استرس و دلشوره و ترس، همش با هم!
سلام
حال جسمی ام خوبه اما روحی خیلی سردرگم و پریشونم.
استاد این ترمم فوق العاده سخت گیره. مثلا خیلی تکلیف و پروژه می ده، همون موقع که درس می ده پنج دقیقه وقت می ده واسه مطالعه و بلافاصله بعدش امتحان می گیره! می گه تمرین ها کتاب رو قبل از اینکه من درس بدم باید حل کنید تا وقتی درس تموم شد و خواستیم بلافاصله بعدش تمرین حل کنیم وقت گرفته نشه و شما جواب ها رو آماده داشته باشین و بخونین تا من بگم درسته یا نه و ... .
خیلی تو این دو جلسه کلاس اذیت شدم. مخصوصا چهارشنبه که آخر سر کوییز گرفت و اعلام کرد که نمره ی کوییز تو نمره ی کل تاثیر داره و منم از نمره ام راضی نبودم حسابی اعصابم داغون شد. بعد کلاس رفتم بهش گفتم خانم من انگلیسی زبان دوممه و مسلما هنوز خیلی لغت هست که بلد نیستم و شما با این روشت اصلا به من وقت نمی دی که از دیکشنری استفاده کنم. بهش گفتم من تنها کسی تو این کلاس هستم که آمریکایی نیستم و اینجوری داره بهم ظلم می شه. اما گفت شرمنده من روشم اینجوریه. بیشتر تلاش کن!
نمی دونم معلمه انقدر گنده یا چون تابستونه و کلاسا فشرده است داره اینجوری می کنه. از کلاس که اومدم خونه مثل یه گلوله آتیش بودم. عمو و زن عمو هم از قیافه ام فهمیدن. فقط با اخم یه سلام کردم و یه راست رفتم تو اتاقم و لپ تاپم رو آوردم و فقط به این فکر می کردم که مهلت حذف درس تا کی هست! تا پنج شنبه وقت داشتم . عموم اومد بحثو باز کنه و حرف بزنیم که من ترکیدم یهو و معلمه رو کشیدم به فحش. انقدر عصبانی بودم که لکنت گرفته بودم و اونها هم همین جوری نگام می کردن ببینن من چی می گم! عموم هم دید قرمز شدم گفت خوب خودتو انقدر اذیت نکن، حذف کن و پاییز با یه معلم دیگه بگیرش. نگاه کردم و دیدم یکی از معلم ها ترم پیشم ترم پاییز این درس رو هم درس می ده و خداییش خیلی گل بود. منم در یک اقدام ناگهانی درس رو حذف کردم! اما دلم می خواست یکی عملم رو تایید کنه تا دلم آروم بگیره. تا اینکه مینا زنگ زد و گفتم همچین کاری کردم و اون گفت جای تو بودم این کار رو نمی کردم، خیلی عقب میوفتی اینجوری. دلشوره اومد سراغم. راست می گفت. این درس پیش نیاز اکثر درسهاست و اگه تابستون نمی گرفتمش پاییز نمی تونستم فول تایم بگیرم. از طرفی من باید حتما A بشم. وای نمی دونین چهارشنبه شب چی به من گذشت. داشتم دیوونه می شدم. همش تو فکر بودم که چی کار باید بکنم. خیلی استرس بدی بود. از یه طرف می ترسیدم درس رو بگیرم و نمره ام بالا نشه، با توجه به اینکه مامان و بابام رو بعد از یک سال دارم می بینم و دوست دارم با اون ها وقت بذارم نه اینکه همش تو اتاق باشم و دلم بیرون اتاق! از یه طرف درس رو حذف کرده بودم و پولش رو داده بودم و حالا پولش معلق مونده بود و نمی دونستم اگه دوباره درس رو بگیرم تکلیف اون پول چی می شه! از یه طرف دوست نداشتم صبر کنم تا پاییز و تابستون بیکار باشم و پاییز هم فقط یک یا دو درس بتونم بگیرم! بعد می گفتم نکنه پاییز این درس رو بگیرم و این همه صبر کنم و اون یکی معلمه هم سیستمش همین باشه! همش می گفتم کاش حالا صبح بود و می تونستم برم کالج و از این استرس نجات پیدا کنم. شب خوابم نمی برد. دلم می خواست سرمو بکوبونم به دیوار. چقدر دوست داشتم اون موقع با یکی حرف بزنم تا یکم آرومم کنه. اما کسی نبود...
نمی دونم ساعت چند خوابم برد اما هی از خواب بیدار می شدم و ساعت رو نگاه می کردم. صبح که بیدار شدم زنگ زدم کالج و دیدم کامپیوتر جواب می ده و میگه داره تعمیرات می کنن. گفتم ای وای که کالج تعطیله! رفتم درس رو آنلاین اضافه کنم که دیدم اجازه نمی ده. داشتم دیوونه می شدم. سریع لباس پوشیدم و بدون آرایش!! راه افتادم. تو راه باید بنزین می زدم اما از بس استرس داشتم دوست نداشتم وایسم. دیگه مجبوری تو یه پمپ بنزین وایسادم اما وقتمو تلف نکردم که باک رو پر کنم. به قدری زدم که بتونم برم! تا رسیدم کالج یه عمر واسم طول کشید. وای که چه افتضاح رانندگی می کردم. با سرعت و عصبی! خیلی شانس آوردم جریمه نشدم. وقتی رسیدم و دیدم پارکینگ پر ماشینه یه نفس راحت کشیدم. رفتم با مشاور ها صحبت کردم. همون جا نشستم فکر کردم و به عموم زنگ زدم و مشاوره کردم و بالاخره باز درس رو گرفتم. اما یه برنامه ریزی دقیق واسه نمره گرفتن از این درس لازم دارم. واسه همین اومدم به شما بگم که ازم دلخور نشین. من روزانه باید حداقل 8ساعت مفید درس بخونم و تمرین هام رو انجام بدم. به جز تمرین های کلاس کلی تمرین داده که تا 2ماه دیگه(آخر ترم) باید بهش تحویل بدم. از اونجا که مامان و بابام یک ماه دیگه می رسن و تو اوج امتحان هام اینجان من باید اون تمرین ها رو تو همین یک ماه تموم کنم تا اون موقع سرم خلوت تر باشه. امروز دقیقا 8ساعت پای درسم بودم. 4ساعت مطالعه، 4ساعت تمرین. که باز هم یه بخش کوچیک از اون چیزی که برنامه ریخته بودم امشب انجام بدم که شاید 40 دقیقه زمان احتیاج داشته باشه باقی موند. باور کنین دیگه کمرم داشت می شکست و بیشتر نمی تونستم پشت میز بشینم. واسه فردا و شنبه و یک شنبه هم کلی کار باید انجام بدم که دوشنبه که کلاس دارم آماده باشن. اونقدر زیادن که می ترسم وقت کم بیارم! خودتون به عمق فاجعه پی ببرین دیگه! بدبخت اون هایی که به جز این درس یه درس دیگه هم دارن... الان هم ساعت 3شبه من دیگه باید بخوابم. دوستای عزیز وبلاگی سعی می کنم وقت های استراحتم وبلاگ هاتون رو بخونم اما نمی دونم بتونم واسه همتون نظر بذارم یا نه. حداقل تا وقتی که به این شرایط عادت کنم. تا حالا تو عمرم معلم به این گندی نداشتم و چون باید نمره بالا بگیرم خیلی استرس دارم.
واسم دعا کنین لطفا...
. مینا هم می ترسید اما به خاطر من اومد. اما فیلمش اصلا اونجوری نبود که فکر می کردم! اصلا ترسناک نبود
و از اینها بود که توش آدم می کشن فقط. تو ذوقم خورد. تصمیم گرفتیم واسه روز مادر زن عموم رو سوپرایز کنیم
. البته من واسه 2تا زن عموهام کارت گرفته بودم اما مینا می خواست یه جورایی محبت ها زن عموم رو جبران کنه. رفت واسش کیک سفارش داد و شب هم رفتیم مال واسش یه بلوز گرفتیم و مینا حساب کرد. منم گفتم نصف پول بلوز رو می دم اما بعدش یادم رفت و الکی کادو با اسم منم تموم شد
. شب قرار بود بریم قسمت زنده شهر تمپا، ای بر سیتی، که به دلیل خستگی فراوان ناشی از راه رفتن کنسل شد و گرفتیم خوابیدیم
همون جا هم رفتیم بستنی خوردیم و من بستنی قیفی سفارش دادم و باز هم یاد وطن افتادم...

. نسبت به بقیه سه بعدی هایی که دیده بودم مثل عصر یخبندان یا آواتار بهتر کار کرده بودن و حتی یک جا یه چیزی که از صفحه اومد بیرون فکر کردم حالا می خوره تو چشمم و چشمامو بستم. فیلمش هم بد نبود. جواد رو رسوندم خونه اش و رفتم خونه عمو عبدا... و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم خونه خودمون. وقتی رسیدم سریع رفتم تو نت و بلیط گرفتم واسه مامان بابام
. ساعت 11 شب تازه رسیدم به کارها کالجم و دیدم ای داد بیداد تا 12 بیشتر وقت واسه ثبت نام ندارم
. تند تند ثبت نام کردم و خوبی اش این بود که تونستم این درس رو تو کمپس کوچیکی که تو شهره بگیرم و زیاد رانندگی نکنم. دوشنبه هم اولین جلسه کلاسم بود و باز هم از استاد خوشم نیومد
.
.
. خلاصه خداحافظی کردم و رفتم وقت بگیرم واسه اون امتحان سخته که گفتم و اون کتاب ریاضی کذایی رو بفروشم. حالا می گم جریان چیه:
... . راستش این روزها که هوا هم گرم شده و گاهی اوقات تو اتاقم پنکه رو روشن می کنم
. امروز هم تو کلاس استادمون پرسید کیا ترم آخرن و یه دختری دستشو بالا کرد و منم کلی دلم خواست
. راهی بس طولانی در پیش دارم.

. مثل منگ ها چند دقیقه نگاه کردم و تازه فهمیدم واسه تولد من بوده همه این چیزها! هممون خندمون گرفته بود
. اون شب خیلی بهم خوش گذشت. بچه ها آهنگ گذاشتن رقصیدیم
. پانتومیم بازی کردیم و خلاصه کلی خندیدم. اینجوری شد که شنبه ی بد و خسته کننده ی من به یه روز باحال و دوست داشتنی تبدیل شد
.

سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم