یک روز با دست و پا چلفتگی!

سلام

من اومدم

این روزها خبر خاصی نیست. می رم کالج و میام و اگه حوصله ام بشه می رم خرید تا آماده بشم واسه ایران. وقتی می رم خرید کلی لباس بر می دارم و وقتی می رم تو اتاق پرو یهو بی حوصلگی میاد سراغم و می گم اووووه حالا کی این همه لباس رو بپوشه !! معمولا هم به دلم نمی شینن. من دنبال لباس بافتنی بلند می گردم که ایران به جا مانتو بپوشم. اما بلند ترینشون تا رو رونمه. یکی دو تا گرفتم اما حوصله این یک رقم رو ندارم که بیام کسی به حجابم گیر بده. که اگه اینجوری بشه دیگه می رم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم... .

امروز نمی دونم چرا دست و پا چلفتی شده بودم! اول از همه بگم که برایان درس رو حذف کرده و دیگه سر کلاس نمیاد. واقعا نمی دونم چرا حذف کرد. خیلی باهوش بود. تو آزمایشگاه تا من میومدم راجع به یه مسئله فکر کنم اون تند جوابشو می داد. به هرحال منم رفتم تو گروه ویندی و یه دختره دیگه به اسم جسیکا. که چند روز اول تو کف این بودم که این دختره یا پسرpuzzledsmile.gif : 18 par 21 pixels.! صداش نازکه و ریش و پشم نداره، اما لباس پسرونه می پوشه! ویندی هم جس صداش می کرد واسه همین شک کرده بودم گفتم شاید جس اسم پسر هم باشه . تا اینکه دفعه قبل بالاخره کاشف به عمل اومد که دختره. بیچاره حتما از اینهاست که با جنسیتش مشکل داره. اما خیلی دختر خوبیه و همیشه خوش اخلاقه و لبخند می زنه yes.gif : 19 par 18 pixels.. برعکس برایان، ویندی و جس موقع آزمایش ها مثل ماست منو نگاه می کنند و همه کارها رو من باید بکنم. وقتی هم که شک دارم و نظرشون رو می پرسم می گن نمی دونیم.... امروز با ساختار مولکولی ترکیب ها کار می کردیم و باید با این گلوله ها و میله ها ترکیب های مختلف رو می ساختیم و سوال های مربوطه رو جواب می دادیم. واسه همین استاد گفت امروز چون با مواد شیمیایی کار نمی کنید لازم نیست عینک ایمنی بذارید. بعدشم به حالت جک گفت مگه اینکه به هم گروهی تون شک دارید و می ترسید با سازه ها کورتون کنه.

 اولش یکی دستم بود و بالا گرفته بودم و داشتم واسه ویندی و جس توضیح می دادم که یهو سرم رو برگردوندم دیدم سه تا پسر میز روبرو هم خیره شدن به من و گوش می کنند و من یهو هول شدم و سازه از دسم افتاد و تو هوا گرفتمش. نامردا کلی بهم خندیدن. یکم بعد یه سازه دیگه دستم بود و داشتم همچنان سخنرانی می کردم که یهو دیدم استادم کنارم وایساده و داره گوش می کنه. باز هم هول شدم و این بار تو هوا هم نتونستم بگیرمش و پخش زمین شد. باز هم بهم خندیدن. استاد نامرد با خنده به ویندی و جس گفت عینک هاتون رو بذارید رو چشمتون. اگه با مواد شیمیایی کار می کردید نرگس تا حالا کشته بودتون... تقصیر من بود که یه تنه داشتم آزمایش ها رو انجام می دادم...

بعدش که داشتم از کلاس میومدم خونه، چراغ بنزین ماشینم روشن شد. رفتم بنزین بزنم، شلنگ بنزین رو گذاشتم تو باک و گذاشتم تا اتوماتیک باک رو پر کنه. اومدم از رو شلنگ بپرم که نزدیک بود پام گیر کنه به شلنگ و با کله بخورم زمین. اما مسئله به اینجا ختم نشد... یه صندل چند هفته پیش خریده بودم و بعد که اومدم خونه دیدم پام رو اذیت می کنه. گذاشته بودم تو ماشین که هروقت حوصله ام شد برم پسش بدم. کفش فروشیه هم تو راه کالج و خونه است. امروز حوصله داشتم و نیست کم دسته گل به آب داده بودم، تصمیم گرفتم اونجا هم برم! کفش رو پس دادم و دیدم Sale گذاشتن. منم همینجوری می گشتم تو کفش ها و کیف ها و هی هر دم و دقیقه یه چیز از دستم میوفتدlooky.gif : 19 par 18 pixels.. فروشنده نامرد هم برام دست گرفته بود. فقط همین کم مونده بود. آخر سر هم اومدم حساب کنم کیف پولم افتاد. فکر کنم راشیتیسم گرفتم...embarrassed.gif : 19 par 18 pixels.

برای طناز نوشت : کوچولوی خاله، از وقتی عکس جدیدت رو واسم فرستادن مثل دیوونه ها شدم و یه ریز اونقدر قربون صدقه ات می رم که نفسم بند میاد. آخه فسقلی همش دو ماهه به دنیا اومدی! این همه لپ از کجا آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم انقدر احساساتی می شم که خیلی جلو خودمو می گیرم مشت نکوبونم تو مانیتور لپ تاپ. انشالله زود تر اون لپ ها خوشکلتو با دندونام بکنم. آبشون نکنیا... خاله نرگس می میره برات... ( اینم چشمه ای کوچک از احساسات خرکی نرگسیYatta)

معیارهای ازدواج و حقیقت زندگی

سلام

امروز داشتم فکر می کردم که ایران که بیام برنامه هام چیا هستند، کیا رو می خوام ببینم، کیا رو نمی خوام ببینم! ، و به کیا دوست دارم زنگ بزنم تا بریم با هم بیرون. از بین دوست هام دوست دارم به اینها زنگ بزنم حتما ببینمشون: سحر( دوست دوران راهنمایی ام)، عاطفه( دوست اول دبیرستانم)، یاسی و هدی و مهدیه(دوست ها دبیرستان بعد از انتخاب رشته و پیش دانشگاهی). اما یه لحظه اومدم نگاه کردم دیدم سحر تا وقتی ایران بودم عقد کرده بود و تا حالا دیگه حتما عروسی هم کرده. عاطفه که عروسی که کرده هیچ، بچه دار هم شد!. یاسی هم که جدیدا نامزد کرد. من موندم و هدی و مهدیه. هدی که شیرازی اصیله و احتمالا الان داره می گه "عامــــــــو ولش کن حوصله داری، حالا بذو واسه بـــــــــــــعد"( با لهجه شیرازی بخونید). از مهدیه هم خبر ندارم شاید اون هم مزدوج شده باشه. بعد یادم افتاد به قدیما که هممون مجرد بودیم. از سحر شروع می کنم. خوب راهنمایی واسه دخترها خیلی سن حساسیه. شاید به خاطر اینکه به سن بلوغ می رسند یا چون یهو از دبستان و لباس طوسی جدا می شند. خیلی احساس بزرگی می کنند و صد البته توجهشون به جنس مخالف شروع می شه. فکر کنم هر دختری که بگه من تو دوران راهنمایی از پسری خوشم نمیومده دروغ گفته باشه. درسته که اسمش رو عشق نمی شه گذاشت و ممکنه یه احساس دوست داشتن چند ماهه باشه، اما صددرصد واسه همه دخترا پیش اومده. تازه هر پسری هم نگاهشون می کنه توهم می زنند که این حتما از من خوشش میاد! به هرحال من و سحر و بقیه هم کلاسی هامون هم از این مقوله جدا نبودیم. سحر می گفت می خوام اسم شوهرم با "م" شروع شه. الان اسم شوهرش یادم نمیاد اما با "م" شروع نمی شد.عاطفه اول دبیرستان یه دوست پسر داشت که خیلی دوستش داشت. می گفت من و بهمن می خوایم با هم ازدواج کنیم. من گفتم اه کی؟ گفت قرار گذاشتیم تا 12 سال دیگه عروسی نکنیم. من: اووووه چه خبره! چند ماه بعد هم رابطه اش با بهمن به هم خورد. رسیدیم به پیش دانشگاهی یه روز دیدم سحر با ابرو برداشته اومد مدرسه. من: اوووووووووووووه مبارکه چه خبره؟؟ سحر: نامزد کردم. من: واااااااااا، تو که گفتی 12 سال دیگه! سحر: . پیش دانشگاهی که تموم شد جشن عروسیش بود و من آخر شب بهش گفتم حالا انشالله کی می خواین بچه دار شین؟ گفت: تو این مورد من و فرهاد با هم شدیدا توافق داریم که تا 10 سال دیگه بچه دار نشیم. از آمریکا که برگشتم بهش زنگ زدم گفتم چه خبر؟ گفت: 4ماه حامله ام! خندیدم و گفتم تو چقدر به هدف هات پایبندی ماشالله! اونم خندید. یه روز با یاسی و مهدیه بعد از مدرسه قدم می زدیم و من گفتم آدم باید با عشق ازدواج کنه. واسه من مادیات مهم نیست، فقط عشق! یاسی و مهدیه زدن زیر خنده. گفتند عشق کیلو چند، شوهره بره پول در بیاره ماهی یک بار هم بیاد خونه کافیه! مهدیه رو نمی دونم اما یاسی در نهایت عشق نامزد کردIn Love... .

