بدن من کامل به پایین کشیده شد و افتادم زمین. پای راست ام در اثر این اتفاق پیچ خورد و مینیسک زانوی راست ام پاره شد.

پاییز سالی که اول دبیرستان بودم، بعد از چندین ماه دکتر رفتن، بالاخره قرار شد زانو ام رو عمل کنند. ماه رمضون بود. اون موقع ها من همیشه روزه میگرفتم. اما اون سال بعد از عمل، دکتر برایم قرص آنتی بیوتیک تجویز کرد و این یعنی اینکه من نمیتونستم مدتی روزه بگیرم. از طرفی چیزی که همیشه من رو روزهایی که روزه میگرفتم اذیت میکرد بوی بد دهانم بود. روزهایی که روزه بودم به شدت سعی میکردم که با کسی صحبت نکنم.

بعد از عمل با اینکه روزه نبودم، تو مدرسه روزه خواری نمیکردم و تغذیه با خودم به مدرسه نمیردم. اما همیشه یه آدمس تو دهنم می گذاشتم. آدامس رو نمیجویدم، فقط تو دهنم نگه میداشتم که دهنم بوی بد نگیره.

یک روز تو مدرسه سر زنگ دینی بودیم و من هم یه آدامس تو دهنم بود. معلم یکی یکی سر نیمکت ها میرفت و دفترمون رو واسه یه تمرین یا چیز دیگه ای که دقیق یادم نمیاد نگاه میکرد. نوبت به من که رسید، یه سوالی ازم کرد. اومدم جواب بدم که دیدم چون آدامس رو مدتی تکون نداده بودم بین دو تا دندونم چسبیده بود و نتونستم درست حرف بزنم. سریع با زبونم یه تکونی اش دادم و جواب معلم ام رو دادم. معلم با خشم یه نگاهی به من کرد و رفت وسط کلاس و با عصبانیت شروع به صحبت کرد. خطاب به بچه ها و اشاره به من میگفت که من چقدر آدم بیشعوری هستم که با پررویی توی ماه رمضون دارم روزه خواری میکنم. معلمی که حتی از من نپرسید چرا روزه نیستم، همینطور ادامه میداد که من باید خجالت بکشم و یکم ادب یاد بگیرم. میگفت وقتی خودش مدرسه میرفته، یه بار تو یه روز معمولی یکی سر کلاس تخمه خورده بوده و معلم اش مبصر کلاس رو مجبور کرده بوده که دهن همه رو تک تک بو کنه ببینه کی تخمه خورده، اونوقت من بی حیا تو ماه رمضون آدامس تو دهنم انداختم. یادم نمیاد حرفاش دقیق چقدر طول کشید، اما برای من زیر نگاه سنگین هم کلاسی هام و سرزنش های معلم دینی ام مدت زیادی طول کشید. حالا که سال ها از اون روز میگذره، با خودم فکر میکنم که چرا من اجازه دادم انقدر بهم توهین بکنه؟؟ چرا با دلی گرفته فقط سرم رو پایین انداختم که هرچی دلش میخواد به من بگه؟ مگه من گناهی مرتکب شده بودم؟! و حتی اگر خطایی مرتکب شده بودم، به اون شخص چه ارتباطی داشت که من رو جلوی کل کلاس خرد بکنه؟!

بعد از این همه سال و اتفاقات بیشتر و توهین های بدتری که از طرف قشر مذهبی مملکت خطاب به خودم یا بقیه دیدم، روز به روز بیشتر به این ایمان میارم که برای اینکه آدم خوبی باشی، نیاز نیست به مذهب خاصی عقیده داشته باشی و کسی که مذهبی است لزوما آدم خوبی نیست...