سلام

خوبید؟ من هم خوبم. دیگه دیر به دیر آپ کردنم عادی شده. بهانه ای ندارم. فقط حال و حوصله نوشتن و وبلاگ گردی ندارم. هر از گاهی به بعضی از دوستان سر می زنم. البته تا هفته ی قبل که امتحان های فاینال بود و منم حسابی خسته و بی حوصله بودم. آخرهای ترم حسابی خسته شده بودم و خداخدا می کردم روزهای باقی مونده زود بگذره. خوشحالم که باز هم نمره هام خوب شد. توی درس هام A  گرفتم، به جز یکی که هنوز نتایجش اعلام نشده. فیزیک بود که به خاطرش اونقدر غر می زدم ها، لحظه ی آخر A شدم. کلی واسه فاینال درس خوندم و مسئله حل کردم... آخرش نتیجه داد. نمره ی فاینالم خوب شد و باعث شد نمره کلم رو بالا بیاره. وقتی نتیجه ها رو دیدم کلی جیغ زدم. خیلی تلاش کرده بودم، خیلی لذت بخش بود که نتیجه ی تلاشم رو ببینم. تا دوشنبه هفته آینده تعطیلم و بعد ترم تابستون شروع میشه. البته تابستون فقط یه درس برمیدارم و سرم زیاد شلوغ نیست.

یه درس دیگه باید از شاخه هنر یا باستان شناسی یا علوم سیاسی و اینجور چیزها بردارم که تصمیم دارم برای ترم پاییز بگیرمش. باستان شناسی رو خیلی دوست دارم. واسه همین فعلا واسه این درس ثبت نام کردم، اما راجع به استادش که خوندم فقط سه نفر نظر داده بودند و گفتند که ژاپنیه و لهجه داره. یکم دو دل شدم. تو درس های دیگه که نگاه می کردم یه درس بود به اسم ادیان جهان. این یکی هیچ علاقه ای به موضوعش ندارم اما همه نوشته بودن که استادش خیلی خوبه و کلاسش خیلی آسونه و راحت میشه A گرفت تو کلاس. فعلا بین دو راهی موندم. درسی رو بگیرم که دوست دارم و ممکنه سخت باشه، یا اون یکی که آسونه اما ممکنه خسته کننده باشه واسم؟

راستی با جوئانا هم چند هفته ی میشه آشتی کردم. یه بار بیرون نشسته بودم دیدم داره میاد. روم رو کردم اون ور و اومد جفتم ایستاد. نگاش کردم و گفت هنوز از دستم عصبانی هستی؟ گفتم آره. گفت من خیلی ناراحتم و معذرت می خوام و می دونم اشتباه کردم. گفتم من الان کار دارم  و باید برم. همون موقع عموم اومد دنبالم که بریم خونه. گفت جوئانا بود؟ چی می گفت؟ بهش گفتم. گفت تو چی گفتی؟ گفتم نتونستم ببخشمش. دو روز بعدش باز یه جا نشسته بودم و اومد پیشم و باز معذرت خواست و گفت حق با توئه و من مقصر بودم. عموم می گفت معلومه پشیمونه و بهش یه فرصت دیگه بده. نشون بده که تو از اون بهتری. منم خیلی سرد باهاش رابطه رو آغاز کردم و سعی کردم فاصله رو نگه دارم تا ببینم چی میشه. بعدش هم جوئانا واسم هدیه و کارت خرید و چند بار دعوتم کرد خونشون. هر بار هم می گفت نمی دونی چقدر خوشحالم که باز باهات دوستم و اون موقع که باهات نبودم هربار موبایلم زنگ می خورد فکر می کردم تویی و خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چطوری باید از دلت در می آوردم و ... . درسته که همه حرفاش رو قبول نداشتم و خیلی با رفتارش ناراحتم کرده بود، اما خوشحالم که بهش یه فرصت دیگه دادم. امیدوارم اینبار همه چیز خوب پیش بره. شاید این بار قدرم رو بیشتر بدونه. تو این چند هفته که باز با هم دوست شدیم هنوز هیچ رفتار بدی ازش ندیدم... خیلی از رفتارهای بچه گانش رو کنار گذاشته. هرچند خیلی زوده واسه گفتن این چیزها. باید دید تو مشکلات چطوری خودش رو نشون میده.

تو این مدت که آپ نکردم اتفاق های خوب زیاد افتاد و لحظه های خوب زیاد داشتم. زندگی همچنان شیرینه...