واسه همین منم دلم خواست الان معیارهام در مورد مرد آینده ام رو بنویسم تا بعدا ببینم چقدر به الان شباهت داره. شاید به الان خودم بخندم شاید هم حالشو ببرم که همونی که خواستم نصیبم شده. شروع می کنیم:

از خصوصیات ظاهری و شخصی شروع می کنم. اون قدر که قد و قامت و هیکل واسم مهمه قیافه واسم مهم نیست. مخصوصا قد که مطمئنما در هیچ صورتی کوتاه نمیام. حداقل باید 180 سانتی متر باشه. آخه من خودم 172 هستم و باید یه جوری باشه که اگه من کفش پاشنه بلند هم بپوشم بازم ازم بلند تر باشه. از پسر استخونی و خیلی لاغر بدم میاد. خوب مسلما دوست ندارم خیلی هم چاق باشه. قیافه اش هم معمولی و در حد خودم باشه کافیه. دنبال پسر خیلی خوش قیافه نیستم. امــــــــــــــــــا باید خوش لباس باشه. بدونه چی رو کجا بپوشه و بدونه چه بلوزی با چه شلواری قشنگه و ست می شه. انقدر حرص می خورم از این پسرها اصلا هیچی از تناسب رنگ ها نمی دونند. من از بین یه پسر با قیافه خیلی معمولی و خوش تیپ و یه پسر بی نهایت خوشکل با لباس ها مد 10 سال پیش، اولی رو انتخاب می کنم. سیر دوست نداشته باشه!  تحصیلاتش لیسانس یا فوق لیسانس باشه، دکترا واسم مهم نیست. خانواده اش خیلی خیلی خیلی واسم مهمه. می دونم که خیلی تو زندگی تاثیر داره. به خانواده ام احترام بذاره همون جور که من در آینده به خانواده اش احترام خواهم گذاشت. ترجیحا از منطقه جنوب ایران باشه تا از نظر فرهنگی به هم نزدیک باشیم و رسم و رسومات همدیگه رو خوب بفهمیم. مودب باشه. زیاد پر حرف نباشه. اجتماعی باشه. زیاد خشک و جدی نباشه. تعصب بی خودی رو من نداشته باشه. از این ها نباشه که فکر کنه از دماغ فیل افتاده و خیلی ادعاش بشه که خیلی می فهمه و هی از خودش تعریف کنه! از این مردها که اشکشون دم مشکشون هست هم متنفرم! تفاوت سنی مون هم ترجیحا بین 2 تا 8 سال باشه. وضع مالی اش در حدی باشه که از پس زندگی مون بر بیاد. نه اونجوری که حسرت همه چیز به دلمون بمونه، نه اونجوری که سر تا پام رو طلا بگیره!

خصوصیات رمانتیک تو رابطه زناشویی( بچه ها رو از جلو کامپیوتر بلند کنید): من رو انتخاب کرده باشه چون با این نتیجه رسیده باشه زندگی بدون من واسش بی معناست نه اینکه وقت زن گرفتنش شده و من واسش بهترین گزینه بودم ( کوفت. نخندین). زبونی بهم ابراز احساسات کنه. بی مناسبت منو در آغوش بگیره و ببوسه. بی مناسبت واسم هدیه بگیره( لازم نیست چیز گرون باشه. مثلا یک شاخه گل بی مناسبت می تونه خیلی شیرین تر از 100 تا هدیه دیگه باشه)، چون این باعث می شه بفهمم اون لحظه که با من نبوده هم با یادم بوده. باهام قهر نکنه. موقع مشکلات پشتم باشه.

می دونم خیلی از مواقع زندگی اون جور پیش نمی ره که آدم می خواد. بیشتر مواقع آدم به چیزهایی که می خواد نمی رسه. اما این پست رو نوشتم تا 10 سال دیگه ببینم 10 سال قبلش معیارهام چی بوده و به اون چیزهایی که می خواستم رسیدم یا نه... شما چی؟ به اونی که می خواستید رسیدید؟

بی ربط نوشت 1: دیروز یه ایمیل از طرف شرکت هواپیمایی واسم اومد که برنامه پرواز تغییر کرده. خدا رو شکر برنامه من انعطاف پذیر بود و الا کلی عصبانی می شدم.

بی ربط نوشت 2: امروز رفتم دو تا پلیور خوشمل واسه ایران اومدنم گرفتم. دوست دارم یه شلوار جین خوشکل هم بخرم که هنوز اونی که می خواستم رو پیدا نکردم.

بی ربط نوشت 3: چند روز بود پنبه تموم کرده بودم و نمی تونستم سوراخ جدید گوشم رو ضد عفونی کنم. فکر نمی کردم به این زودی چرک کنه! آخه من هر روز دوش می گیرم و با خودم گفتم آب و صابون تمیزش می کنه. گوش سمت چپم یه کوچولو ملتهب شده و درد می کنه.

اعتراف نامه، به بهانه ی سومین تولد وبلاگم

سلام. دیر کردم؟؟ ببخشید خیلی مشغول بودم این روزا. سه روز پیش تولد سه سالگی وبلاگم بود. از شهریور ماه منتظر این روز بودم. می خواستم دقیقا همون روز یه پست بذارم. یه پستی که هرکس که وبلاگم رو می خونه، حتی اگه بار اولش باشه به اینجا سر بزنه، متوجه بشه نرگسی کیه و با این وبلاگ چه روزهایی داشته. اما چه کنم که دقیقا همون روزها هرچی امتحان بود ریخت سرم. باز هم از همون سری امتحان های چند تا تو یه روز. خدا رو شکر یه ماه دیگه بیشتر با پایان ترم نمونده و این پایان ترم مصادف می شه با اومدنم با ایران. بهتر از این هم میشه؟!

اخطار: این پست یکم طولانیه! اگه حوصله ندارید نخونید...

تشریف ببرید ادامه مطلب ( رمز نداره):

 

 

ادامه نوشته

فیلم آمریکا

سلام

اومدم فقط یه فیلم خوب معرفی کنم به اسم Amreeka. این فیلم رو دیشب دیدم. خیلی سرم خلوته راه به راه فیلم هم می بینم!!! تقصیر من نیست این عمو و زن عمو دارن من رو از راه راست به در می کنن. به هر حال دیدن این فیلم رو به تمام کسانی که قصد مهاجرت به یه کشور خارجی، مخصوصا آمریکا، رو دارن توصیه می کنم. به نظرم خیلی بی طرف خوبی ها و بدی های این کشور رو به تصویر کشیده بود. داستان یه مادر مطلقه فلسطینی و پسر نوجوانش بود که به خاطر شرایط کشورشون مجبور به مهاجرت می شن و تازه می بینند که تو آمریکا هم همه چیز اون جوری نیست که تصور می کردند. اما جمع بندی آخر فیلم مشخص می کنه کجا زندگی بهتری خواهند داشت... . به دلم نشست چون خیلی جاها شبیه تجربه ها شخصی خودم بود. مخصوصا احساسات مادر داستان...

 

نرگسی با دست پر...

سلامhitheresmiley.gif : 46 par 44 pixels.

من اومدم با یه عالمه حرف نگفته. کی دلش واسم تنگ شده بود؟؟؟؟hugsmile1.gif : 45 par 24 pixels.

از هفته قبل شروع می کنم. پنج شنبه گذشته امتحان تاریخ هنر داشتم. به جز مطالب خوندنی یه عالمه نقاشی و مجسمه مال دوره رنسانس بود که باید اسمشون و اسم هنرمندی که اون اثرها رو خلق کرده حفظ می کردیمfaintingsmiley.gif : 37 par 24 pixels.. به جز داوینچی و میکل آنجلو، بقیه یه سری نقاش ایتالیایی بود که تا حالا اسمشون رو هم نشنیده بودمwhaat.gif : 37 par 25 pixels.. شب قبل امتحان کلی تو سر خودم زدم و اسم نقاشی ها رو تونستم حفظ کنم، اما اسم هنرمندا رو قاطی می کردمblue.gif : 19 par 19 pixels.. بی خیال شدم و به خودم دلداری دادم که فوقش دو تا از این ها تو امتحان هست و شاید فقط اسم نقاشی ها رو بخواد.

از طرفی یه سمینار شیمی قرار بود برگزار بشه که استاد شیمی مون گفته بود باید شرکت کنید و راجع به سمینار مقاله بنویسید. ساعت 3 سمینار تموم می شد و ساعت 3:30 امتحانم شروع می شد و نیم ساعت هم از اون کمپس که سمینار برگذار می شد تا این یکی کمپس راه بود. رفتم و اونجا همش کاغذهایی که نکات مهم، از جمله اون آثار هنری که هیچی ازشون نمی رفت تو مغزم، توش بود، جلوم بود و می خوندمreading.gif : 48 par 26 pixels.. من یه دوست دارم تو کلاس شیمی که 43 سالشه و جای مامانمه! اسمش ویندی هست. از اونجا باهاش حال می کنم که مثل خودم به نمره اهمیت می ده. همیشه بعد از کلاس می ریم کتابخونه و درس رو با هم مرور می کنیم. موقع سمینار که دید سرم تو برگه هست گفت مشکلت چیه؟ واسش توضیح دادم. گفت خوب اسم ها رو به هم ربط بده. گفتم سعی کردم، نشد. گفت بده من نشونت بدم. با قوه تخیل فوق العاده اش واسه هر کدوم از نقاشی ها و اسم ها و هنرمندا یه ربط پیدا کرد که اون قدر آسون بودند که همشون همون لحظه رفتند تو مغزم. وقت واسه مرور نداشتم دیگه. بعد سمینار گازشو گرفتم رفتم سر جلسه. استاد 35سوال داده بود به اضافه ی 15 تا اثر هنری که رو صفحه پخش می کرد و باید اسم اثر و اسم سازنده اش رو می نوشتیم. وای خدا تونستم همشون رو جواب بدمYah. می دیدیم بغل دستیم تو سر خودش می زد. احتمالا قبل امتحان مثل من به خودش دلداری ها الکی می داد و حالا همشون نقش بر آب شده بود. دوشنبه که ویندی رو دوباره دیدم یه تشکر ویژه ازش کردم. نتیجه امتحان هم شد این:

۹۸ هست ها!!!!

 

عمو اینا هم برگشتن. چند شب پیش نشستیم با هم فیلم دیدم. یه فیلم به اسم Hachi: A Dog's Tale  .پیشنهاد می کنم حتما این فیلم رو ببینید. واقعا فیلم قشنگ و پر احساسی بود و بیشتر از هر فیلم عاشقانه اشکم رو در آورد. عموم هم گریه اش گرفته بود. ولی واقعا فکر کنم آدم خیلی باید بی احساس باشه که با دیدن این فیلم احساساتی نشه. داستان یه سگیه که عاشق صاحبش هست و هر روز صاحبش رو تا ایستگاه قطار دنبال می کنه و عصر هم قبل اومدنش میره اونجا منتظرش می شینه... تا اینکه یه روز صاحبش می ره سر کار و می میره و دیگه هیچ وقت بر نمی گرده. اما هاچی(سگه) حتی تا 10 سال بعد هر روز می ره اونجا و منتظر صاحبش می مونه. در ضمن داستان فیلم واقعی است. پیشنهاد می کنم حتما ببینید...

 

موضوع پروژه تاریخ هنر رو از عجایب هفت گانه به آخناتون( همون پادشاهی که تو سریال یوسف بود) عوض کردم. آخه خیلی موضوعش جالب تر بود. چون فهمیدم هر چی تو اون سریال بهمون گفتند دروغ بود. اگه بخوام راجع بهش بگم خودش یه پست کامل می شه و اگه کسی خواست راجع بهش می نویسم. اما فعلا تحقیق خودم رو اینجا آپلود می کنم که اگه کسی خواست بخونه. تحقیق من راجع به ظاهر آخناتون بود که بر طبق نقاشی ها و کنده کاری ها به جا مانده، ظاهر نرمالی نبوده. مثلا سر بزرگ و دست و پا لاغر و شکم آویزون و حتی سینه داشتهflabbergasted.gif : 22 par 24 pixels.! و باید از نظر علمی ثابت می کردم که چرا اینجوری بوده و چه مرضی داشته. واسه خودم که خیلی جالب بود.

اینم دختر آخناتون :

برای دیدن تحقیق من اینجا کلیک کنید

امروز هم بعد کلاس رفتم و گوشم رو یه سوراخ دیگه کردم و کلی خوشحالم. به زودی دو تا گوشواره تو گوشم می ذارم.

دو تا مقاله باید تا هفته دیگه تحویل بدم واسه درس English Composition. دو تا امتحان هم دارم. خدا کنه نتیجه اون ها هم خوب بشه...