آخر هفته، باز هم تمپا
سلام به دوستای گل وبلاگی
خوبید؟ منم کمی تا قسمتی خوبم
ببخشید به خیلی ها دیر سر زدم اما سرم شلوغ بود. چهارشنبه زنگ زدم مینا دوستم و بهش گفتم امتحانام تموم شده و با هم وقت بذاریم. اونم که تو خونه تنهاست کلی ذوق کرد و گفت همین فردا بیا. پنجشنبه صبح رفتم و اون امتحان کذایی رو دادم و با اینکه 77 شدم و از نظر خودم خیلی خوب بود اون ها جر زنی کردن و گفتن نه باید 83 می شدی. اگه من بفهمم این قانون رو از کجاشون در آوردن خیلی خوبه
. مجبور شدم کلاس رو ثبت نام کنم و تو کلاس گفتن اگه تو این درس 70 بگیرین قبولین. وای می خوام بکشموشون. من کلاس رو نرفته 77 گرفتم اون وقت این ها می گن بیا کلاس و 70 بگیر تا قبول شی. زور نیست؟؟؟؟؟![]()
بگذریم، خلاصه عصرش رفتم تمپا و مینا هم کلی ذوق کرد و وسایل رفاهم رو فراهم کرده بود که تا یکشنبه بمونم! مثلا از اون جایی که می دونه من با اینکه سه ساله آمریکا زندگی می کنم هنوزم عادت ندارم وقتی دستشویی می رم فقط با دستمال خودمو تمیز کنم تو دست شویی آب پاش گذاشته بود!
آخه آفتابه که اینجا گیر نمیاد
. تو خونه خودمون هم شلنگ و لوله کشی داریم. خلاصه شام خوردیم و من گفتم شب بریم سینما. تو سایت نگاه می کردم و دنبال فیلم می گشتم که یه فیلم ترسناک بهم چشمک زد. A nightmare on elm street
. مینا هم می ترسید اما به خاطر من اومد. اما فیلمش اصلا اونجوری نبود که فکر می کردم! اصلا ترسناک نبود
و از اینها بود که توش آدم می کشن فقط. تو ذوقم خورد. تصمیم گرفتیم واسه روز مادر زن عموم رو سوپرایز کنیم
. البته من واسه 2تا زن عموهام کارت گرفته بودم اما مینا می خواست یه جورایی محبت ها زن عموم رو جبران کنه. رفت واسش کیک سفارش داد و شب هم رفتیم مال واسش یه بلوز گرفتیم و مینا حساب کرد. منم گفتم نصف پول بلوز رو می دم اما بعدش یادم رفت و الکی کادو با اسم منم تموم شد
. شب قرار بود بریم قسمت زنده شهر تمپا، ای بر سیتی، که به دلیل خستگی فراوان ناشی از راه رفتن کنسل شد و گرفتیم خوابیدیم
. شنبه زن عموم اومد و کلی خوشحال شد و تشکر کرد و عموم هم بردمون اینتر نشنال مال که من تا حالا نرفته بودم و واقعا مال قشنگی بود اما قیمت هاش هم خیلی قشنگ بود!!!
همون جا هم رفتیم بستنی خوردیم و من بستنی قیفی سفارش دادم و باز هم یاد وطن افتادم...
مینا یک شنبه ساعت 3باید می رفت سر کار و منم باید هم زمان باهاش می زدم بیرون که بتونه در رو قفل کنه. اما حس رفتن به اسپرینگ هیل رو هم نداشتم. از این رو زنگ زدم به جواد و گفتم ببینه اگه دوستاش پایه هستن دسته جمعی بریم سینما
. جواد هم استقبال کرد و گفت با دوستاش تماس می گیره و خبرم می کنه. اما بعدش زنگ زد و گفت دوستاش نمیان و چون دوتامون شکمامون رو واسه سینما صابون زده بودیم قرار شد خودمون بریم
. خلاصه رفتم دنبالش و تا جواد آماده می شد من و علی ت هم کلی راجع به وطن و آمریکا گفتمان کردیم و علی می گفت آمریکا رو ترجیح می ده و دلایلش هم منطقی بود. می گفت به شرطی می ره ایران که یه کار خیلی خوب با حقوق خیلی بالا گیرش بیاد والا شرایط آمریکا بهتره. اما جواد می گفت دوست داره برگرده ایران
. خلاصه دوتا همخونه که اصلا با هم تفاهم نداشتن. اون ها هم کلی گول تبلیغ فیلم ترسناکه رو خورده بودن و فکر می کردن واقعا ترسناکه که من گفتم فیلم رو دیدم و اصلا جالب نبود. رفتیم انیمیشن How to train your dragon رو دیدیم ، سه بعدی
. نسبت به بقیه سه بعدی هایی که دیده بودم مثل عصر یخبندان یا آواتار بهتر کار کرده بودن و حتی یک جا یه چیزی که از صفحه اومد بیرون فکر کردم حالا می خوره تو چشمم و چشمامو بستم. فیلمش هم بد نبود. جواد رو رسوندم خونه اش و رفتم خونه عمو عبدا... و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم خونه خودمون. وقتی رسیدم سریع رفتم تو نت و بلیط گرفتم واسه مامان بابام
. ساعت 11 شب تازه رسیدم به کارها کالجم و دیدم ای داد بیداد تا 12 بیشتر وقت واسه ثبت نام ندارم
. تند تند ثبت نام کردم و خوبی اش این بود که تونستم این درس رو تو کمپس کوچیکی که تو شهره بگیرم و زیاد رانندگی نکنم. دوشنبه هم اولین جلسه کلاسم بود و باز هم از استاد خوشم نیومد
.
کلی کار ریزه ریزه سرم ریخته که نمی دونم از کدومش شروع کنم. تعطیلات تابستونی هم که نداشتم. الان هم داشتم غذا می پختم. فسنجون. به به. چه شامی بخوریم امشب
.
فردا می رم کمپس اصلی دانشگاه که کتاب رو بگیرم. اما یکی از پسرهای کلاس می گفت من که گرفتم آخریش بود و تموم کردن. خدا کنه تا فردا آورده باشن.
خوب دیگه این هم از آپ امروز. به امید خدا 36 روز دیگه مامان و بابام هم میان پیشم
.
فعلا خدا نگهدار
سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم