اعتراف نامه، به بهانه ی سومین تولد وبلاگم
می خوام از قبل از اینکه بیام آمریکا شروع کنم، هرچند اون موقع این وبلاگ افتتاح نشده بود. اما قبل از هرچیز یه چیزهایی رو باید بدونید، البته اگه تا حالا متوجه نشده باشید! اون هم یه سری از اخلاق ها و رفتارهای منه. نمی دونم اخلاق های خوبی هستن یا نه. اما صادقانه می گم. چون به نظرم این رفتارهام خیلی خیلی مسیر زندگیم رو تغییر داده( خودتون در ادامه متوجه می شید). مادر و پدرم من و برادرم رو جوری بار آوردن که در زندگی خیلی قانع هستیم و هیچ وقت بلند پروازی نمی کنیم. دنبال چیز فوق العاده بزرگ نیستیم تو زندگیمون، اما در عین حال سعی می کنیم از موقعیت و چیزهایی که داریم بهترین استفاده رو بکنیم. من دهن بین نیستم. اما خدا نکنه روزی برسه یکی بهم بگه حق انجام فلان کار رو نداری یا بگه تو نمی تونی این کار رو بکنی یا از عهده اش بر نمیای. اون موقع است که آسمون به زمین بیاد هم باید اون کار رو انجام بدم تا به طرف نشون بدم راجع به من اشتباه کرده و من اگه قانع هستم دلیل بر ناتوانی ام نیست. پیش دانشگاهی که بودم نمی دونم چرا دست و دلم به درس نمی رفت( البته خودم می دونم چرا! شما لازم نیست بدونید!
). فقط می خوندم که تموم بشه. با اینکه سال خیلی حساسی بود و کنکور داشتم، اما فقط واسه امتحان هام می خوندم و خودم رو هم گول می زدم که حالا بخونم هم سال اول که یه رشته خوب کنکور قبول نمی شم. جست و گریخته واسه کنکور می خوندم، اما نه جدی. و همون طور که انتظار داشتم هم کنکور مجاز شدم اما رتبه ام جالب نبود. منم با پررویی تمام بعضی از رشته ها مهندسی صنعتی شریف و دانشگاه شیراز رو زدم فقط! اما خودم می دونستم قبول نمی شم. اول مهر که شد رفتم کلاس کنکور اسم نوشتم. شروع کردم به خوندن. اون موقع تازه کار اومدنمون به آمریکا درست شده بود و رفته بودیم سفارت واسه ویزا و منتظر جوابشون بودیم. فکر کنم تو پاییز بود که فهمیدیم با درخواستمون موافقت شده و ویزاها رو گرفتیم. اما قصد مهاجرت به آمریکا رو نداشتیم. می خواستیم تفریحی بیام و برگردیم. من همچنان واسه کنکور می خوندم. 26 فروردین 1386 اومدیم آمریکا( من و مامان و بابا). قرار بود یک ماه و نیم بمونیم و من برگردم ایران واسه کنکور. یکم که موندم کم کم زمزمه ها شروع شد که نرگس چرا بره ایران همین جا بمونه بره دانشگاه. هم می تونه سینی زن بشه و هم دانشگاه ها اینجا معتبر تر هستند. بابام موافق بود و مامانم مخالف. خودم بی طرف ( همون بحث قانع بودن به دانشگاه ها ایران). اما بعضی وقت ها به شوخی می گفتم آره می خوام بمونم. اما ته دلم زیاد مشتاق نبودم. تا اینکه خبرش رسید به ایران. یکی از فامیل هامون در اومد گفت "چه معنی داره نرگس تنهایی بمونه آمریکا؟! باید بیاد ایران." و اینجا بود که اون یکی رگ نرگسی گرفت و بعد از اینکه کلی عصبانی شدم به مامانم گفتم فلانی بی خود کرد همچین حرفی زد و به اون چه مربوط؟ و می مونم ببینم کی حرفی داره! موندن من بیشتر واسه این بود که بعضی ها نشون بدم تو مسئله ای که بهشون مربوط نیست نباید دخالت کنند. و مطمئنا با همچین هدفی موندنم آمریکا واسم سخت می شد. نزدیک ها پرواز مامان و بابام پشیمون شدم و گفتم می خوام برگردم. اما بابام کلی باهام حرف زد و راضی ام کرد بمونم. گفت آمریکا واسه تو بهتره، و من موندنی شدم... البته بعد از کلی آب غوره که من و مامان و بابام تو فرودگاه گرفتیم...
زندگی جدیدم شروع شد. روزها اول خیلی واسم سخت بود. زبانم راه نیفتاده بود. اولین چیزی که دنبالش رو گرفتم گواهی نامه بود. الان که یادم میاد می بینم چه روزهایی داشتم. واسه یه آیین نامه 40 صفحه ای 20 روز خوندم. خیلی خیلی دامنه لغاتم پایین بود. خیلی استرس داشتم. اما بار اول قبول شدم. کم کم وبلاگم رو شروع کردم. اون موقع می خواستم برم سر کار. با بچه ها فامیل دور هم وبلاگ می نوشتیم و خواننده ها وبلاگم 90% فامیل و دوست ها دنیا واقعی ام بودند. خیلی دوری از مامانم اینا اذیتم می کرد. فقط به امید رفتن به دانشگاه تحمل می کردم. تا اینکه فهمیدم نمی تونم الان برم دانشگاه. یعنی می تونستم اما چون کمتر از یک سال از اقامتم تو ایالت فلوریدا می گذشت خارج از ایالتی شناخته می شدم و واسه یه درس سه واحدی باید حدود 1200$ می دادم! مجبور بودم یه سال صبر کنم. 10 ما از اقامتم تو آمریکا می گذشت. اون قدر دل تنگ بودم که از آمریکا هم متنفر شده بودم و بالاخره طاقت نیاوردم. برگشتم ایران. وای که چقدر خوشحال بودم. وقتی تو هواپیما اعلام شد الان تو خاک ایران هستیم می خواستم بال در بیارم. پایین رو نگاه می کردم و از خوشحالی داشتم خفه می شدم. اونقدر وطن واسم لذت بخش بود که هرکس بدش رو می گفت می خواستم چشماش رو در بیارم. ایران موندم و تصمیم داشتم بمونم و دیگه هم بر نگردم آمریکا، حتی اگه به قیمت از دست دادن اقامتم باشه. روزها خوبی بود. از ایران زیاد به وبلاگم نمی رسیدم. سرم با دوستام گرم بود... تا اینکه یه اتفاقی واسم افتاد که خیلی تو روحیه ام تاثیر بدی گذاشت. کم کم به برگشتن به آمریکا فکر می کردم. اون اتفاق ایران رو تو چشم من خراب کرد... هنوز دو دل بودم بین رفتن و موندن که یکی دیگه از اقوام تو جمع فامیل وقتی یه جا مهمون بودیم باز حرف مفت زد و خطاب به من گفت حالا مگه هرکی بره آمریکا می تونه موفق بشه؟!( یعنی شما نمی تونی). خیلی بهم برخورد. جدا از مسئله دلتنگی من اون موقع که آمریکا بودم یه سری مشکل ها داشتم که شاید بتونم بگم 70% دلتنگی هام ناشی از اون مشکل بزرگم بود و من به هیچ کس نگفته بودم و همه فکر می کردند خوشی زیر دلم زده. من از گریه کردن جلو کسی متنفرم و تا جایی که بتونم این کار رو نمی کنم. اما یه بار که با مامانم راجع به اومدن به آمریکا حرف می زدم (مامانم برعکس قبل خیلی اصرار داشت من برگردم آمریکا و من نمی تونستم با دلیل ها معمولی قانعش کنم) دیگه نتونستم تحمل کنم و از اون مشکلم گفتم و زدم زیر گریه. مامانم گفت چرا تا حالا چیزی نگفته بودی؟ اگه اینجوریه نمی خواد بری. اون مشکل اون قدر تو روحیه من تاثیر منفی گذاشته بود یه جورایی از آمریکا هم زده شده بودم. یه مدت گذشت و هنوز جواب حرف اون فامیلمون رو نداده بودم که یه شب یه جا دیگه مهمون بودیم و گفتم ممکنه برگردم آمریکا و یارو نه گذاشت و نه برداشت، گفت: " تو نمی تونی آمریکا زندگی کنی، تو بچه ننه هستی." باز هم یکی با تحقیر بهم گفته بود تو نمی تونی! احترام سن و سال یارو رو نگه داشتم چیزی بهش نگفتم. اما خیلی خیلی از دستش عصبانی شده بودم. من تنها چیزی که نبودم بچه ننه بود! کسی از دلم خبر نداشت و فکر می کردند من فقط دلم واسه مامانم تنگ شده بود که برگشتم ایران. با پیش اومدن اون اتفاق بد و این حرف های یه سری آدم حسود، عزمم رو جزم کردم که این بار برگردم آمریکا که موفق بشم. که بفهمن نرگس بچه ننه یا خنگ نیست. من اگه بخوام می تونم چیزی رو به دست بیارم. و این بار خودم می خواستم که به دستش بیارم. لحظه ی جدایی از عزیزانم باز هم سخت بود، اما نه به سختی بار اول. به این امید اومدم که اون مشکلی که قبلا هم آمریکا داشتم حل شده باشه. خودم هم واسه حل شدنش تلاش کردم و حل شد. خدا رو شکر همه چیز اون جور شد که می خواستم. درسم رو شروع کردم و واسش ارزش قائل شدم. این ترم اولش واسه 12 واحد ثبت نام کردم. از عموم پرسیدم یه درس سه واحدی دیگه هم بردارم؟ عمو گفت می ترسم نتونی! دلم نمی خواست کسی بهم بگه تو نمی تونی! درس رو برداشتم و در عوض وقت بیشتری رو واسه درس خوندن گذاشتم. الان از زندگی ام و هدفم راضی ام.... الان آمریکا یه جورایی خونه دومم شده. درسته که هنوز جسمم آمریکاست و روحم ایران، اما دیگه به اینجا عادت کردم.
خلاصه اینکه من تو این سه سال تجربیات زیادی داشتم. اخلاق و عقایدم بی نهایت تو این سه سال تغییر کرده. چند روز پیش پست ها اولیم رو می خوندم و خودم این رو به وضوح می دیدم. وبلاگ من از یه وبلاگ واسه جمع شدن بر و بچ فامیل رسید به جایی که با کلی دوست خوب آشنا شدم که بدون اینکه ببینمشون از ته قلبم دوستشون دارم. دوستایی که اگه نظرها خوشکلشون نبود شاید من دلگرمی واسه ادامه پیدا نمی کردم. که اگه ادامه نمی دادم امروز سومین سالگرد افتتاح خانه ی مجازی ام رو جشن نمی گرفتم... وبلاگ عزیزم، سه سالگیت مبارک...
سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم