خوب روزهای آخر سال 1391 هست. سالی آروم و بی دردسر برای من... تو سالی که گذشت اتفاق هیجان انگیزی تو زندگی ام نیوفتاد اما خاطره ی بدی هم برام رقم نخورد.درسم رو در رشته ای که همیشه بهش علاقه داشتم ادامه دادم، پدر و مادرم رو دیدم.... خداروشکر سال خوبی بود.

پارسال واسه انداختن سفره ی هفت سین خیلی تنبلی کردم. همه چیز هم روی سفره مصنوعی بود. امسال دوست داشتم سنگ تموم بذارم. واسه همین از اون ور بوم افتادم! سبزه ام رو خیلی زود درست کردم! یک ماه مونده به عید!!!! اولش که خیلی قشنگ بالا میومد انقدر ذوق کردم اما بعد که گندمم گند کرد و عدس ها پژمرده شدن حسابی تو ذوقم خورد. گندم ها رو که ریختم دور، عدس ها هم پهن شدن رو بشقاب! کلا همه ی حس و حالم واسه سفره هفت سین از بین رفت... می خواستم شیرینی ایرانی درست کنم، حالا تا ببینم فردا حوصله ام میشه یا نه...

بیشتر از 4 ساله که میشه گفت من کاملا ساکن آمریکام. تو این چهار سال فقط یه بار اومدم ایران، اونم همون دو سال و خورده ای پیش بود. من به زندگی در آمریکا عادت کردم، اما هنوز که هنوزه تنها زمانی که بی نهایت دلتنگ ایران میشم این روزهای عیده نوروزه. چهارشنبه عیده... من که کلاس دارم. تازه امتحان هم دارم. پنج شنبه هم امتحان دارم. نمی تونم مثل همه ایرانی ها پای سفره هفت سینم بشینم و از برنامه های نوروزی لذت ببرم. بعد زنگ بزنم به دوست و آشنا و سال نو رو تبریک بگم. بعد لباس نو بپوشم و برم عید دیدنی... وقتی تو ایران همه پر از هیجان و حس های خوب هستند، ما روزمون رو مثل تموم روزهای دیگه معمولی شروع می کنیم. نه بوی بهار نارنج رو حس می کنیم، نه موزیک های نوروزی رو از تلوزیون و مغازه ها تو خیابون می شنویم. نوروز اینجا هیچ شباهتی با نوروز ایران نداره، اما بازم ما سعی می کنیم این جشن زیبای ملی مون رو زنده نگه داریم وهرچند تنها، پای سفره ی زیبا و پر از معنای هفت سینمون بشینیم... به امید روزی که هیچ ایرانی به هر دلیلی مجبور به ترک وطنش نباشه... پیشاپیش عید همگی مبارک!

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

فریدون مشیری (از مجموعۀ «ابر و کوچه»)