تشکر از مامانی و مهتاب + عمه لیلا + عمو علی + همگی!

سلام

نرگس زود اومد. مامان گلم حسابی شرمنده ام کرد و یه چمدون واسم سوغاتی آوردkiss.gif.

 از خوراکی گرفته تا لباس و لوازم آرایش. فقط بهش گفته بودم واسم از ایران موم بیار که یادش رفته بود. موم ها اینجا خیلی چربن و با آب تمیز نمی شن. مهتاب دختر دایی گلم هم منو شرمنده کرد و یه بسته واسم فرستاده بود. سی دی ها هم به دستم رسید.

 مهتاب جون: خیلی خوشحالم کردی عزیزم. واسه من ارزش مالی هدیه مهم نیست. همین که به فکرم بودی یه دنیا خوشحالم می کنه و می دونی منم آدم چیز نگهداری هستم. یه کاغذ که سال 79 روش واسم شعر نوشته بودی رو هنوزم دارم. این ها رو هم تا وقتی بتونم به عنوان یادگاری پیش خودم نگه می دارم. فیلم ها عروسی و خونه نو رو هم دیدم. تبریک می گم. همه چیز عالی بود. عروسی، وای که چقدر حسودیم شد که من اون شب حضور نداشتم. اما معلوم بود چقدر با برنامه و گرم بوده. خونه هم که محشر بود. من به دوستام گفته بودم چقدر خوش سلیقه هستی. واسه همین با اجازه عکس خونه ات رو می ذارم تا باورشون بشه. دوستای محترم اون تابلو فرشه رو دیوار هم کار خودشه ها. می بینین چه دختر دایی ام هنرمندهflirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels..

وای وای کلی درس دارم.

حمله به خوراکی ها هم آغاز شده.

+ : وای وای یادم رفت از عمه جانم تشکر کنم. لواشک ها رو عمه ام واسم فرستاده. ۲۰۰ تا!!!! سروش از طرف من از مامان تشکر کن. give_heart.gif

+۲: وای هی یادم میاد کسای دیگه هم فرستادن! عمو علی عزیزم آجیل واسم فرستاده. خاله فاطمه جون کشک. و مرتضی پسرخالم هم هدیه مهتاب و سی دی ها و کشک ها خالم رو از اصفهان آورد شیراز داد مامانم که برام بیاره. خاله معصومه خودش واسم کشک درست کرده و فرستاده. دست همگی درد نکنه. راضی به زحمت هیچ کس نبودم. نمی دونم کیا از اقوام وبلاگم رو می خونن. واسه همین بین اون ها که می خونن تقسیم وظیفه می کنم. سروش جا من از مامانت تشکر کن، عمو دانیال لطف کنه از عمو علی و خاله معصومه تشکر کنه. مهتاب هم از خاله فاطمه و مرتضی. هر کدومتون این کار رو انجام نده مدیونه!!!!

آب زنید راه را هین که نگار می رسد...

سلاااااااااااااااااام

من که خیلی خوبم. امیدوارم شما هم همگی شاد و خوشحال باشید. من خوشحالم happyhare.gif : 69 par 78 pixels.به دو دلیل:

 اولین و مهم ترینش دیدن پدر و مادرم بعد یک ساله.  فردا بعد از ظهر می رسن. الان هم تو راهن. گفتم بیام بنویسم که معلوم نیست بعدش کی بیام آپ کنم. اون هم به چندین دلیل. یکی از ذوق زیادی. یکی دیگه هم مسمومیت غذایی. مامانم همیشه واسم کلی چیزها خوشمزه میاره که اینجا گیر نمیاد. منم ذوق مرگ می شم و از اونجا که 1ساله نخوردم از این چیزها همشون رو با هم می خورم و دل درد می گیرم. دلایل دیگه هم هست که برمی گرده به شیرازی بودنم و تنبلی...

دومین دلیل خوشحالی ام هم برمی گرده به کلاسم. کارهای مهم این درس رو انجام دادم و تقریبا افتادم تو سرازیری. امتحان ها با نمره درخشان تمام شد.من کوچکیتونم بسه این همه تشویق نکنید . تو 1ماه 18 تا امتحان گرفت. تمرین هایی که باید انجام می دادیم رو هم تمام کردم و امروز بهش تحویل دادم. تو این یک ماه باقی مانده فقط کلی دیگه تمرین داده writing.gif : 44 par 49 pixels.و دقیقا یک ماه و سه روز دیگه امتحان نهایی این درسه که از طرف ایالت برگزار می شه و یه جورایی قانون ایالتیه. اگه اون رو بالا 70 بگیرم تمومه. veildance.gif : 63 par 31 pixels.

اتاقم مثل بازار شام شده. امشب باید بیفتم به جونش. سرم هم درد می کنه اصلا هم حوصله ندارم. بعدش هم واسه چند روز تمپا لباس جمع کنم. فقط امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

فعلا خدا نگهدار

یاد ایام...

سلام

خیلی وقته از اون نوشته ها که دلم می خواد ننوشتم. همش از روزمرگی هام می نوشتم. اما امروز نوبت حرف دله!

چند روز پیش تو لیست سریال ها ایرانی می گشتم که چشمم افتاد به سریال آرایشگاه زیبا. خیلی بچه بودم که این سریال پخش می شد. هیچی از داستانش یادم نبود. منم دلم هوس کرد و دانلودش کردم تا اگه وقت کردم نگاهش کنم. 13 قسمت بود. اما از شما چه پنهون قسمت اول رو که تماشا کردم عین این معتاد ها نمی تونستم جلو خودمو بگیرم و قسمت بعدی اش رو نگاه نکنم. این چند روز هم کلی درس داشتم. امروز یه امتحان کلی داشتم و کلی هم تمرین. اما نرگس خانم اگه شده تا ساعت 5شب درس می خوند این سریال رو دو-سه روزه تموم کرد!!

همیشه عاشق این سریال ها قدیمی بودم. انقدر که از این جور سریال ها لذت می برم از سریال ها جدید خوشم نمیاد. می دونید، تو این جور فیلم ها همه چیز ساده است، حرفا خودمونیه، از فیلم ها بوی محبت و نزدیکی و صداقت میاد. مثلا هنوز که هنوزه با این که بارها سریال خانه ی سبز رو دیدم، باز هم از دیدنش خسته نمی شم. روح خسرو شکیبایی هم شاد باشه. خونه باید سبز باشه... سبز سبز سبز... . از این فیلم ها که همش می خوان به بهونه مزه پرونی حرف ها بی مزه بزنن متنفرم. مثلا فیلم عروس فراری. که از اول تا آخرش دو تا دیالوگ درست حسابی نداره. نمونه اش ایناست: مارو سیاه نکن مردم دیگه پاپا نوئلی شدن، وضعیت من مثل بازی ایران و استرالیا حیثیته و ... . تمام این فیلم با این جملات پر شده بود. آخه کی داخل زندگی عادیش اینجوری صحبت می کنه؟! می گید طنزه؟؟؟ نخیر از دید من اصلا خنده دار نیست و اینا لودگی رو با طنز اشتباه گرفتن.

یه چیز دیگه که منو شیفته فیلم ها قدیمی می کنه سیستم چیدمان خونه هاست. من عاشق خونه ها قدیمی و وسائل داخلش هستم. مبل ها مخملی ساده، تلفن ها که با انگشت باید شماره رو بچرخونی، صندلی ها ساده چوبی و کلا حتی مدل خونه. واقعیتش همیشه بدم نمیومده که خونه خودم هم یکی از اون خونه ها تر و تمیز و نقلی قدیمی باشه. خونه ای که وسطش یه حوض آبی رنگ باشه.2-3 تا اتاق فسقلی با یه عالمه طاقچه، یه آشپزخونه قدیمی و کوچولو و همه وسایل هم به سبک قدیم از اون ها که همه می گن از مد افتاده. اما اینو مطمئنم که اگه خونه آینده ام اینجوری نباشه و به قولا مدرن باشه، حتما یه اتاقش رو اونجوری می کنم و هر وقت دلم از روزگار گرفته باشه، می رم اونجا و با نگاه کردن به اون وسایل قدیمی ذهنم از تیرگی ها این دنیای دودی و ماشینی پاک می شه. دوست دارم همه چیز اون اتاق قدیمی باشه. نه از این سنتی های مدرن! دوست دارم دستمال روی طاقچه یه پارچه ساده با گلدوزی دستی باشه، نه از این پارچه سنتی های زرق و برق دار جدید. می خوام کفش یه فرش قرمز با طرح شلوغ باشه، دور تا دور اتاق پشتی باشه و یه گوشه یه سماور و یه قوری چینی روش. و کنارش یه سینی و چند تا استکان کمر باریک و نعلبکی... اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. اما چیزی که این چند روز ذهنمو حسابی مشغول کرده بود فقط این چیزها نبود. پریشب قبل از خواب تو فامیل خودمون دنبال این چیزها می گشتم. و دیدم تنها کسی که خونه اش از زمان بچگی ام تغییر خاصی نکرده عمه ی ناتنی ام، عمه بلقیس ه. عمه ام هزار ساله باشه الان فکر کمک حدود 70-71 سالش باشه و با دخترش، عمه فاطمه، که اونم فکر کنم حدود 55 سالش هست با هم زندگی می کنن. دوتاشون دیگه تمایلی به نو گرایی ندارن و از اونجایی که بچه کوچیک هم زیاد تو خونه شون رفت و آمد نداره همه وسایل قدیمی تقریبا تمیز و نو باقی موندند. همیشه اونجا که می رفتم وقتی بعضی وقت ها ظهرها بعد ناهار همه چرت می زدن، من یه نگاه به اطراف می انداختم و یادم می رفت که بزرگ شدم. راستش لذت می بردم که همه چیز مثل بچگی هامه. از رنگ دیوار خونشون بگیر( نخودی) تا تخت و میز تحریر اتاق عمه فاطمه، تا تاب آبی رنگ گوشه ی حیاط بزرگشون. تنها تغییر بزرگ اون خونه باغچه اشه که یادمه اون موقع ها پر گل بود. باغچه اون خونه خیلی بزرگه. خود عمه ام بهش می گه باغ. پر بود از گل محمدی، رز، میمون... اون سرش یه درخت انگور بزرگ بود...الان دیگه عمه ام مثل قدیم ها حال و حوصله رسیدگی بهش رو نداره. چه حالی می کردیم تو اون حیاط ما بچه ها. میثم باید خوب یادش باشه. گروهی می نشستیم رو اون تاب بزرگ یکی شروع می کرد هل دادن و بعد خودشم می پرید رو تاب. یه بار من و مجتبی سروش پسر عمه ام رو که اون موقع شاید دو-سه سالش بیشتر نبود نشوندیم رو تاب. عمه ام گفت مواظبش باشین. ما هم گفتیم چشم! هیچ وقت یادم نمی ره. فکر کردیم می تونه خودشو سفت بگیره. تند هل دادیم جوری که پایه تاب بلند می شد و بعد چند بار بالا پایین رفتن سروش از اون بالا با کله خورد زمین. من و مجی فقط عمه لیلامو خبر کردیم و رفتیم قایم شدیم. تا چند ساعت جرات نمی کردیم جلوشون آفتابی شیم. سروش جان اگه می بینه بعضی وقت ها مغزت هنگ می کنه مال هموم سقوط آزادست. شک نکن!

اون موقع ها تو خیابون عمه اینا فقط خونه اون ها و چند تا خونه دیگه بود. جوری که از سر خیابون خونه پیدا بود. تاکسی هم معمولا داخل نمی رفت. بابام خونه رو نشونمون می داد و ما بچه ها با شوق می دویدیم. پیاده 10-15 دقیقه راهه. اما واسه ما انگار بیشتر از اون حرف ها بود. دعا می کردیم عمه غذا دمپخت داشته باشه. دمپخت ها عمه بلقیس معرکه بود. حالا اون منطقه پر خونه است اما داخل خونه عمه اینا هنوز همون شکل بچگی هاست. اصلا قشنگی خونه شون به همون قدیمی بودنشه. خونه عمه اینا همین جوری با پشتی و بی مبل قشنگه، همین جوری که بین آشپزخونه و هال فقط یه پنجره است و آشپزخونه اپن نیست قشنگه. واسه ی من اون خونه فقط با اون وسایل قدیمی قشنگه. چون من رو یاد کودکیه فراموش شده ام می اندازه!

نکات کنکوری:

۱. آدم وقتی رمز دار منویسه، مخصوصا اگه تو قسمت رمز دار عکس باشه، یک شبه شونصد نفر خواننده ی جدید پیدا می کنه!

۲. نرگس امروز یه سوی شرت 36$ رو خرید 3$ و از این بابت حسابی کیفش کوکه. خیلی وقت بود یه دونه احتیاج داشتم.

۳. معلم ابله به وعده اش وفا نکرد و امتحان رو اول وقت گرفتnevermind.gif : 42 par 67 pixels.. اما من متوجه شدم نیکول جون( بقل دستیم) بسیار مهربان استGemini و وقتی دید من عقبم و خودش برگه اش رو داده بود و پاسخ ها صحیح رو داشت، خودش زد به دستم و برگه رو گرفت بالا و گفت بیا بنویس!! منم واسه دو-سه سوال آخر فسفر نسوزوندم و بدون خوندن صورت سوال به بهترین شکل ممکن جواب دادم! بعد منم اومدم جان فشانی کنم و به این یکی بقل دستیم که هنوز برگه اش رو نداده بود جواب ها رو بدم که سری تا من پا شدم از ترس اینکه آخرین نفر نشه برگه اش رو داد. بعد بهش گفتم و طرف کلی حسرت خورد.

۴. مرضیه فینگیلی(دختر خاله عزیزم) الان ماه ششم بارداریشه و من هنوز باور نکردم که همبازیه من قراره مادر بشه!!!!

۵. پنج هم نداریم!!! خدانگهدار

روز مادر و اندر احوالات

سلام

ای احوالاتم بد نیست. فقط خسته از تکالیف...

روز مادر رو به تمام مادرها ایرانی تبریک می گم. البته این روز هم روز زن هست هم روز مادر. اما نمی دونم چرا امسال این همه آدم به من تبریک گفتن!! دستشون درد نکنه اما من هنوز مجردم و طبیعتا به من می گن دختر، نه زن! و مادر هم که نیستم. به هر حال می گذریم.

دیروز که کلاس داشتم استثناْ به معلمه فحش ندادم. یکی از عادت ها مسخره اش اینه که وقتی امتحان داریم اول امتحان می گیره بعد درس می ده یا تمرین حل می کنه. خوب من هم چون انگلیسی زبان دوممه مسلمه که کند تر از آمریکایی ها هستم. چون اگه معنی کلمه ای رو بلد نباشم باید بشینم فکر کنم تا از طریق جمله معنی رو حدس بزنم( حق استفاده از دیکشنری رو سر جلسه امتحان نداریم). این درس هم همش خوندنیه و همیشه واسه من لغت جدید هست.خلاصه همیشه همه تموم می کنن و من آخرین نفر هستم که برگه رو تحویل می دم. حالا مشکل اینجاست اون ها که تموم می کنن شروع می کنن حرف زدن راجع به اینکه دیروز چی کار کردن و ... و این معلمه هم انقدر جذبه نداره با تحکم بگه حرف نزنید! یک بار آروم می گه لطفا صحبت نکنید شاید واسه بعضی ها تمرکز کردن سخت باشه. اونا هم 2 دقیقه ساکت می شن و بعد یه چیزی یادشون میفته و اول آروم شروع می کنن حرف زدن و کم کم باز صداشون بلند می شه و من... مشکل دیگه اینه که من حس می کنم وقت کلاس رو گرفتم و همه منتظر من هستن و باید زودتر سوال ها رو تمام کنم و خود این حس باعث می شه تمرکزم رو به هم بریزه، و خود معلم احمق هم چند بار می پرسه تموم نشدی؟؟؟(آخر فحشش دادم). این شد که من هفته ی پیش آخر کلاس باز رفتم دعوا و بهش گفتم هر برنامه ای واسه کلاس داری اول ساعت انجام بده و امتحان رو بذار واسه آخر که هرکس تمام کرد بره خونه و صداشون مثل مته نره رو اعصاب من و از طرفی من هم بدونم چقدر وقت دارم و با خیال راحت، بدون اینکه نگاه سنگین بقیه رو حس کنم بشینم امتحانم رو بدم. گفت: باشه تا ببینم چی می شه! منم تو دلم باز با کلمات محبت آمیز ازش قدردانی کردم!!! و تصمیم گرفتم اگه اون کار رو نکنه برم پیش رئیس دانشگاه ازش شکایت کنم. تا اینکه دیروز خودش اومد بهم گفت به خاطر من حرفمو گوش می کنه و منم بخشیدمش و با ارفاق بهش فحش ندادم.

خوب خبر جدید اینکه مادر زن عموم که تمپاست، عمه فاطمه( سرمست)، به رحمت ایزدی پیوستند. بچه ها فامیل اون هایی که وبلاگم رو می خونن می شناسنشون و بد نیست یه تسلیت به زن عمو رباب بگن. منم دوست داشتم حلوا درست کنم و ببرم واسشون اما هنوز وقت نکردم و نمی دونم که درس ها اجازه بده یا نه. دلم بیشتر واسه خواهر و برادر زن عموم (شیرین و خلیل)  می سوزه که اینجان و هفته دیگه داشتن می رفتن ایران مادرشون رو ببینن و حالا... . خیلی ناراحت کننده است. امیدوارم واسه هیچ کس پیش نیاد. به هر حال خدا رحمتشون کنه.

و در آخر هم یه عکس توی ادامه ی مطلب واسه اسما جون که خیلی اصرار داشت منو ببینه. رمز دار می ذارم اما با عرض شرمندگی با رمز قبلی نمی ذارم چون فقط دختر خانم ها می تونن ببینن. اما اگه یه مطلب خصوصی یه زمانی خواستم بگم با همون رمز قبلیه می ذارم.

اگر یکه باشی یه نام آوری
وگر مهر باشی به روشنگری
اگر روزگاری تو را برنهند
نگین حکومت بر انگشتری
دو صد حشمت آنچنانی تو را
نیرزد به یک لحظه بی مادری

من و مادرم دفعه آخر که امدم ایران، فرودگاه شیراز

روزمرگی. درس. سینما!

سلام

خوبم. اما خسته ام. خدا کی این ترم تموم می شه؟؟ از این معلمه متنفرمممممممممممممممممhysteric.gif

هر روز بعد اینکه کلاس تموم می شه دو-سه تا فحش آب دار تو دلم نثارش می کنم. از اون فحش ها که نهایت نفرت رو می شه توش حس کرد. به کی بگم که هر جلسه امتحان داریم؟؟؟؟ هر روز از صبح تا شب درگیر تکلیفاشم. دلم می خواد کتاب رو محکم بکوبونم تو فرق سرش. زنیکه بییییییییییب بیییییییییییییییییب بییییییییییییب ( سانسور شد).

خب بگذریم، به اندازه کافی حرص می خورم از دستش. حداقل اینجا باید آرامش داشته باشم. خوب این روزها خبر خاصی جز خرخونی نبود. فقط دوبار رفته سینما. شرک سه بعدی و امشب هم شاهزاده ی پارسی (Prince of Persia ). شرک که مثل همیشه باحال بود. اون یکی هم بد نبود اما فوق العاده هم نبود. اولا که من زیاد از فیلم ها اکشن خوشم نمیاد. دوما من فکر می کردم یکی از داستان ها شاهنامه باشه. چون اسم شخصیت اصلیش دستان بود( رستم دستان) و اسم دختره هم تهمینه. اما داستانش یه داستان تخیلی و من در آوردی بود. به هر حال دمشون گرم که یه فیلم راجع به پارس ها ساختن و برعکس 300 چهره ایرانی ها رو بد نشون ندادن( به قول علی ت این یعنی موفق و موید باشید. گفتم که اشتباه برداشت نشه!).

مرجان جون دیروز رفته بودیم خرید طالبی خریدیم به سرم زد ژله طالبی درست کنم. به خوبی و خوشکلی شما خانم کدبانو نشد. اما با ارفاق یه نمره ای بهم بده دیگه. اینم عکسش:

 

یکمی احساس تنهایی می کنم. غربت بد دردیه. مخصوصا اگه دوستان ازت دور باشن...

خدانگهدار