استرس و دلشوره و ترس، همش با هم!

سلام

حال جسمی ام خوبه اما روحی خیلی سردرگم و پریشونم.

استاد این ترمم فوق العاده سخت گیره. مثلا خیلی تکلیف و پروژه می ده، همون موقع که درس می ده پنج دقیقه وقت می ده واسه مطالعه و بلافاصله بعدش امتحان می گیره! می گه تمرین ها کتاب رو قبل از اینکه من درس بدم باید حل کنید تا وقتی درس تموم شد و خواستیم بلافاصله بعدش تمرین حل کنیم وقت گرفته نشه و شما جواب ها رو آماده داشته باشین و بخونین تا من بگم درسته یا نه و ... .

خیلی تو این دو جلسه کلاس اذیت شدم. مخصوصا چهارشنبه که آخر سر کوییز گرفت و اعلام کرد که نمره ی کوییز تو نمره ی کل تاثیر داره و منم از نمره ام راضی نبودم حسابی اعصابم داغون شد. بعد کلاس رفتم بهش گفتم خانم من انگلیسی زبان دوممه و مسلما هنوز خیلی لغت هست که بلد نیستم و شما با این روشت اصلا به من وقت نمی دی که از دیکشنری استفاده کنم. بهش گفتم من تنها کسی تو این کلاس هستم که آمریکایی نیستم و اینجوری داره بهم ظلم می شه. اما گفت شرمنده من روشم اینجوریه. بیشتر تلاش کن!

نمی دونم معلمه انقدر گنده یا چون تابستونه و کلاسا فشرده است داره اینجوری می کنه. از کلاس که اومدم خونه مثل یه گلوله آتیش بودم. عمو و زن عمو هم از قیافه ام فهمیدن. فقط با اخم یه سلام کردم و یه راست رفتم تو اتاقم و لپ تاپم رو آوردم و فقط به این فکر می کردم که مهلت حذف درس تا کی هست! تا پنج شنبه وقت داشتم . عموم اومد بحثو باز کنه و حرف بزنیم که من ترکیدم یهو و معلمه رو کشیدم به فحش. انقدر عصبانی بودم که لکنت گرفته بودم و اونها هم همین جوری نگام می کردن ببینن من چی می گم! عموم هم دید قرمز شدم گفت خوب خودتو انقدر اذیت نکن، حذف کن و پاییز با یه معلم دیگه بگیرش. نگاه کردم و دیدم یکی از معلم ها ترم پیشم ترم پاییز این درس رو هم درس می ده و خداییش خیلی گل بود. منم در یک اقدام ناگهانی درس رو حذف کردم! اما دلم می خواست یکی عملم رو تایید کنه تا دلم آروم بگیره. تا اینکه مینا زنگ زد و گفتم همچین کاری کردم و اون گفت جای تو بودم این کار رو نمی کردم، خیلی عقب میوفتی اینجوری. دلشوره اومد سراغم. راست می گفت. این درس پیش نیاز اکثر درسهاست و اگه تابستون نمی گرفتمش پاییز نمی تونستم فول تایم بگیرم. از طرفی من باید حتما A بشم. وای نمی دونین چهارشنبه شب چی به من گذشت. داشتم دیوونه می شدم. همش تو فکر بودم که چی کار باید بکنم. خیلی استرس بدی بود. از یه طرف می ترسیدم درس رو بگیرم و نمره ام بالا نشه، با توجه به اینکه مامان و بابام رو بعد از یک سال دارم می بینم و دوست دارم با اون ها وقت بذارم نه اینکه همش تو اتاق باشم و دلم بیرون اتاق! از یه طرف درس رو حذف کرده بودم و پولش رو داده بودم و حالا پولش معلق مونده بود و نمی دونستم اگه دوباره درس رو بگیرم تکلیف اون پول چی می شه! از یه طرف دوست نداشتم صبر کنم تا پاییز و تابستون بیکار باشم و پاییز هم فقط یک یا دو درس بتونم بگیرم! بعد می گفتم نکنه پاییز این درس رو بگیرم و این همه صبر کنم و اون یکی معلمه هم سیستمش همین باشه! همش می گفتم کاش حالا صبح بود و می تونستم برم کالج و از این استرس نجات پیدا کنم. شب خوابم نمی برد. دلم می خواست سرمو بکوبونم به دیوار. چقدر دوست داشتم اون موقع با یکی حرف بزنم تا یکم آرومم کنه. اما کسی نبود...

نمی دونم ساعت چند خوابم برد اما هی از خواب بیدار می شدم و ساعت رو نگاه می کردم. صبح که بیدار شدم زنگ زدم کالج و دیدم کامپیوتر جواب می ده و میگه داره تعمیرات می کنن. گفتم ای وای که کالج تعطیله! رفتم درس رو آنلاین اضافه کنم که دیدم اجازه نمی ده. داشتم دیوونه می شدم. سریع لباس پوشیدم و بدون آرایش!! راه افتادم. تو راه باید بنزین می زدم اما از بس استرس داشتم دوست نداشتم وایسم. دیگه مجبوری تو یه پمپ بنزین وایسادم اما وقتمو تلف نکردم که باک رو پر کنم. به قدری زدم که بتونم برم! تا رسیدم کالج یه عمر واسم طول کشید. وای که چه افتضاح رانندگی می کردم. با سرعت و عصبی! خیلی شانس آوردم جریمه نشدم. وقتی رسیدم و دیدم پارکینگ پر ماشینه یه نفس راحت کشیدم. رفتم با مشاور ها صحبت کردم. همون جا نشستم فکر کردم و به عموم زنگ زدم و مشاوره کردم و بالاخره باز درس رو گرفتم. اما یه برنامه ریزی دقیق واسه نمره گرفتن از این درس لازم دارم. واسه همین اومدم به شما بگم که ازم دلخور نشین. من روزانه باید حداقل 8ساعت مفید درس بخونم و تمرین هام رو انجام بدم. به جز تمرین های کلاس کلی تمرین داده که تا 2ماه دیگه(آخر ترم) باید بهش تحویل بدم. از اونجا که مامان و بابام یک ماه دیگه می رسن و تو اوج امتحان هام اینجان من باید اون تمرین ها رو تو همین یک ماه تموم کنم تا اون موقع سرم خلوت تر باشه. امروز دقیقا 8ساعت پای درسم بودم. 4ساعت مطالعه، 4ساعت تمرین. که باز هم یه بخش کوچیک از اون چیزی که برنامه ریخته بودم امشب انجام بدم که شاید 40 دقیقه زمان احتیاج داشته باشه باقی موند. باور کنین دیگه کمرم داشت می شکست و بیشتر نمی تونستم پشت میز بشینم. واسه فردا و شنبه و یک شنبه هم کلی کار باید انجام بدم که دوشنبه که کلاس دارم آماده باشن. اونقدر زیادن که می ترسم وقت کم بیارم! خودتون به عمق فاجعه پی ببرین دیگه! بدبخت اون هایی که به جز این درس یه درس دیگه هم دارن... الان هم ساعت 3شبه من دیگه باید بخوابم. دوستای عزیز وبلاگی سعی می کنم وقت های استراحتم وبلاگ هاتون رو بخونم اما نمی دونم بتونم واسه همتون نظر بذارم یا نه. حداقل تا وقتی که به این شرایط عادت کنم. تا حالا تو عمرم معلم به این گندی نداشتم و چون باید نمره بالا بگیرم خیلی استرس دارم.

واسم دعا کنین لطفا...

آخر هفته، باز هم تمپا

سلام به دوستای گل وبلاگی

خوبید؟ منم کمی تا قسمتی خوبم

ببخشید به خیلی ها دیر سر زدم اما سرم شلوغ بود. چهارشنبه زنگ زدم مینا دوستم و بهش گفتم امتحانام تموم شده و با هم وقت بذاریم. اونم که تو خونه تنهاست کلی ذوق کرد و گفت همین فردا بیا. پنجشنبه صبح رفتم و اون امتحان کذایی رو دادم و با اینکه 77 شدم و از نظر خودم خیلی خوب بود اون ها جر زنی کردن و گفتن نه باید 83 می شدی. اگه من بفهمم این قانون رو از کجاشون در آوردن خیلی خوبهdislikesmiley.gif : 32 par 18 pixels.. مجبور شدم کلاس رو ثبت نام کنم و تو کلاس گفتن اگه تو این درس 70 بگیرین قبولین. وای می خوام بکشموشون. من کلاس رو نرفته 77 گرفتم اون وقت این ها می گن بیا کلاس و 70 بگیر تا قبول شی. زور نیست؟؟؟؟؟tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.

بگذریم، خلاصه عصرش رفتم تمپا و مینا هم کلی ذوق کرد و وسایل رفاهم رو فراهم کرده بود که تا یکشنبه بمونم! مثلا از اون جایی که می دونه من با اینکه سه ساله آمریکا زندگی می کنم هنوزم عادت ندارم وقتی دستشویی می رم فقط با دستمال خودمو تمیز کنم تو دست شویی آب پاش گذاشته بود!laugh3.gif : 28 par 24 pixels. آخه آفتابه که اینجا گیر نمیاد. تو خونه خودمون هم شلنگ و لوله کشی داریم. خلاصه شام خوردیم و من گفتم شب بریم سینما. تو سایت نگاه می کردم و دنبال فیلم می گشتم که یه فیلم ترسناک بهم چشمک زد. A nightmare on elm streetشیطان. مینا هم می ترسید اما به خاطر من اومد. اما فیلمش اصلا اونجوری نبود که فکر می کردم! اصلا ترسناک نبود و از اینها بود که توش آدم می کشن فقط. تو ذوقم خورد. تصمیم گرفتیم واسه روز مادر زن عموم رو سوپرایز کنیم. البته من واسه 2تا زن عموهام کارت گرفته بودم اما مینا می خواست یه جورایی محبت ها زن عموم رو جبران کنه. رفت واسش کیک سفارش داد و شب هم رفتیم مال واسش یه بلوز گرفتیم و مینا حساب کرد. منم گفتم نصف پول بلوز رو می دم اما بعدش یادم رفت و الکی کادو با اسم منم تموم شد. شب قرار بود بریم قسمت زنده شهر تمپا، ای بر سیتی، که به دلیل خستگی فراوان ناشی از راه رفتن کنسل شد و گرفتیم خوابیدیمofftobed.gif : 50 par 32 pixels.. شنبه زن عموم اومد و کلی خوشحال شد و تشکر کرد و عموم هم بردمون اینتر نشنال مال که من تا حالا نرفته بودم و واقعا مال قشنگی بود اما قیمت هاش هم خیلی قشنگ بود!!!  همون جا هم رفتیم بستنی خوردیم و من بستنی قیفی سفارش دادم و باز هم یاد وطن افتادم...

مینا یک شنبه ساعت 3باید می رفت سر کار و منم باید هم زمان باهاش می زدم بیرون که بتونه در رو قفل کنه. اما حس رفتن به اسپرینگ هیل رو هم نداشتم. از این رو زنگ زدم به جواد و گفتم ببینه اگه دوستاش پایه هستن دسته جمعی بریم سینما. جواد هم استقبال کرد  و گفت با دوستاش تماس می گیره و خبرم می کنه. اما بعدش زنگ زد و گفت دوستاش نمیان و چون دوتامون شکمامون رو واسه سینما صابون زده بودیم قرار شد خودمون بریم. خلاصه رفتم دنبالش و تا جواد آماده می شد من و علی ت هم کلی راجع به وطن و آمریکا گفتمان کردیم و علی می گفت آمریکا رو ترجیح می ده و دلایلش هم منطقی بود. می گفت به شرطی می ره ایران که یه کار خیلی خوب با حقوق خیلی بالا گیرش بیاد والا شرایط آمریکا بهتره. اما جواد می گفت دوست داره برگرده ایران. خلاصه دوتا همخونه که اصلا با هم تفاهم نداشتن. اون ها هم کلی گول تبلیغ فیلم ترسناکه رو خورده بودن و فکر می کردن واقعا ترسناکه که من گفتم فیلم رو دیدم و اصلا جالب نبود. رفتیم انیمیشن How to train your dragon رو دیدیم ، سه بعدی. نسبت به بقیه سه بعدی هایی که دیده بودم مثل عصر یخبندان یا آواتار بهتر کار کرده بودن و حتی یک جا یه چیزی که از صفحه اومد بیرون فکر کردم حالا می خوره تو چشمم و چشمامو بستم. فیلمش هم بد نبود. جواد رو رسوندم خونه اش  و رفتم خونه عمو عبدا... و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم خونه خودمون. وقتی رسیدم سریع رفتم تو نت و بلیط گرفتم واسه مامان بابام. ساعت 11 شب تازه رسیدم به کارها کالجم و دیدم ای داد بیداد تا 12 بیشتر وقت واسه ثبت نام ندارم. تند تند ثبت نام کردم و خوبی اش این بود که تونستم این درس رو تو کمپس کوچیکی که تو شهره بگیرم و زیاد رانندگی نکنم. دوشنبه هم اولین جلسه کلاسم بود و باز هم از استاد خوشم نیومد.

کلی کار ریزه ریزه سرم ریخته که نمی دونم از کدومش شروع کنم. تعطیلات تابستونی هم که نداشتم. الان هم داشتم غذا می پختم. فسنجون. به به. چه شامی بخوریم امشب.

فردا می رم کمپس اصلی دانشگاه که کتاب رو بگیرم. اما یکی از پسرهای کلاس می گفت من که گرفتم آخریش بود و تموم کردن. خدا کنه تا فردا آورده باشن.

خوب دیگه این هم از آپ امروز. به امید خدا 36 روز دیگه مامان و بابام هم میان پیشم.

فعلا خدا نگهدار

پایان ترم دو

سلام سلام سلااااااااااااااااامcheerleader3.gif : 60 par 44 pixels.

خیلی خوشحالم نه؟ بله چرا نباشم. آخه امتحانام تموم شد و A گرفتم از درسامYah. خداییش این هلن دورگن این ترم خیلی واسم خاطره ساز شد. آخه فاینال رو که دوشنبه بود 100 گرفتمyesssmileyf.gif : 35 par 32 pixels.(امتحان رو آنلاین رو کامپیوتر تو کالج می دادیمputersmile1.gif : 45 par 30 pixels. و همون موقع نتیجه رو اعلام می کرد). هلن جون هم داشت ذوق مرگ می شدHappy Dance. هی به به و آفرین و اینا راه انداخته بود و منم حال اساسی بهش دادم و گفتم من امتحانم رو خوب دادم چون شما خوب بهم درس دادینwink2.gif : 20 par 18 pixels.. دیگه از شوق تو پوست خودش نمی گنجید و دامنه ی تعریف و تمجید رو گسترش داد و گفت نه تو کلا دانش آموز فوق العاده ای بودیflirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels.. منم خوش به حالم شد و پریدم بغلش کردم. خلاصه خداحافظی کردم و رفتم وقت بگیرم واسه اون امتحان سخته که گفتم و اون کتاب ریاضی کذایی رو بفروشم. حالا می گم جریان چیه:

یادتونه که اول ترم گفتم کتاب ریاضی ام رو فروخته ام و تو این ترم احتیاجش داشتم. من کتاب رو از طریق سایت www.half.com فروخته بودم. حدود سه هفته بعد اینکه کتاب رو پست کردم، اون یارو که کتاب رو بهش فروخته بودم بهم ایمیل داد که کتاب رو نگرفته! منم شماره پیگیری رو بهش دادم و گفتم برو اداره پست ببین کجاست. اما 1ماه رو اعصاب من راه می رفت و می گفت من کتاب رو نگرفتم هنوز. دیگه داشت حسابی کلافه ام می کرد، انگار کتاب تو دست من بود و بهش نمی دادم! تا اینکه رفت تو وبسایت ازم شکایت کرد که این کتاب رو پست نکرده هنوز! منم عصبی شدم و تاریخ پست و شماره پی گیری رو به مسئولین سایت دادم و اونا حق رو به من دادن و گفتن اگه باز هم بهت ایمیل داد مجبور نیستی جوابشو بدی. اما من دلم نمیومد. از یه طرف من پول کتاب رو گرفته بودم و اگه اون کتاب دستش نرسیده بود این پول حروم بود و از طرف دیگه کتاب هم دستم نبود که پول طرف رو پس بدم. یکم صبر کردم اینم هر دو- سه روز یه بار ایمیل می داد و با اعصابم بازی می کرد تا اینکه بعد 2ماه جعبه حاوی کتاب برگشت خونه! بگذریم از اینکه کتاب داغون شده بود... منم یه ایمیل به یارو دادم و گفتم پولتو می دم اما نه کامل، چون من کلی پول پست دادم و مشکل از من نبوده که شما کتاب رو نگرفتین. اونم قبول کرد و منم پول کتاب رو منهای مخارج پست بهش پس دادم. حالا دوشنبه دیدم تو سایت دانشگاه اعلام کردن که کتاب های قدیمی رو می خرن. منم کتاب رو یه خورده نو نوار کردم و جلدشو عوض کردم و بردم تا از شرش راحت شم. که گفتن ما این کتاب رو نمی خریم! می خواستم بکشمش. گفتم من اینو از کتاب خونه دانشگاه خریدم چطور می شه ازم نخرینش؟؟؟ گفتن شرمنده هستیم اما اینو نمی تونیم بخریم. چون این نوع کتاب چاپ جدیدش جلدش فرق می کنه.

اینم از این کتاب. انگار باید بمونه باهام و به من نیومده کتاب بفروشم!

دیشب هم رفتم خرید و دوتا تی شرت واسه شلوار جین و دوتا گوشواره نقره خوشکل خریدم. گوشواره ها رو قصد نداشتم بخرم اما گذاشتم تو گوشم دیدم خیلی نازن و دلم نیومد ازشون بگذرم.

امروز هم زنگ زدم مامانم و وقتی راجع به نمره هام گفتم کلی ذوق کرد و گفت دیدی رفتی آمریکا چقدر خوب شد. تو حیف بودی مادر! می موندی اینجا تلف می شدی!! مادره دیگه! اون این حرفا رو نزنه پس کی بزنه .

خوب فعلا بسه. مواظب خودتون باشین

فعلا بابای

امتحانات

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممHello

اول از همه از تمام دوستای گلم که تولدم رو بهم تبریک گفتم تشکر می کنم و یه دنیا بوسه از راه دور براشون می فرستم wetkissf.gif : 45 par 37 pixels..

خوب منم حالم خوبه اما یکم خسته ام. خوب هرچی باشه هفته آخر ترمه و سرمون حسابی شلوغه. امتحان ها و پروژه ها و تکالیف!!! bokmal.gif : 73 par 30 pixels.حالا این وسط سایت کلوب هم یه مشت از این بازی های معتاد کننده گذاشته و منم این شکلی... . راستش این روزها که هوا هم گرم شده و گاهی اوقات تو اتاقم پنکه رو روشن می کنمfansmiley.gif : 57 par 30 pixels. و درس می خونمreading.gif : 48 par 26 pixels.، ناخود آگاه میرم به فصل اردیبهشت و خرداد، مدرسه dreamyeyesf.gif : 28 par 48 pixels.، امتحان ها ثلث سوم!gigglesmile2.gif : 19 par 21 pixels. مخصوصا اگه پنکه تلق تلق صدا بده دیگه بدتر. مستقیم می رم به دوره راهنمایی. راهنمایی مصباح. که از بس ساختمونش قدیمی  و داغون بود یکی دوسال بعدش، وقتی دبیرستان بودم زدنش زمین و یه ساختمون نو جاش ساختن. اما مدرسه خوبی بود. دوست های خوبی داشتم. بیتا و سحر. از بیتا خبر ندارم. اما سحر تا وفتی ایران بودم می دونستم عقد کرده و دانشگاه علمی-کاربردی هم درس می خوند.

آخر این هفته جشن فارغ التحصیلی یکی از آشناهاست. فقط به این خاطر می خوام برم که دست راستشو محکم بکوبونه تو سرم روزی منم بشه. امروز هم تو کلاس استادمون پرسید کیا ترم آخرن و یه دختری دستشو بالا کرد و منم کلی دلم خواستافسوس. راهی بس طولانی در پیش دارم.

دارم دنبال بلیط واسه مامانم اینا می گردم. یه چند تا قیمت خوب پیدا کردم بابام از هر کدومش یه ایرادی گرفته. می گه این می ره ترکیه خوشم نمیاد، این ساعت پروازش فلانه، این باید بری تهران دردسر داره. می خوان لقمه آماده از شیراز بزارن دهنشون. اما خوب به نظر من نمیارزه به خاطر راحتی زیادی این همه پول بیشتر بدن. فعلا که به لیست بلند بالا واسشون تهیه کردم تا فردا خدمتشون اعلام کنم و هرکدوم رو امر فرمودن واسشون بگیرم. به قول عموم انقدر دست دست می کنن تا همین ها رو هم از دست بدن. شیطونه می گه بگیرم واسه خودمevilgrin.gif : 19 par 21 pixels.. عصر که از کلاس اومدم داشتم قیمت چک می کردم و به عموم می گفتم. 2تامون داشتیم وسوسه می شدیم که بریم ایران. اما حیف که دست و پامون بسته است.

فصل بهار هم اومده و حساسیت فصلی من شروع شده. امروز حسابش از دستم در رفت چند بار عطسه کردم!

راستی یه امتحان خیلی خیلی خیلی سخت دارم. تورو خدا واسم دعا کنید. هنوز وقت نگرفتم که کی امتحان بدم اما باید پاس بشم. می خوام امتحان یه درسی رو بدم و اگه پاس بشم مجبور نیستم تابستون این درس الکی رو بگیرم و می تونم خوش بگذرونمveildance.gif : 63 par 31 pixels..

فکر کنم به اندازه کافی به اندازه پر کردن یه پست نوشتم. جای من گوجه سبز و سیب ترش و چاغاله بادوم بخورین.در آخر یه عکس از کلاس ریاضی و هلن جون و خدانگهدار.

تولد من

سلام

خوبم. امروز تولدم بود.22 ساله شدم.زمان داره زود می گذره. کم سن و سال تر که بودم، شاید زمانی که راهنمایی یا اول دبیرستان بودم، به دوستام می گفتم مامانم و بابام سنشون زیاد بود وقتی ازدواج کردن( مامانم 21 سالش بود و بابام 27). اما الان من 22 سالم هست و ازدواج برام به چیزی تو مایه ها جکه. مگه می شه من الان مسئولیت یه زندگی رو به عهده بگیرم؟! مگه می شه بدون عشق ازدواج کنم؟! هنوز هم نفهمیدم چطور می تونن بعضی ها به صورت سنتی ازدواج کنن!!! مگه می شه آدم کسی رو یه تا قبلش واسش غریبه بوده تنها به صرف اینکه شوهرشه ببوسه؟! یا شاید هم تو این جور ازدواج ها بوسه عاشقانه معنا نداره. به نظرم خیلی چندش آوره. نرگس عشقی تو زندگیش نیست و تا عاشق نشه ازدواج نمی کنه. حتی اگه تا آخر عمرش مجرد بمونه.

خوب بگذریم. بریم سراغ حال و روز من این روزها. عرضم به حضورتون که جمعه دو تا امتحان داشتم. تا نصفه شب درگیر اونا بودم. چون آنلاین باید امتحان می دادمputersmile1.gif : 45 par 30 pixels.. .واسه همین وقتی زن عموم بهم زنگ زد که برم تمپا قبول نکردم. اما بهشون قول دادم که فرداش برم. شنبه هم اصلا حوصله نداشتم اما چون از بدقولی بدم میاد با بی میلی آماده شدم و رفتمwellduh.gif : 57 par 28 pixels.. زن عموم قیمه درست کرده بود. مینا دوستم هم اومد و واسه دسر کیک آورده بود. بعد شام رفتیم تو حیاط پشت خونه نشستیم که دیدم زن عموم با کیک و 4تا شمع که روش روشن بود همون جور که تولدت مبارک می خوند اومد پیشمون. مثل منگ ها چند دقیقه نگاه کردم و تازه فهمیدم واسه تولد من بوده همه این چیزها! هممون خندمون گرفته بودlaugh3.gif : 28 par 24 pixels.. زن عموم می گفت می خواستم یواشکی بیام نفهمی دیدم نه بابا نرگس شوته شوته!!! واقعیتش اصلا تو فکر تولد نبودم واسه همین حسابی سوپرایز شدم و کلی تشکر کردم و رفتیم تو خونه بادبادک باد کردیم و عکس گرفتیم. همون موقع ها یکی از دوستام که از طریق فیس بوک فهمیده بود دارم می رم تمپا بهم زنگ زد و گفت دارن می رن خونه یکی از دوستاش. منم دعوت کرد برم. گفتم الان نمیام شاید آخر شب اومدم. دیگه چای و کیک خوردیم و ساعت حدود 10 بود دیدم خونه عموم اینا همه دارن کم کم چرت می زنن. منم که خوابم نمیومد زنگ زدم دوستم و آدرس گرفتم و رفتم یه جعبه شکلات گرفتم و رفتم خونه پیش هم وطنان گرامی. 4تا دختر بودیم و 6تا پسر(من، گلسا، رعنا، نازگل، جواد، علی ت، علی م، احسان، اردلان، محسن). به جز جواد و علی ت بقیه واسم غریبه بودن و این شد که من اون شب کلی دوست جدید هم پیدا کردم. اون شب خیلی بهم خوش گذشت. بچه ها آهنگ گذاشتن رقصیدیم. کلیپ سوسن خانم رو باز سازی کردیمYatta. پانتومیم بازی کردیم و خلاصه کلی خندیدم. اینجوری شد که شنبه ی بد و خسته کننده ی من به یه روز باحال و دوست داشتنی تبدیل شد.

دوشنبه هم که طبق معمول کالج و سه شنبه هم که روز تولد واقعی ام بود.مامان و بابام ظهر زنگ زدن و تولدم رو تبریک گفتن. شب عموم بردمون شام بیرون. انتخاب رستوران با من بود. رفتیم  یه رستوران ایتالیایی. Olive Garden. این رستوران رو دوست دارم چون قبل شام نون و سالاد عالی میارن و راستشو بخواین اونقدر سالاد خوردیم که معده مون پر شد و شام رو گذاشتیم تو جعبه و اومدیم خونه. مادر زن عموم هم کیک تولدمو درست کرده بود. کیک مورد علاقه ی من، شکلاتیhappytongue.gif : 19 par 26 pixels.. من که همیشه به کیک نه نمی گم انقدر خورده بودم که یه قاچ کیکمو به زور خوردم. کادو هم این ها گیرم اومد: یه ست سایه چشم، یه کیس واسه نویگیشنم، دوتا چک که رو هم رفته 75$ می شد.

جشن تولد امسال بهم خوش گذشت. جای همه اون های که دوستشون دارم خالی بود. در آخر از همه اون هایی که یا بهم زنگ زدن یا مسیج دادن یا به هر طریقی تولدم رو تبریک گفتن تشکر می کنم و امیدوارم لایق این همه محبتشون باشمwetkissf.gif : 45 par 37 pixels..

اینم عکس کیک هام و بای تا های.