نرگسی با دست پر...
سلام![]()
من اومدم با یه عالمه حرف نگفته. کی دلش واسم تنگ شده بود؟؟؟؟![]()
از هفته قبل شروع می کنم. پنج شنبه گذشته امتحان تاریخ هنر داشتم. به جز مطالب خوندنی یه عالمه نقاشی و مجسمه مال دوره رنسانس بود که باید اسمشون و اسم هنرمندی که اون اثرها رو خلق کرده حفظ می کردیم
. به جز داوینچی و میکل آنجلو، بقیه یه سری نقاش ایتالیایی بود که تا حالا اسمشون رو هم نشنیده بودم
. شب قبل امتحان کلی تو سر خودم زدم و اسم نقاشی ها رو تونستم حفظ کنم، اما اسم هنرمندا رو قاطی می کردم
. بی خیال شدم و به خودم دلداری دادم که فوقش دو تا از این ها تو امتحان هست و شاید فقط اسم نقاشی ها رو بخواد.![]()
از طرفی یه سمینار شیمی قرار بود برگزار بشه که استاد شیمی مون گفته بود باید شرکت کنید و راجع به سمینار مقاله بنویسید. ساعت 3 سمینار تموم می شد و ساعت 3:30 امتحانم شروع می شد و نیم ساعت هم از اون کمپس که سمینار برگذار می شد تا این یکی کمپس راه بود. رفتم و اونجا همش کاغذهایی که نکات مهم، از جمله اون آثار هنری که هیچی ازشون نمی رفت تو مغزم، توش بود، جلوم بود و می خوندم
. من یه دوست دارم تو کلاس شیمی که 43 سالشه و جای مامانمه! اسمش ویندی هست. از اونجا باهاش حال می کنم که مثل خودم به نمره اهمیت می ده
. همیشه بعد از کلاس می ریم کتابخونه و درس رو با هم مرور می کنیم. موقع سمینار که دید سرم تو برگه هست گفت مشکلت چیه؟ واسش توضیح دادم. گفت خوب اسم ها رو به هم ربط بده. گفتم سعی کردم، نشد. گفت بده من نشونت بدم
. با قوه تخیل فوق العاده اش واسه هر کدوم از نقاشی ها و اسم ها و هنرمندا یه ربط پیدا کرد که اون قدر آسون بودند که همشون همون لحظه رفتند تو مغزم. وقت واسه مرور نداشتم دیگه. بعد سمینار گازشو گرفتم رفتم سر جلسه. استاد 35سوال داده بود به اضافه ی 15 تا اثر هنری که رو صفحه پخش می کرد و باید اسم اثر و اسم سازنده اش رو می نوشتیم. وای خدا تونستم همشون رو جواب بدم
. می دیدیم بغل دستیم تو سر خودش می زد. احتمالا قبل امتحان مثل من به خودش دلداری ها الکی می داد و حالا همشون نقش بر آب شده بود. دوشنبه که ویندی رو دوباره دیدم یه تشکر ویژه ازش کردم. نتیجه امتحان هم شد این:

۹۸ هست ها!!!! ![]()
عمو اینا هم برگشتن. چند شب پیش نشستیم با هم فیلم دیدم. یه فیلم به اسم Hachi: A Dog's Tale .پیشنهاد می کنم حتما این فیلم رو ببینید. واقعا فیلم قشنگ و پر احساسی بود و بیشتر از هر فیلم عاشقانه اشکم رو در آورد. عموم هم گریه اش گرفته بود. ولی واقعا فکر کنم آدم خیلی باید بی احساس باشه که با دیدن این فیلم احساساتی نشه. داستان یه سگیه که عاشق صاحبش هست و هر روز صاحبش رو تا ایستگاه قطار دنبال می کنه و عصر هم قبل اومدنش میره اونجا منتظرش می شینه... تا اینکه یه روز صاحبش می ره سر کار و می میره و دیگه هیچ وقت بر نمی گرده. اما هاچی(سگه) حتی تا 10 سال بعد هر روز می ره اونجا و منتظر صاحبش می مونه. در ضمن داستان فیلم واقعی است. پیشنهاد می کنم حتما ببینید...


موضوع پروژه تاریخ هنر رو از عجایب هفت گانه به آخناتون( همون پادشاهی که تو سریال یوسف بود) عوض کردم. آخه خیلی موضوعش جالب تر بود. چون فهمیدم هر چی تو اون سریال بهمون گفتند دروغ بود
. اگه بخوام راجع بهش بگم خودش یه پست کامل می شه و اگه کسی خواست راجع بهش می نویسم. اما فعلا تحقیق خودم رو اینجا آپلود می کنم که اگه کسی خواست بخونه. تحقیق من راجع به ظاهر آخناتون بود که بر طبق نقاشی ها و کنده کاری ها به جا مانده، ظاهر نرمالی نبوده. مثلا سر بزرگ و دست و پا لاغر و شکم آویزون و حتی سینه داشته
! و باید از نظر علمی ثابت می کردم که چرا اینجوری بوده و چه مرضی داشته. واسه خودم که خیلی جالب بود.


اینم دختر آخناتون :

برای دیدن تحقیق من اینجا کلیک کنید
امروز هم بعد کلاس رفتم و گوشم رو یه سوراخ دیگه کردم و کلی خوشحالم. به زودی دو تا گوشواره تو گوشم می ذارم.
دو تا مقاله باید تا هفته دیگه تحویل بدم واسه درس English Composition. دو تا امتحان هم دارم. خدا کنه نتیجه اون ها هم خوب بشه...![]()
سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم