سلام.تصمیم گرفتم یه شعر از حافظ بذارم.اول بگم که من حافظ رو خیلی دوست دارم.چون جدا از اینکه شاعر بزرگیه همشهریمون هم هست باید هواش رو داشت.این شعر رو خیلی دوست دارم.نه به خاطر اینکه اسمم توش هست.نه!خودشیفته نیستم خدا رو شکر.اما یکی از عاشقانه ترین شعرهایی هست که تا حالا شنیدم و مهم تر از همه اینکه اینو یکی از دوست های عزیزم واسم فرستاده که خیلی دوسش دارم.از همین جا ازش تشکر می کنم.الکی هم مشکوک نشین.

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استشرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوبنده طالع خویشم که در این قحط وفاطبله عطر گل و زلف عبیرافشانشباغبان همچو نسیمم ز در خویش مرانشربت قند و گلاب از لب یارم فرمودآن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

 

وز پی دیدن او دادن جان کار من استهر که دل بردن او دید و در انکار من استشاهراهیست که منزلگه دلدار من استعشق آن لولی سرمست خریدار من استفیض یک شمه ز بوی خوش عطار من استکآب گلزار تو از اشک چو گلنار من استنرگس او که طبیب دل بیمار من استیار شیرین سخن نادره گفتار من است