سلام

دخترم دو هفته زودتر قافل گیرمون کرد و روز اول فروردین چشمای خوشکلش رو به این دنیا باز کرد. اصرار داشتم زایمان طبیعی داشته باشم. اما زایمان و زور زدن طولانی شد.  هرچی زور میزدم بچه به دنیا نمیومد. وسط هاش بی حسی کمر هم از بین رفت و من دیگه همه ی درد هارو با جونم حس میکردم. به غلط کردن افتاده بودم... از دکترا و پرستارا خواهش میکردم یه جوری بچه رو بکشن بیرون... به شوهرم میگفتم این آخرین بچمونه... بعد از دو ساعت و نیم زور زدن، به دنیا اومد. قبلش فکر میکردم به محض اینکه به دنیا بیاد اشک شوق از چشمام میاد و با عشق نگاهش میکنم. اما تو اون لحظه انقدر درد و تشنگی و گرسنگی بهم فشار آورده بود که چشمام رو بسته بودم و فقط ناله میکردم. بچه روی شکمم بود و من همچنان چشمام بسته بود... پرستارا دهن و دماغش رو تمیز میکردن تا خوب نفس بکشه. بعد از مدتی، همون طور که چشمام بسته بود، با دستم نوازشش کردم. نرم ترین پوستی بود که تا حالا لمس کرده بودم. پرستارا ازم اجازه گرفتن ببرنش تا یه خورده تمیزنش کنن و ماساژش بدن تا به قول خودشون رنگش صورتی بشه. دکتر هم مشغول بخیه زدن و خارج کردن جفت شد. من هم کم کم حالم سر جاش اومد. برام آب سیب، یه لیوان یخ و یه ساندویچ آوردن. من که اصلا آب سیب دوست ندارم، انگار خوشمزه ترین و گوارا ترین نوشیدنی رو بهم داده بودن. چقدر چسبید... یکم بعد بچه رو آوردن و  گذاشتنش رو سینه ام، با تعجب نگاش میکردم... مخصوصا به چشم های بادومی اش... خدایا چشمای بادومی اش دیگه به کی رفته؟؟؟ موهاش مشکی ولی کم پشت بود... پوستش به خودم رفته بود. به سفیدی باباش نیست. چشماش خاکستریه (چشم های باباش آبیه). صادقانه خیلی دور از تصوراتم بود. حس میکردم ژن من قوی تره اما هرکی میبینه میگه شبیه باباشه. چشم های بادمی اش هم به بابابزرگ شوهرم کشیده...

با این توضیحات، معلوم شد که شوهرم امریکاییه. توی دانشگاه با هم آشنا شدیم...