خبرهای پس از نوروز!
سلام
خوب نوروز هم تموم شد. ای بدک نبود. پر از دستاورد های تازه بود. مثلا اولیش اینکه با جوئانا قطع رابطه کردم! حالا کم کم میگم جریان چی به چیه.
از دو ماه قبل جوئانا هی به من می گفت من دوست دارم یه مهمونی ایرانی بیام و ایرانی های زیادی رو از نزدیک ببینم و ایرانی برقصم. منم یه روز بهش گفتم خوب یکی دو ماه دیگه جشن سال نو ایرانی هاست و اگه بخوای می تونی بیای و بلیطش هم انقدره. اونم گفت تو این همه پول داری واسم بلیط بخر تا بیام! اولش از این پررویی اش خوشم نیومد. چرا اون فکر می کرد من خیلی پول دارم؟! مگه من منبع درآمد دارم؟! مگه نمی دونه پدر و مادرم از ایران واسم پول می فرستن؟! اونم با این اوضاع دلار و درآمد ها تو ایران... اما چیزی نگفتم بهش. گفتم اشکال نداره... دوستمه... جای دوری نمیره... خلاصه براش بلیط خریدم و شاید 10 بار هم باهاش هماهنگ کردم که مطمئن بشم میاد. آخرین بارش هم 4-5 ساعت قبل از مهمونی بود و گفت آره صد در صد میام. بلیط جوئانا دست من بود و بهش گفتم اومدی اونجا شماره بلیطت رو بگو بهشون یا بهم زنگ بزن بیام دم در. گفت موبایلم شارج نداره و شارجرم هم خرابه. خلاصه شب مهمونی شد و خبری از جوئانا خانم نشد. ساعت 8 مهمونی شروع شد. نمی دونید چند بار من وسط جشن هی پا شدم رفتم دم در وایسادم که ببینم اومده یا نه. موبایلش هم خاموش بود. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. به خواهرش اس ام اس دادم، اما جواب نداد. گفتم امیدوارم فردا زنگ بزنه و ضمن معذرت خواهی یه دلیل منطقی داشته باشه. فرداش هم زنگ نزد به دوست پسرش پیام دادم و گفتم بهش بگو زود بهم زنگ بزنه کارش دارم. دوشنبه سر کلاس نشسته بودم که سر و کله اش پیدا شد. با خنده میگه سلام. عصبانی هستی؟؟؟ گفتم خیلی! چرا نیومدی؟؟ گفت به چند دلیل. یک اینکه با دوست پسرم رفتیم دریا دیر اومدیم خونه! دو اینکه دوست پسرم گفت نمی خواد بری من تنها می مونم! یعنی کاردم می زدی خون در نمی یومد! گفتم تو واسه وقت و پول مردم هیچ ارزشی قائل نیستی؟؟؟ خیلی بی ادبی! یعنی چی رفتیم دریا دیر اومدیم؟! از یک ماه پیش می دونستی امروز با من باید بری بیرون به چه حقی رفتی دریا؟؟؟ دوست پسرت هم قرار با مردم رو نمی فهمه؟! مگه تو از قبل نمی دونستی؟! نمیشد به اون بگی نمیشه بهش قول دادم یا حداقل به من بگی که نمی خوای بیای؟! دو روز معلوم نیست کجایی. نه زنگی، نه معذرت خواهی! مگه من 3-4 ساعت قبلش بهت زنگ نزدم؟! چرا نگفتی نمی خوای بیای؟! گند زدی به شب من از بس هی رفتم دم در! دیگه ساکت شد. بعد هی سعی می کرد یه جوری منو بخندونه. اما من خیلی خیلی عصبانی بودم. حس کردم واسم هیچ ارزش و احترامی قائل نیست. اگه خودم داوطلبانه دعوتش کرده بودم انقدر نمی سوختم. خیلی زور داشت برام که ازم بخواد براش کاری رو بکنم و بعد قالم بذاره. بهش گفتم خیلی رفتارت زشت بود زمان می بره تا فراموش کنم. همون موقع دلم چرکی شد. قبلا خیلی باهام رفتارهای زننده کرده بود چند بار. اما وقتی معذرت خواسته بود من فراموش کرده بودم و بخشیده بودمش. اما اینبار حس کردم می دونسته من ناراحت میشم و باز هم این کار رو کرده. مثل اینکه از عمد اذیتم کرده باشه. می خواستم دیگه دوست صمیمی ام نباشه و فقط در حد هم کلاسی باشیم. آخه چند تا کلاس با هم داریم و چشم تو چشم هم میوفتیم. اما از اون روز به بعد هر وقت کلاس داریم اون راهش رو کج می کنه و یه جا دیگه میشینه و نه سلامی و نه خداحافظی! یعنی فکر نمی کردم انقدر بی شعور باشه! حتی چند بار گفتم شاید خجالت می کشه بیاد طرفم مثلا یه بار رفت 7 صندلی اون ور تر نشست صداش زدم و گفتم بیا اینجا یا دفعه بعد دیدم باز دور نشسته، بهش سلام کردم اما اون موقع اینکه کلاس تموم شد مثل گاو سرش رو انداخت پایین رو رفت. راستش دیگه حرص نمی خورم. یه جورایی می گم چه خوب که خودش رو نشون داد. من براش دوست خوبی بودم و از این نظر اصلا وجدانم ناراحت نیست، اما اون اصلا واسه دوستیمون ارزش قائل نبود. انگار فقط منو واسه استفاده می خواست. از ترم دیگه، دیگه درس مشترک نداریم و الانم دیگه آخر ترمه و واسه همین دیگه محل سگ هم بهم نمی ذاره. اشکال نداره. خلایق هر چه لایق. اینم از دوست فرنگی! من تا حالا با یه دوست ایرانی هیچ وقت همچین مشکلی نداشتم. جالبیش اینه هرکی از این جریان سر در میاره یه جورایی خوشحال میشه که من باهاش قطع رابطه کردم!
اگه این قسمت اعصاب خوردی جوئانا رو بذاریم کنار، پارتی عید خودش خیلی خوب بود. خیلی منظم و با برنامه بود امسال. دی جی خوب و رقصنده با لباس های محلی ایرانی. یکشنبه هم که 13 بدر بود و طبق معمول هرسال رفتیم اندرسون پارک و همه ایرانی ها هم میان اونجا. خلاصه که روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت. کباب و بستنی زعفرونی و فالوده هم زدیم تو رگ. فقط یادم رفت سبزه گره بزنم! تقصیر مینا بود. ظهر گفتم بیا گره بزنیم، گفت نه زوده بذار دم رفتن! اونم تا ساعت 8 شب تو پارک بودیم و دیگه مامورهای پارک اومدن انداختنمون بیرون! خلاصه هول هولی رفتیم و به این کار مهم نرسیدیم. بختم بسته شد واسه امسال خواهر!![]()
10 فروردین هم که عقد داداشم بود و بزن به رقص به راه بود و من دانشگاه بودم... از کتابخونه باهاشون اسکایپ کردم و بابام لپ تاپ رو می چرخوند و من از اینجا مراسم رو می دیدیم. اولش همه پریدن جلو لپ تاپ و هی گفتن نرگس کجایی و جات خیلی خالیه و منم یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه و مامانم و خالم رو هم به گریه انداختم! ولی سریع قطعش کردم و دیگه جلو خودمو گرفتم. می دونستم با اینکه اونجا نیستم همه جام رو خالی کرده بودند. پسرخاله هام و پسر دایی هام برام قلب می کشیدند و گل به جای من بغل می کردند و می رقصیدند. اشکال نداره... اونا خوش بودند، خدا رو شکر. اما بابام گفت عروسی رو باید وقتی بگیرند که تو می تونی بیای! شاید تابستون سال آینده! آخ جون عروسی!!!!! آخ جون ایران!!!
با عرض شرمندگی نظرهای پست قبلی در آینده ی بسیار زود تایید می شود!

سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم