سلام
خیلی وقته از اون نوشته ها که دلم می خواد ننوشتم. همش از روزمرگی هام می نوشتم. اما امروز نوبت حرف دله!
چند روز پیش تو لیست سریال ها ایرانی می گشتم که چشمم افتاد به سریال آرایشگاه زیبا. خیلی بچه بودم که این سریال پخش می شد. هیچی از داستانش یادم نبود. منم دلم هوس کرد و دانلودش کردم تا اگه وقت کردم نگاهش کنم. 13 قسمت بود. اما از شما چه پنهون قسمت اول رو که تماشا کردم عین این معتاد ها نمی تونستم جلو خودمو بگیرم و قسمت بعدی اش رو نگاه نکنم. این چند روز هم کلی درس داشتم. امروز یه امتحان کلی داشتم و کلی هم تمرین. اما نرگس خانم اگه شده تا ساعت 5شب درس می خوند این سریال رو دو-سه روزه تموم کرد!!
همیشه عاشق این سریال ها قدیمی بودم. انقدر که از این جور سریال ها لذت می برم از سریال ها جدید خوشم نمیاد. می دونید، تو این جور فیلم ها همه چیز ساده است، حرفا خودمونیه، از فیلم ها بوی محبت و نزدیکی و صداقت میاد. مثلا هنوز که هنوزه با این که بارها سریال خانه ی سبز رو دیدم، باز هم از دیدنش خسته نمی شم. روح خسرو شکیبایی هم شاد باشه. خونه باید سبز باشه... سبز سبز سبز...
. از این فیلم ها که همش می خوان به بهونه مزه پرونی حرف ها بی مزه بزنن متنفرم. مثلا فیلم عروس فراری
. که از اول تا آخرش دو تا دیالوگ درست حسابی نداره. نمونه اش ایناست: مارو سیاه نکن مردم دیگه پاپا نوئلی شدن، وضعیت من مثل بازی ایران و استرالیا حیثیته و ... . تمام این فیلم با این جملات پر شده بود. آخه کی داخل زندگی عادیش اینجوری صحبت می کنه؟! می گید طنزه؟؟؟ نخیر از دید من اصلا خنده دار نیست و اینا لودگی رو با طنز اشتباه گرفتن.
یه چیز دیگه که منو شیفته فیلم ها قدیمی می کنه سیستم چیدمان خونه هاست. من عاشق خونه ها قدیمی و وسائل داخلش هستم. مبل ها مخملی ساده، تلفن ها که با انگشت باید شماره رو بچرخونی، صندلی ها ساده چوبی و کلا حتی مدل خونه. واقعیتش همیشه بدم نمیومده که خونه خودم هم یکی از اون خونه ها تر و تمیز و نقلی قدیمی باشه. خونه ای که وسطش یه حوض آبی رنگ باشه.2-3 تا اتاق فسقلی با یه عالمه طاقچه، یه آشپزخونه قدیمی و کوچولو و همه وسایل هم به سبک قدیم از اون ها که همه می گن از مد افتاده. اما اینو مطمئنم که اگه خونه آینده ام اینجوری نباشه و به قولا مدرن باشه، حتما یه اتاقش رو اونجوری می کنم و هر وقت دلم از روزگار گرفته باشه، می رم اونجا و با نگاه کردن به اون وسایل قدیمی ذهنم از تیرگی ها این دنیای دودی و ماشینی پاک می شه. دوست دارم همه چیز اون اتاق قدیمی باشه. نه از این سنتی های مدرن! دوست دارم دستمال روی طاقچه یه پارچه ساده با گلدوزی دستی باشه، نه از این پارچه سنتی های زرق و برق دار جدید. می خوام کفش یه فرش قرمز با طرح شلوغ باشه، دور تا دور اتاق پشتی باشه و یه گوشه یه سماور و یه قوری چینی روش. و کنارش یه سینی و چند تا استکان کمر باریک و نعلبکی... اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. اما چیزی که این چند روز ذهنمو حسابی مشغول کرده بود فقط این چیزها نبود. پریشب قبل از خواب تو فامیل خودمون دنبال این چیزها می گشتم. و دیدم تنها کسی که خونه اش از زمان بچگی ام تغییر خاصی نکرده عمه ی ناتنی ام، عمه بلقیس ه. عمه ام هزار ساله باشه الان فکر کمک حدود 70-71 سالش باشه و با دخترش، عمه فاطمه، که اونم فکر کنم حدود 55 سالش هست با هم زندگی می کنن. دوتاشون دیگه