می نویسم، به یاد شما
یک سال پیش تو همچین روزهایی اون اتفاق وحشتناک واسه بیژن پسرخالم افتاد (پست پارسال ). خیلی دوست داشتم واسه سالگردش یه مطلب واسش بنویسم. که بدونه یادش واسه ما زنده است و غم نبودنش چقدر آزارمون می ده. اما از اونجا که تاریخ دقیق فوتش رو نمی دونستم و یکم هم کالج سرم رو گرم کرده بود این دست و اون دست می کردم. کاش هرچیز دیگه به جز مرگ امین باعث نوشتن این یادبود می شد... .
بیژن جان، یک سال گذشت. از اون اتفاق شوم... سر کار بودی، اداره ی برق. داشتی ترانس برق رو تعمیر می کردی که برق گرفتت و ترانس هم منفجر شد. شاهدها ماجرا می گفتند دیدند که یه نفر مثل یه گلوگه آتش از بالا ستون برق افتاد پایین. مردم دورت جمع شدند اما از ترس اینکه خودشون دچار برق گرفتگی بشن نزدیکت نمی شدن تا آتیشت رو خاموش کنن. وقتی خوب سوختی خاموشت کردند. 92% سوختگی! تنها جایی از بدنت که نسوخته بود دستات بود، اون هم به خاطر اینکه دستکش دستت بود. وقتی بردنت بیمارستان حالت ظاهرا خیلی وخیم نبود. حرف می زدی. به مامانت گفته بودی نترس مامان من نمی میرم. حدود دوازده روز بیمارستان بستری بودی. همه به بهبودی ات امیدوار بودن. آخه ظاهرا حالت خوب بوده. اما دکترها از همون روز اول به مهدی، پسرخاله فاطمه، گفته بودند که کسی با همچین درصد سوختگی زنده نمی مونه و قطع امید کرده بودند. آخه همه اجزا بدنت از داخل پخته شده بود و بعد از گذشت چند روزهمه بدنت از داخل عفونت کرد. اما مهدی به هیچ کس نگفته بود. تو هم نموندی. خیلی زود رفتی. من یکی که اون سر دنیا بودم و حتی خبر مرگت هم سه روز دیر به گوشم رسید. چه برسه به بستری شدنت! می خواستن من چیزی ندونم. که البته خیلی هم اتفاقی فهمیدم. داشتم با عموم حرف می زدم و حواسش نبود گفت که مامانت اینا شیراز نیستند و رفتن خوزستان و باقی ماجرا... . خیلی شوکه شدم. خاله مهین، مامانت، تو این ماجرا داغون شد. هنوز که هنوزه افسرده بود. خیلی وقت بود موهای سفیدش رو دیگه رنگ نمی کرد و حال و حوصله اصلاح صورت هم نداشت. خاله به تمام معنا پیر و گوشه گیر شد. مامانم هم که اومده بود آمریکا به محض اینکه حرف راجع به تو پیش میومد اشکاش سرازیر می شد. می گفت بیژن به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید، جوون مرگ شد. می گفت بیژن تازه کارش دائم شده بود و حقوقش بالا رفته بود. خوشحالی هات زیاد طولانی نشد پسر خاله...

و حالا هم ماجرا امین اتقاق افتاد. چند ساعت پیش زنگ زده بودم ایران واسه تسلیت و هم دردی. می خواستم قوی باشم و بهشون روحیه بدم. اما به محض اینکه مامانم موبایلش رو جواب داد و زد زیر گریه خورد شدم. تو خونه صدا قرآن و جیغ و گریه بود. حدس می زنی گریه کی از همه بلند تر بود؟؟؟ آره. مامانت. باهاش حرف زدم. صداش بالا نمیومد. فقط هی می گفت خاله، عزیزم، داغ بیژنم تازه شد... دل سنگ هم آب می شد. زندایی مینا گریه می کرد و می گفت نرگس نیستی ببینی جوون هامون چطوری دارن یکی یکی میسوزن... حالا اون ها بودن که می خواستن به من دلداری بدن و آرومم کنن. هیچ می دونی امین تو لحظه حادثه برای گرفتن غذا با یه راننده از کارگاه می زنه بیرون و اصلا اونجا نبوده؟! و موقع انفجار حدود 300 متری از محل حادثه دور بوده. از ترس اینکه ماشین منفجر نشه از ماشین می پره بیرون. اما انفجار گاز مثل انفجار بمب اتم می مونه. شروع می کنه به دویدن. حرارت اونقدر زیاد بوده که از پشت می زنه بهش و باعث 70% سوختگی می شه! تو بیمارستان به مهدی و مرتضی گفته بوده جهنم خدا رو، رو زمین تجربه کردم... اگه امین از ماشین پیاده نشده بود، الان زنده بود. اون راننده با ماشین فرار کرد و هیچ اتفاقی واسش نیفتاد. آره... امین هم جوون مرگ شد... .

چقدر اتفاق ها بدی تو این یک سال افتاد. وقتی یکی راجع به مرگ شما ها صحبت می کنه، تو یه لحظه می گه شما فوت شدین. اما اون نوع مرگ، مرگی نیست که آدم بتونه تو یه لحظه توصیفش کنه. وقتی داشتین می سوختین، هر ثانیه یک سال طول می کشید براتون. باور اینکه چه درد و زجری اون لحظه ها کشیدین دلم رو تیکه تیکه می کنه. حالا کیه که منکر جایگاهتون تو بهشت بشه؟؟؟ می دونم دارین از اون بالا با لبخند نگاهمون می کنید. تو رو خدا از خدا بخواین تحمل این مصیبت رو واسمون آسون کنه. مخصوصا واسه مادرهاتون... روحتون شاد جوان های ناکام فامیل.
سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم