سلام

ای احوالاتم بد نیست. فقط خسته از تکالیف...

روز مادر رو به تمام مادرها ایرانی تبریک می گم. البته این روز هم روز زن هست هم روز مادر. اما نمی دونم چرا امسال این همه آدم به من تبریک گفتن!! دستشون درد نکنه اما من هنوز مجردم و طبیعتا به من می گن دختر، نه زن! و مادر هم که نیستم. به هر حال می گذریم.

دیروز که کلاس داشتم استثناْ به معلمه فحش ندادم. یکی از عادت ها مسخره اش اینه که وقتی امتحان داریم اول امتحان می گیره بعد درس می ده یا تمرین حل می کنه. خوب من هم چون انگلیسی زبان دوممه مسلمه که کند تر از آمریکایی ها هستم. چون اگه معنی کلمه ای رو بلد نباشم باید بشینم فکر کنم تا از طریق جمله معنی رو حدس بزنم( حق استفاده از دیکشنری رو سر جلسه امتحان نداریم). این درس هم همش خوندنیه و همیشه واسه من لغت جدید هست.خلاصه همیشه همه تموم می کنن و من آخرین نفر هستم که برگه رو تحویل می دم. حالا مشکل اینجاست اون ها که تموم می کنن شروع می کنن حرف زدن راجع به اینکه دیروز چی کار کردن و ... و این معلمه هم انقدر جذبه نداره با تحکم بگه حرف نزنید! یک بار آروم می گه لطفا صحبت نکنید شاید واسه بعضی ها تمرکز کردن سخت باشه. اونا هم 2 دقیقه ساکت می شن و بعد یه چیزی یادشون میفته و اول آروم شروع می کنن حرف زدن و کم کم باز صداشون بلند می شه و من... مشکل دیگه اینه که من حس می کنم وقت کلاس رو گرفتم و همه منتظر من هستن و باید زودتر سوال ها رو تمام کنم و خود این حس باعث می شه تمرکزم رو به هم بریزه، و خود معلم احمق هم چند بار می پرسه تموم نشدی؟؟؟(آخر فحشش دادم). این شد که من هفته ی پیش آخر کلاس باز رفتم دعوا و بهش گفتم هر برنامه ای واسه کلاس داری اول ساعت انجام بده و امتحان رو بذار واسه آخر که هرکس تمام کرد بره خونه و صداشون مثل مته نره رو اعصاب من و از طرفی من هم بدونم چقدر وقت دارم و با خیال راحت، بدون اینکه نگاه سنگین بقیه رو حس کنم بشینم امتحانم رو بدم. گفت: باشه تا ببینم چی می شه! منم تو دلم باز با کلمات محبت آمیز ازش قدردانی کردم!!! و تصمیم گرفتم اگه اون کار رو نکنه برم پیش رئیس دانشگاه ازش شکایت کنم. تا اینکه دیروز خودش اومد بهم گفت به خاطر من حرفمو گوش می کنه و منم بخشیدمش و با ارفاق بهش فحش ندادم.

خوب خبر جدید اینکه مادر زن عموم که تمپاست، عمه فاطمه( سرمست)، به رحمت ایزدی پیوستند. بچه ها فامیل اون هایی که وبلاگم رو می خونن می شناسنشون و بد نیست یه تسلیت به زن عمو رباب بگن. منم دوست داشتم حلوا درست کنم و ببرم واسشون اما هنوز وقت نکردم و نمی دونم که درس ها اجازه بده یا نه. دلم بیشتر واسه خواهر و برادر زن عموم (شیرین و خلیل)  می سوزه که اینجان و هفته دیگه داشتن می رفتن ایران مادرشون رو ببینن و حالا... . خیلی ناراحت کننده است. امیدوارم واسه هیچ کس پیش نیاد. به هر حال خدا رحمتشون کنه.

و در آخر هم یه عکس توی ادامه ی مطلب واسه اسما جون که خیلی اصرار داشت منو ببینه. رمز دار می ذارم اما با عرض شرمندگی با رمز قبلی نمی ذارم چون فقط دختر خانم ها می تونن ببینن. اما اگه یه مطلب خصوصی یه زمانی خواستم بگم با همون رمز قبلیه می ذارم.

اگر یکه باشی یه نام آوری
وگر مهر باشی به روشنگری
اگر روزگاری تو را برنهند
نگین حکومت بر انگشتری
دو صد حشمت آنچنانی تو را
نیرزد به یک لحظه بی مادری

من و مادرم دفعه آخر که امدم ایران، فرودگاه شیراز