تمایلی به نو گرایی ندارن و از اونجایی که بچه کوچیک هم زیاد تو خونه شون رفت و آمد نداره همه وسایل قدیمی تقریبا تمیز و نو باقی موندند. همیشه اونجا که می رفتم وقتی بعضی وقت ها ظهرها بعد ناهار همه چرت می زدن، من یه نگاه به اطراف می انداختم و یادم می رفت که بزرگ شدم. راستش لذت می بردم که همه چیز مثل بچگی هامه. از رنگ دیوار خونشون بگیر( نخودی) تا تخت و میز تحریر اتاق عمه فاطمه، تا تاب آبی رنگ گوشه ی حیاط بزرگشون. تنها تغییر بزرگ اون خونه باغچه اشه که یادمه اون موقع ها پر گل بود. باغچه اون خونه خیلی بزرگه. خود عمه ام بهش می گه باغ. پر بود از گل محمدی، رز، میمون... اون سرش یه درخت انگور بزرگ بود...الان دیگه عمه ام مثل قدیم ها حال و حوصله رسیدگی بهش رو نداره. چه حالی می کردیم تو اون حیاط ما بچه ها. میثم باید خوب یادش باشه. گروهی می نشستیم رو اون تاب بزرگ یکی شروع می کرد هل دادن و بعد خودشم می پرید رو تاب. یه بار من و مجتبی سروش پسر عمه ام رو که اون موقع شاید دو-سه سالش بیشتر نبود نشوندیم رو تاب. عمه ام گفت مواظبش باشین. ما هم گفتیم چشم! هیچ وقت یادم نمی ره. فکر کردیم می تونه خودشو سفت بگیره. تند هل دادیم جوری که پایه تاب بلند می شد و بعد چند بار بالا پایین رفتن سروش از اون بالا با کله خورد زمین
. من و مجی فقط عمه لیلامو خبر کردیم و رفتیم قایم شدیم. تا چند ساعت جرات نمی کردیم جلوشون آفتابی شیم. سروش جان اگه می بینه بعضی وقت ها مغزت هنگ می کنه مال هموم سقوط آزادست. شک نکن!
اون موقع ها تو خیابون عمه اینا فقط خونه اون ها و چند تا خونه دیگه بود. جوری که از سر خیابون خونه پیدا بود. تاکسی هم معمولا داخل نمی رفت. بابام خونه رو نشونمون می داد و ما بچه ها با شوق می دویدیم. پیاده 10-15 دقیقه راهه. اما واسه ما انگار بیشتر از اون حرف ها بود. دعا می کردیم عمه غذا دمپخت داشته باشه. دمپخت ها عمه بلقیس معرکه بود. حالا اون منطقه پر خونه است اما داخل خونه عمه اینا هنوز همون شکل بچگی هاست. اصلا قشنگی خونه شون به همون قدیمی بودنشه. خونه عمه اینا همین جوری با پشتی و بی مبل قشنگه، همین جوری که بین آشپزخونه و هال فقط یه پنجره است و آشپزخونه اپن نیست قشنگه. واسه ی من اون خونه فقط با اون وسایل قدیمی قشنگه. چون من رو یاد کودکیه فراموش شده ام می اندازه!
نکات کنکوری:
۱. آدم وقتی رمز دار منویسه، مخصوصا اگه تو قسمت رمز دار عکس باشه، یک شبه شونصد نفر خواننده ی جدید پیدا می کنه!
۲. نرگس امروز یه سوی شرت 36$ رو خرید 3$ و از این بابت حسابی کیفش کوکه
. خیلی وقت بود یه دونه احتیاج داشتم.
۳. معلم ابله به وعده اش وفا نکرد و امتحان رو اول وقت گرفت
. اما من متوجه شدم نیکول جون( بقل دستیم) بسیار مهربان است
و وقتی دید من عقبم و خودش برگه اش رو داده بود و پاسخ ها صحیح رو داشت، خودش زد به دستم و برگه رو گرفت بالا و گفت بیا بنویس!! منم واسه دو-سه سوال آخر فسفر نسوزوندم و بدون خوندن صورت سوال به بهترین شکل ممکن جواب دادم
! بعد منم اومدم جان فشانی کنم و به این یکی بقل دستیم که هنوز برگه اش رو نداده بود جواب ها رو بدم که سری تا من پا شدم از ترس اینکه آخرین نفر نشه برگه اش رو داد. بعد بهش گفتم و طرف کلی حسرت خورد.
۴. مرضیه فینگیلی(دختر خاله عزیزم) الان ماه ششم بارداریشه و من هنوز باور نکردم که همبازیه من قراره مادر بشه!!!!
۵. پنج هم نداریم!!! خدانگهدار 