پراکنده از همه جا

این هفته باید پروژه انگلیسی ام رو تحویل بدم. همون جور که گفته بودم راجع به کتاب پرسپولیس بود. نمی تونم بگم چقدر از اینکه این موضوع رو برای پروژه ام انتخاب کردم خوشحالم. با تمام عشق و علاقه ام انجامش دادم. هر موضوع دیگه ای بود نمی تونستم انقدر جورنال و مقاله و نقد درباره اش بخونم تا بتونم یه تحقیق خوب ارائه کنم. تز پروژه هم بر اساس اینه که مردم چرا انقلاب کردند و چه مشکلاتی بعد از انقلاب به وجود اومد. یه موضوع دیگه که دوست دارم بگم برای اونایی هست که اون بار رگ غیرتشون ترکیده بود وقتی عکس کتاب رو گذاشته بودم. یه قسمت کتاب راجع به وقتیه که مرجان (شخصیت اصلی داستان) می خواد ایران بره دانشکده هنر. بعد از قبولی در کنکور باید یه مصاحبه می کرد و اگه قبول میشد می تونست بره دانشگاه. تو کتاب می گفت که مسئول مصاحبه یه روحانی بود و کلی ازش سوال های مذهبی پرسید. و مرجان چون از یه خانواده مذهبی نبود جواب سوال ها رو نمی دونست و تصمیم گرفت راستش رو بگه. مثلا گفت که حجاب رو رعایت نمی کنه و خارج از ایران بی حجاب بوده و بلد نیست چطوری باید نماز بخونه و ... . می گفت وقتی اومدم خونه ناراحت بودم و گفتم کاش دروغ گفته بودم. محاله قبولم کنند. اما در کمال ناباوری چند روز بعدش خبر قبولی اش رو بهش میدن. می گفت بعدا متوجه شد که اون روحانی از صداقت مرجان خوشش اومده بود.عین جمله ی مرجان این بود که " اون روحانی یک مسلمان واقعی بود."

یک ماه دیگه بیشتر تا پایان کالج نمونده. هفته دیگه امتحان فیزیک دارم. خیلی دلهره دارم. حس می کنم هیچی حالیم نیست. کلاس با اریک جون خیلی خوب پیش میره. روش کارش دستم اومده. نمره هام خوب میشه. کلاس کنفرانس هم خیلی بهتر از حد انتظارمه. فقط یه کنفرانس دیگه مونده که بدم. می خوام راجع به ایران صحبت کنم. اون کنفرانس راجع به اهدای اعضا بدن شدم 94 و دیروز هم یه کنفرانس دادم. هدف این کنفرانس تشریح درسی بود که تو زندگی گرفتیم یا راجع به چیزی حرف بزنیم که زندگی مون رو تحت تاثیر قرار داده. من راجع به جمله ی معروف "خواستن توانستن است" صحبت کردم اینکه چطوری اولش اینجا برام مشکل بود و چطوری با تلاش بیشتر تونستم خودم رو با محیط وفق بدم. استاد خیلی خوشش اومده بود. بهم داد 97.

اون دو تا پسری که تو کلاس فیزیک از من خوششون میومد دو هفته است سر کلاس نیومده اند. جوئانا میگه از غم عشقت خود کشی کردند!!!

پسر دو رگه ایرانیه دعوتم کرد برم خونشون برام کباب درست کنه و با مامانش آشنا بشم. اما من مثل یه دختر خوب چون زیاد نمی شناختمش قبول نکردم. قرار شد فعلا همینجوری با هم وقت بذاریم وهمدیگه رو بشناسیم اگه دیدم آدم حسابییه کبابی هم به بدن می زنیم!

یکی از پسرا کلاس فیزیک 18 سالشه. اسمش بنجامین هست. خیلی خوش قیافه و خوش اندامه. ساده تر بگم... خیلی جیگره!!! شده سوژه ی من و جوئانا. دیروز تو ماشین کلی با جوئانا خندیدیم. آخه تو کلاس داشت با جوئانا حرف میزد و جوئانا اصلا حواسش نبود و یه چیز دیگه جواب میداد. جوئانا میگه وقتی باهام حرف میزنه مبهوت صورتش میشم و اصلا نمی فهمم چی میگه! چند روز پیش تو آزمایشگاه من یه کش دستم بود. بنجامین گفت پرتش کن بخوره به جوئانا! منم گفتم نه!!! من این کارو با دوستم نمی کنم. گفت درد نداره که. گفتم آره؟؟؟ پس بذار رو تو امتحان کنیم. کش رو انداختیم دور دستش و یه ورش رو من کشیدم و یه ورش رو جوئانا و با هم ولش کردیم. اون که به رو خودش نیاورد و گفت دیدی گفتم درد نداره! 5 دقیقه بعدش دیدیم دستش قرمز شده و ورم کرده! حقش بود. اما اون لحظه فقط یاد حرف آرش افتادم که می گفت بیچاره پسرا، چی می کشن از دست شما دو تا!!!!

هفته آینده  تو اورلندو کنسرت اندی هست. خیلی دوست دارم برم. مخصوصا که یکی از دوست هام هم بهم زنگ زد و گفت می خواد بره و ازم خواست منم برم. منتها اون ها تمپا زندگی می کنند و باید خودم جدا از اینجا برم اورلندو. 2ساعت و نیم رانندگیه. جدا از مسافتش، کنسرت ساعت 2-3 نصفه شب تموم میشه و دوست ندارم اون موقع شب، تنها، تو جاده بین شهری رانندگی کنم. زنگ زدم به عموم اینا که تمپان ببینم اونا می خوان برن یا نه که نمی خواستن برن. عموم می گفت خوب می خوای من ببرمت و شب هم بریم یه هتل همون جا؟ یعنی انتظار نداشتم عموم این پیشنهاد رو بده. خیلی خوشحال شدم. اما اونقدر خودخواه نیستم که ازش بخوام این کار رو برام بکنه! گفتم نه مرسی این دیگه زحمت زیادیه... چه عموی گلی دارم. نه؟ حالا شاید پایه پیدا کردم... خدا رو چه دیدی!

راستی آقا پسرا، اگه یه دختری دیوانه وار با شما صحبت می کنه خوشحال باشید. سکوت یه زن نشانه ی پایان توست...

4سالگی...

باورش واسم آسون نیست... اما چهار سال از تاریخ ثبت اولین پست در این وبلاگ می گذرد... وبلاگ جان، چهارسالگی ات مبارک مادر...

صندلی داغ

به تقلید(!!!) از وبلاگ بعضی از دوستان صندلی داغ برپا می شود!

هر چه می خواد دل تنگت بپرس.

فقط خیلی خصوصی نباشه!

من و دوست خوبم، جوئانا

من و جوئانا خوب هوای هم رو داریم. شاید به جرات بتونم بگم جوئانا بهترین دوستی بوده که من تو آمریکا داشتم. درسته که با هم خوب کنار میایم، اما از نظر اخلاق و رفتار نقطه ی مقابل همدیگه هستیم. جوئانا یه دختر فوق العاده اجتماعیه. خیلی دوست داره تو فعالیت های مختلف شرکت کنه و با آدم ها جدید آشنا بشه. عاشق صحبت کردنه. همیشه در حال شوخی با دیگرانه و سر به سر همه میذاره. در عین حال خیلی هم زود رنجه و اگه کسی حرفی بزنه و رفتاری بکنه سریع برداشت شخصی می کنه و تو خودش میره و اگه با هم باشیم 100 بار ازم می پرسه به نظر تو این چرا این حرف رو به من زد؟ به نظر تو فلانی از من بدش میاد؟ و ... . همیشه از حق خودش دفاع می کنه و یه چیز دیگه که من خیلی در مورد جوئانا دوست دارم اینه که باهوشه و عاشق درس خوندنه. در طرف مقابل، من آدمی هستم که تو جمعی که غریبه باشم همیشه ساکتم. تا با کسی احساس صمیمیت نکنم باهاش شوخی نمی کنم و اگه با کسی وارد شوخی شدم، شوخی متقابل رو هم می پذیرم و بی جنبه بازی در نمیارم. هیچ وقت پیش قدم برای صحبت با یه آدم غریبه نمیشم و خیلی هم دیر به آدما اعتماد می کنم. به همین دلیله که تو آمریکا دوست زیادی ندارم. در حالی که جوئانا تو کالج که راه میریم به 100 نفر سلام می کنه! البته خودش میگه با هیچ کدومش صمیمی نیست و فقط دوست  داره با آدم های زیادی آشنا بشه چون ممکنه یه روز به دردش بخوره. از طرفی من تو جمع های غریبه خیلی خجالتی هستم و روم نمیشه از حق خودم دفاع کنم و کلا وقتی یکی اذیتم کنه همون موقع زبونم بند میاد و نمی تونم حرف دلم رو بزنم. اما بعدش که تنها میشم کلی حرص می خورم که چرا گذاشتم فلانی این طور باهام حرف بزنه یا چرا جوابش رو اینجوری ندادم و ... . البته تو جمع خانواده و نزدیکانم اینجوری نیستم و مثلا عموم میگه تو هیچ وقت کم نمیاری! همون طور که اول گفتم با تمام این تفاوت ها تا حالا برای هم دوست های خوبی بودیم. هوای همدیگه رو داشتیم. به همدیگه تا جایی که تونستیم کمک کردیم. همه ی اینا رو گفتم تا هم دوستم رو بشناسید و هم چند تا ماجراهامون رو براتون بگم.

من و جوئانا دوتامون داریم این ترم فارغ تحصیل میشیم و واسه اینکه رو مدارکمون به عنوان دانشجوی 5 ستاره ازمون نام ببرن که بعدا به دردمون بخوره داریم خیلی تو مراسمات کالج شرکت می کنیم و کمکشون می کنیم. یه بار یه مراسمی تو کالج بود که جوئانا نمی تونست بره. من رفتم و بعدا تو یه جلسه گفتم که جوئانا هم باهام بوده و اینجوری به نفع اون هم شد. چند وقت پیش هفته ی صلح بود و جوئانا می خواست رو پارچه نقاشی بکشه و بذاره تو کالج که به درد همون 5ستاره ای شدن بخوره. چون من یه جا هواش رو داشتم می خواست تلافی کنه و رفته بود به مسئول ها گفته بود نرگس هم به من کمک کرده. اما قبلش با من هماهنگ نکرده بود. موقع جلسه که شده بود من دیر رسیدم و تا از در رسیدم تو گفت نرگس داشتم می گفتم که ما با هم این رو درست کردیم. منم از همه جا بی خبر گفتم چی؟ کی؟ کجا؟! جوئانا جمع و جورش کرد. بعدش کلی خندیدیم و من گفتم آی کیو من تازه از راه رسیدم تو نباید قبلش با من هماهنگ کنی؟ اونم می گفت آی کیو خوب نمی شد انقدر تابلو بازی در نیاری و به رو خودت نیاری؟ این موضوع گذشت. تو کلاس فیزیکمون، چون فیزیک مخصوص مهندسی هست، اکثرا پسر هستند و در کل فقط 4تا دختر هستیم. اون دوتا دختر دیگه رو نمیشناسیم اما از برکت وجود جوئانا با نصف پسرا کلاس آشنا هستیم. فقط چون جوئانا دوست پسر داره پسرا بیشتر به من نخ می دن. یه پسره بود خیلی از من خوشش میومد و جلو همه بچه ها هم هی می گفت من دوست دارم با نرگس دوست بشم یا دوست دارم نرگس رو بغل کنم و یا ... . این چیزها خیلی اذیتم می کرد. دوست نداشتم جلو بچه ها اینطوری باهام حرف بزنه. آخه واسه منم فقط یه دوست بود و به عنوان دوست پسر ازش خوشم نمیومد. چند جلسه ای اینجوری بود و من سعی می کردم بهش کم محلی کنم و ازش فاصله بگیرم، اما اون خودش هی بهم نزدیک میشد. بعد که کلاس تموم میشد من غرهام رو به جوئانا می زدم و می گفتم خیلی از این رفتارا پسره بدم میاد و نمی دونم چجوری بهش بفهمونم که دوست ندارم این حرفا رو بزنه. جوئانا می گفت خوب رک بهش بگو! می گفتم نمی تونم. در آخر یه روز جوئانا دست به کار شد و چند تا تیکه قلمبه بارش کرد. بعد از اون نوبت یکی دیگه از پسرا کلاس شد که از من خوشش بیاد و همیشه همه جا دنبالم بود و نخ می داد. از این یکی هم خوشم نمیومد و به جوئانا گفته بودم. چند روز پیش قبل کلاس سر یه نیمکت نشسته بودیم که این پسره اومد پیشمون نشست و باز شروع کرد با من حرف زدن و غیر مستقیم ابراز علاقه کردن. یه دفعه جوئانا بی مقدمه پرسید راستی نرگس دوست پسرت چطوره؟ خیلی وقته ندیدمش! من اول یکم با چشما گرد نگاش کردم و جوئانا سریع چشمک زد تا سوتی ندم! دوزاری ام افتاد و گفتم خوبه و همیشه سراغت رو می گیره. انگار به پسره برق وصل کرده بودن. خشکش زده بود و ساکت شده بود. بعد جوئانا پاشد و گفت می خوام موهات رو درست کنم. پشت سرم ایستاده بود و با موهام ور می رفت. من نمی دیدمش. چند دقیقه بعدش گفت راستی می خواست بره واسه مصاحبه واسه کار چی شد؟ من که به کل مسئله دوست پسر فرضی یادم رفته بود فکر می کردم داره با اون پسره حرف میزنه. جوئانا هی می گفت با توهستم، چرا ساکتی؟ به پسره گفتم جوئانا داره با تو حرف میزنه! جوئانا گفت نخیر با تو هستم. منم که تو عالم هپروت بودم گفتم کی؟ چی؟ راجع به کی حرف میزنی؟ باز جوئانا سوتی منو گرفت و بحث رو عوض کرد. پسره گفت ببخشید من نمی دونستم دوست پسر داری. وگرنه باهات اینجوری حرف نمی زدم. گفتم اشکال نداره،  خوب نمی دونستی. بعد گفت چند وقته با دوست پسرت هستی؟ گفتم یه سال. گفت اوه چقدر زیاد! و نا امیدانه پاشد رفت. جوئانا اومد نشست جفتم گفت من آخه با تو چیکار کنم؟! همیشه باید اینجوری سوتی بدی؟؟؟ گفتم بابا خوب تو باید با من هماهنگ کنی قبلش! من چه میدونم تو راجع به کی و چی حرف میزنی! غش کرده بودیم از خنده. از اون خنده ها بلند و از ته دل. چشمامون پر از اشک شده بود. یکی دیگه از پسرا کلاس اومد پیشمون گفت چی شده انقدر خوشحالید؟ گفتیم هیچی خوبه آدم شاد باشه. وقتی خنده مون بند اومد از جوئانا تشکر کردم که من رو از شر دومین پسر هم راحت کرد. جوئانا می گفت باید یاد بگیری خودت از خودت دفاع کنی. من همیشه پیشت نیستم که کمکت کنم و باید بتونی از حق خودت دفاع کنی و نذاری هرکس به هر دلیلی ناراحتت کنه. همون روز سر کلاس جوئانا یه سوال داشت، اما نتونست منظورش رو خوب برسونه و سوال خنده دار به نظر اومد. هممون خنده مون گرفت. منتها یکی از پسرا ول نمی کرد و 5دقیقه از حرف جوئانا گذشته بود هنوز می خندید. یه دفعه جوئانا بلند شد و خیلی جدی بهش گفت میشه بگی چی انقدر خنده داره؟! پسره یهو جا خورد و خفه شد. به قول خودش از این به بعد این شخص می دونه چطوری باید باهاش رفتار کنه. از این اخلاق جوئانا خیلی خوشم میاد. در این مورد، دوست دارم من هم مثل اون بشم...

اینم هنرمایی دوست عزیزم روی موهای من: