سلام

ترم بهار تمام شد و یک هفته تعطیلی ام رو به پایانه... این ترم هم خوب بود و از نتیجه راضی بودم. از دوشنبه ترم تابستونم شروع میشه. این دفعه برا تابستون سه تا کلاس برداشتم. معمولا دو تا برمیداشتم اما این بار مصمم هستم برای گرفتن این سه درس. با اینکه می دونم آسون نخواهد بود اما خیلی هیجان زده ام. دوست دارم ببینم چطوری از پسش بر میام. خواستن توانستن است نه؟؟؟ هر ترم که تموم میشه یه حس خیلی خوب سراغم میاد. حس می کنم کلی چیز یاد گرفتم که برای ساختن آینده ام بهم کمک می کنه. حس می کنم یک قدم به هدف ها و آرزوهام نزدیک تر شدم، و حس می کنم آینده ی خوبی در پیش رومه...

روزهای اول تعطیلاتم رو با مینا دوستم سپری کردم. شنبه واسه ناهار رفتم اونجا. مینا هم مرصع پلو و ته چین درست کرده بود که عاشقشونم! بعدش هم از مادر نامزدش (نامزدش ایتالیاییه) تیرامیسو یاد گرفته بود و با هم درست کردیم و عصر خوردیم باز کالری بیشتری وارد بدنمون کردیم. واسه شب نامزدش بلیط سینما برای Iron Man 3 گرفته بود که با دوستاشون رفتیم. فیلمش هم تازه اکران شدم بود و این آمریکایی ها هم که عشق اکشن هستند و وقتی ما رسیدیم سالن پر پر بود. آخه اینجا تو سینما صندلی ها شماره نداره و هرکی هرجا نشست و ملت زود اومده بودند جا گرفته بودند. چشمتون روز بد نبینه حس می کردم داخل فیلم هستم از بس نزدیک بودیم به پرده! چون فیلمش هم اکشن بود و دوربین خیلی تکون داشت اولش یکم سرگیجه گرفتم اما یکم که گذشت عادت کردم. اما گردن درد گرفتیم... دوستاشون یه خانم و آقا بودند که 6-7 ساله ازدواج کردند. خانمه 2-3 سالی بود که یه بیماری گرفته بود. اسمش یادم نمیاد اما ماهیچه هاش همه داره از بین میره و دیگه نه درست میتونه راه بره، نه هیچ کاری بکنه. اما دلم می خواست بودین و رفتار شوهرش رو باهاش میدیدن. قدم به قدم آروم باهاش راه میرفت و دستش رو می گرفت... مینا می گفت مرده از صبح تا عصر سر کاره، عصر میاد غذا می پزه و زنش رو ماساژ میده و به کارا خونه میرسه. بعد از سینما مینا بهشون گفت بیان خونشون تا بهشون یکم غذا بده ببرن خونه. تو خونه دور هم نشستیم به حرف زدن و نمی دونم کی چیکار کرد و من گفتم مردا همین طورن دیگه! که زنه گفت تو شوهر داری؟ گفتم نه! و شوهرش شروع کرد برام صحبت کردن که تو هرچی رو بخوای بهش میرسی . فقط باید درست آرزو کنی. می گفت یه لیست تهیه کن و روش خصوصیاتی رو که برای مرد آینده ات می خوای بنویس. تا جایی هم که می تونی وارد جزئیات بشو. چون اگه کلی بگی ممکنه به اون کلیات برسی اما بعدا ببینی که اون جزئیاتش که مهم تره رو دوست نداری. می گفت هر روز اون لیستت رو مرور کن و به خودت بگو حتما روزی میرسه که به مرد ایده آلت رو پیدا کنی. البته این صحبت به این مختصری نبودا! مرده از این ها بود که خیلی پر حرفه و دوست داره حرف بزنه. اصلا هم به من فرصت صحبت کردن نمیداد تا اینکه یه لحظه وقت پیدا کردم و سریع گفتم حالا من عجله ای واسه ازدواج ندارم و فعلا دارم درس می خونم. گفت خوب فرقی نمی کنه می تونی اون لیستت رو واسه شغل آینده ات داشته باشی. اگه دقیق بدونی چی می خوای مطمئنا بهش می رسی...فکر می کنم حق باهاش بود. من به قسمت و این جور چیزا اعتقادی ندارم. به عقیده ی من هرچیزی که تو زندگی مون اتفاق میوفته نتیجه ی تصمیم گیری ها و کارهای خودمونه. شاید یه موقعیه یه کسانی تو زندگی مون تاثیر گذار بوده باشن، اما در بیشتر مواقع این خود ما بودیم که به نوعی به اون اشخاص اجازه دادیم مسیر زندگی ما رو تغییر بدن. میون اون همه بحث هایی داشتیم، خانم آقاهه یه داستانی گفت که خیلی با مزه بود. گفت:

"وقتی جوان تر بودیم یه روز دوستام ازم پرسیدن تو دوست داری مرد آینده ات چطوری باشه؟ گفنم مثلا تحصیل کرده باشه اینطور باشه اون طور باشه... گفتند نه از نظر ظاهری میگیم! من خیلی تو فکر رفتم. تا حالا بهش فکر نکرده بودم. در ضمن من نقاشی ام خوبه و گاهی نقاشی هم می کردم. یه روز که بیکار بودم و یاد این حرف دوستام افتادم یه کاغذ برداشتم و تصمیم گرفتم مرد ایده آلم رو نقاشی کنم. از صورتش شروع کردم. موهای سرش رو پرپشت و کمی بلند کشیدم. چشماش بادمی بود. روی چانش یه چال گذاشتم. شروع کردم به کشیدن اندامش. نه زیاد لاغر بود نه چاق. روی سینه اش کمی مو کشیدم. بعد پاهاش رو اضافه کردم. وقتی نقاشی ام تموم شد و کلی نگاهش کردم دیدم پاهاش خیلی لاغره و تو ذوق می زنه. برگشتم دنبال پاک کن گشتم تا درستش کنم اما پاک کنم رو پیدا نکردم. واسه همین همون طور ولش کردم و گذاشتمش تو کمد. سال ها بعد توی محل کارم با شوهرم آشنا شدم و به هم علاقه مند شدیم و من کلا جریان اون نقاشی رو از یاد برده بودم. بعد از چند بار که هم رو دیدم قرار شد یه روز با هم بریم دریا برای شنا. وقتی شلوارش رو در آورد من دو تا پای باریک دیدم... خیلی به نظرم آشنا اومدند اما چند روز طول کشید تا یاد نقاشی قدیمی ام افتادم و دیدم که صورت شوهرم هم خیلی شبیه به نقاشی بود که من روزی از مرد ایده آلم کشیده بودم."

و بعد از تمام این بحث ها، من به این نتیجه رسیدم که ما همیشه به اون چیزی می رسیم که آرزوشو داریم. پس چه بهتر که آرزوهای بزرگ داشته باشیم...