سلام

خوبم. امروز تولدم بود.22 ساله شدم.زمان داره زود می گذره. کم سن و سال تر که بودم، شاید زمانی که راهنمایی یا اول دبیرستان بودم، به دوستام می گفتم مامانم و بابام سنشون زیاد بود وقتی ازدواج کردن( مامانم 21 سالش بود و بابام 27). اما الان من 22 سالم هست و ازدواج برام به چیزی تو مایه ها جکه. مگه می شه من الان مسئولیت یه زندگی رو به عهده بگیرم؟! مگه می شه بدون عشق ازدواج کنم؟! هنوز هم نفهمیدم چطور می تونن بعضی ها به صورت سنتی ازدواج کنن!!! مگه می شه آدم کسی رو یه تا قبلش واسش غریبه بوده تنها به صرف اینکه شوهرشه ببوسه؟! یا شاید هم تو این جور ازدواج ها بوسه عاشقانه معنا نداره. به نظرم خیلی چندش آوره. نرگس عشقی تو زندگیش نیست و تا عاشق نشه ازدواج نمی کنه. حتی اگه تا آخر عمرش مجرد بمونه.

خوب بگذریم. بریم سراغ حال و روز من این روزها. عرضم به حضورتون که جمعه دو تا امتحان داشتم. تا نصفه شب درگیر اونا بودم. چون آنلاین باید امتحان می دادمputersmile1.gif : 45 par 30 pixels.. .واسه همین وقتی زن عموم بهم زنگ زد که برم تمپا قبول نکردم. اما بهشون قول دادم که فرداش برم. شنبه هم اصلا حوصله نداشتم اما چون از بدقولی بدم میاد با بی میلی آماده شدم و رفتمwellduh.gif : 57 par 28 pixels.. زن عموم قیمه درست کرده بود. مینا دوستم هم اومد و واسه دسر کیک آورده بود. بعد شام رفتیم تو حیاط پشت خونه نشستیم که دیدم زن عموم با کیک و 4تا شمع که روش روشن بود همون جور که تولدت مبارک می خوند اومد پیشمون. مثل منگ ها چند دقیقه نگاه کردم و تازه فهمیدم واسه تولد من بوده همه این چیزها! هممون خندمون گرفته بودlaugh3.gif : 28 par 24 pixels.. زن عموم می گفت می خواستم یواشکی بیام نفهمی دیدم نه بابا نرگس شوته شوته!!! واقعیتش اصلا تو فکر تولد نبودم واسه همین حسابی سوپرایز شدم و کلی تشکر کردم و رفتیم تو خونه بادبادک باد کردیم و عکس گرفتیم. همون موقع ها یکی از دوستام که از طریق فیس بوک فهمیده بود دارم می رم تمپا بهم زنگ زد و گفت دارن می رن خونه یکی از دوستاش. منم دعوت کرد برم. گفتم الان نمیام شاید آخر شب اومدم. دیگه چای و کیک خوردیم و ساعت حدود 10 بود دیدم خونه عموم اینا همه دارن کم کم چرت می زنن. منم که خوابم نمیومد زنگ زدم دوستم و آدرس گرفتم و رفتم یه جعبه شکلات گرفتم و رفتم خونه پیش هم وطنان گرامی. 4تا دختر بودیم و 6تا پسر(من، گلسا، رعنا، نازگل، جواد، علی ت، علی م، احسان، اردلان، محسن). به جز جواد و علی ت بقیه واسم غریبه بودن و این شد که من اون شب کلی دوست جدید هم پیدا کردم. اون شب خیلی بهم خوش گذشت. بچه ها آهنگ گذاشتن رقصیدیم. کلیپ سوسن خانم رو باز سازی کردیمYatta. پانتومیم بازی کردیم و خلاصه کلی خندیدم. اینجوری شد که شنبه ی بد و خسته کننده ی من به یه روز باحال و دوست داشتنی تبدیل شد.

دوشنبه هم که طبق معمول کالج و سه شنبه هم که روز تولد واقعی ام بود.مامان و بابام ظهر زنگ زدن و تولدم رو تبریک گفتن. شب عموم بردمون شام بیرون. انتخاب رستوران با من بود. رفتیم  یه رستوران ایتالیایی. Olive Garden. این رستوران رو دوست دارم چون قبل شام نون و سالاد عالی میارن و راستشو بخواین اونقدر سالاد خوردیم که معده مون پر شد و شام رو گذاشتیم تو جعبه و اومدیم خونه. مادر زن عموم هم کیک تولدمو درست کرده بود. کیک مورد علاقه ی من، شکلاتیhappytongue.gif : 19 par 26 pixels.. من که همیشه به کیک نه نمی گم انقدر خورده بودم که یه قاچ کیکمو به زور خوردم. کادو هم این ها گیرم اومد: یه ست سایه چشم، یه کیس واسه نویگیشنم، دوتا چک که رو هم رفته 75$ می شد.

جشن تولد امسال بهم خوش گذشت. جای همه اون های که دوستشون دارم خالی بود. در آخر از همه اون هایی که یا بهم زنگ زدن یا مسیج دادن یا به هر طریقی تولدم رو تبریک گفتن تشکر می کنم و امیدوارم لایق این همه محبتشون باشمwetkissf.gif : 45 par 37 pixels..

اینم عکس کیک هام و بای تا های.