کریسمسانه!!!!
سلام
آقا عجیب در نوشتن تنبل شدم ها!!! اصلا دلم نمی خواد اینجوری باشه اما نمی دونم چرا مثل قبل نمیشم... حتی گاهی اوقات میشه که حتی دو سه روز نظرات وبلاگ رو هم چک نمی کنم... شاید به خاطر اینه که وقتم خیلی پره. حالا خیلی سری می گم این چند وقت چه طور گذشت...
خوب مامان و بابا به خاطر طوفان سندی پروازشون به تاخیر افتاد و 10 روز بعدش اومدن و مثل همیشه یه چمدون پر سوغاتی های جور وا جور نصیب من شد. تقریبا میشه بگم اواخر ترم من بود... خوب درسا خیلی زیاد بود و نمی دونستم به درسام برسم یا با مامان اینا باشم... هفته های آخر دیگه حسابی کلافه شده بودم. همش استرس و خستگی... نتیجه این شد که سه درس رو A گرفتم و یکی رو B . خدا رو شکر راضی بودم. واسه ادیان جهان باید یه پروژه 10 صفحه ای ارائه می دادم. راجع به زرتشتی ها و مراسم نوروز و مهرگان نوشتم. نکته ی جالبش صحبت با دوست عزیزم بعد از 14 سال بود... دلارام دوست صمیمی دوران دبستان من بود. تا چهارم دبستان با هم بودیم. پنجم ما خونمون عوض شد و مدرسه ام عوض شد و دیگه ازش بی خبر بودم. زرتشتی بود و اصالتا یزدی. تو فیس بوک از طریق خواهرش پیداش کردم و پروژه بهانه ای شد واسه گفتگوی تلفنی مون. 8 سال بود خانوادگی مهاجرت کرده بودند آمریکا و کالیفرنیا ساکن بودند. همون لهجه ی شیرین بچگی رو داشت فقط صداش خانومانه شده بود. واسه من شیرین و در عین حال ناراحت کننده بود. چون دوست قدیمی من از زندگی اش راضی نبود. از اونجا که فکر کردم ممکنه بعد از این همه سال باهام راحت نباشه زیاد وارد جزئیات زندگی اش نشدم، اما می گفت دیگه هیچ انگیزه و حس خوبی تو زندگی اش نداره. می گفت خیلی خسته است... دلم نمی خواست بعد از 14 سال اینجوری ازش بشنوم. دلم می خواست از خوشی ها و موفقیت های زندگی اش برام بگه... حتی ازش خواستم چند تا عکس برام بذاره تو فیس بوک می گفت حسش نیست... خلاصه که هنوز ذهنم درگیرشه و دلم می خواست می تونستم کاری براش بکنم...
امتحانا که تموم شد دیگه همش مامانم رو می بردم خرید این ور و اون ور. هنوزم ادامه داره. یک مقداری هم خونه بعضی دوستان و اقوام دعوت شدیم. روز کریسمس خونه ی خودمون بودیم. راستش با جشن گرفتن کریسمس و سال نو میلادی زیاد حال نمی کنم. اما یه جورایی مجبورم همرنگ جماعت بشم. روز کریسمس کلی هدیه گیرمون میاد که مثلا بابانوئل واسمون آورده! اما نوروز یه عیدی خشک و خالی هم گیرم نمیاد... ترجیح می دادم به جای هدیه کریسمس عیدی بگیرم... اما خلاصه آدم یه جایی که زندگی میکنه باید سعی کنه تا حدی آداب و رسومشون رو رعایت کنه و احترام بذاره دیگه... البته یه چیزای کریسمس رو هم دوست دارم... مثلا اینکه شهر خیلی قشنگ میشه و همه خونه ها چراغونیه و تزئینات درخت کریسمس هم قشنگه و شاید بدم نیاد اگه در آینده واسه همیشه آمریکا موندگار شدم موقع کریسمس یکم خونه ام رو چراغونی کنم، اما دلم نمی خواد جشن اصلی سال باشه برام. اگه آمریکا زندگی کنم مجبورم به بچه ام هدیه کریسمس بدم اما فرهنگ عیدی دادن رو هم بهش یاد میدم.
شما هیچ می دونستید فیس بوک فیلترینگ داره و اگه حس کنه شما اصلا کسی رو نمیشناسید پیام هاشون میره تو یه اینباکس جداگونه؟!؟!؟! من تازه کشف کردم! و دیدم کنار اینباکسم که گزینه هست به اسم دیگران... و بازش که کردم 16 تا پیام توش بود. بعضی هاش مال یک سال پیش! بعضی ها رو واقعا نمیشناختم و بعضی ها رو چرا. بعضی از پیام ها که کلا بیات شده بود. مثلا یه پسر دانشجو ایرانی از نیویورک می خواست بیاد دانشگاه ما و می خواست ازم بپرسه کجا نزدیک دانشگاه خوبه خونه بگیره. حالا این مال کی بود؟؟؟ مال 5 ماه پیش! پیش خودم گفتم اینا که بهم پیام دادن و جوابی از من نگرفتن چی در مورد من فکر کردند! میون اون پیام ها، پیامی بود از دختری به اسم بیتا بدون نام خانوادگی که وقتی بازش کردم دیدیم دوست صمیمی دوران راهنمایی ام هست! بیچاره هی پیام داده بود و مشخصات و نشونی داده بود و منم که هی جواب نداده بودم و می گفت نرگس جون چی شد منو یادت نمیاد؟؟؟ پیش خودم گفتم چه خبره تورو یادم نیاد!!! بابا سه سال راهنمایی رو یه نیمکت مینشستیم و با هم دوست بودیم! خیلی از دیدنش رو فیس بوک خوشحال شدم. تو پروفایلش نوشته بود شیمی خونده و ازدواج کرده... خیلی خیلی دلم گرفت. یاد اون دوران افتادم و اشک تو چشام جمع شد... دوست من که با هم سر امتحان علوم و عربی رقابت داشتیم حالا شوهر و زندگی داره؟!؟! انگار همین دیروز بود که تو حیاط کوچیک مدرسه مون می ایستایدم و از عشق های آبکی اون دوره مون با آب و تاب با هم حرف می زدیم... کی این همه بزرگ شدیم؟؟؟ خیلی دلم هوای اون روزها رو کرده...
از دوشنبه باز ترم شروع میشه... اصلا آمادگی شروع ترم جدید رو ندارم. همش سه هفته تعطیل بودم! یه هفته بعدش هم مامان و بابا برمی گردن ایران... چه وضعشه آخه؟!؟!؟!؟!
سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم