دی دی دی دیــــــــــــــــنگ

و هم اینک، انتظار ها به پایان رسید و نرگسی تشریف فرما شد!

نرگسی: نه خواهش می کنم... بشینید... تو رو خدا پا نشید... راحت باشید... من متعلق به همه ی شما هستم! منم دلم براتون تنگ شده بود عزیزانم... قوربون محبتتون... flirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels.

خوب دیگه هرچی در نوشابه برا خودم باز کردم بسه. چطورید؟ حالا خداییش کی دلش برام تنگ شده بود؟

امتحان اولیم با اریک جون شدم 90. به زور یه A ازش گرفتم آخر. رو برگه ام به فارسی نوشته بود خیلی خوب. امتحان دوم رو هم دادم و این یکی رو شدم 91. راضی هستم به رضای خدا. چون نمره ها بچه ها دیگه رو که نگاه می کنم یا در سطح من هستند یا پایین تر. تا حالا فقط 3-4 نفر دیدم تو کلاس که خیلی خوب میدن. خود اریک جون هم گفت ناراحت نباش تو خوب داری پیش میری. بهش گفتم من باید A بگیرم تو این کلاس. خندید و گفت تا حالا که  هستی، نگران نباش. این هفته ی گذشته کلا یه سره امتحان داشتم. پشت سر هم، هر روز امتحان. شنبه و یکشنبه گذشته که داشتم درس می خوندم همش. دوشنبه امتحان انشا انگلیسی داشتیم. از طرفی دوشنبه ها یکی از روزها طولانی هفته است برا من. تا دیروقت کالجم. سه شنبه امتحان تاریخ داشتم. واسه همین دوشنبه بعد از ظهر رفتم دفتر اریک جون و چند تا سوال ازش پرسیدم. گفت صبح باز میاد تو کتابخونه. منم صبح سه شنبه باز زود رفتم که درس بخونم و برخلاف انتظارم اریک جون هم زود اومد کتابخونه. فکر می کردم مثل اون دفعه 10 دقیقه قبل از امتحان میاد. سرم تو کتاب بود که اومد سر میزم و به فارسی سلام کرد و نشست. منم فقط یه سوال داشتم که پرسیدم. بعدش نشستیم گفتمان کردیم. یه گردنبند فروهر تو گردنم بود. فکر کرد زردتشتی هستم. گفتم نه دیگه این یه جورایی نشان ملی هست و بیشتر ایرانی ها استفاده می کنند. بهش گفتم روز اول می خواستم درس رو حذف کنم اما الان واقعا دارم لذت می برم. می گفت مگه من سخت گیرم؟ گفتم پ نه پ! خیال کردی خیلی آسون بگیری؟؟؟ ولی کلا عشق است اریک جون! خیلی دوستش دارم. چون باهوشه و کارش رو بلده و با عشق درس میده. در عوض از استاد فیزیکم بی نهایت بدم میاد. چهارشنبه امتحان فیزیک داشتم. قبلش یه سوال داشتم رفتم ازش بپرسم جوابش رو بلد نبود! می گفت بذار تو نوشته هام نگاه کنم! اصلا هیچی حالیش نیست. هروقت هم یه سوالی ازش می پرسی یه چیز دیگه جواب میده! احساس می کنم هیچی یاد نمی گیرم تو این کلاس و این خیلی داره آزارم میده. معادلات دیفرانسیل هم خوب پیش میره و یه امتحان دادم و 100 شدم.

کنفرانس دومم رو هم ارائه دادم و خوب بود. شدم 91. راضی هستم. راجع به آخناتون صحبت کردم. گیر دادن من به این یارو همچنان ادامه داره. اون ترم که واسه تاریخ هنر موضوع تحقیقم بود حالا هم که راجع بهش کنفرانس دادم. یه پاور پوینت درست کردم که حواس بچه ها رو پرت کنم و زیاد نگاه من نکنند. موفقیت آمیز بود. فقط استاد گفت خیلی تند حرف می زنی. باید شمرده شمرده و بلند صحبت کنی. چهارشنبه این هفته یا دوشنبه هفته آینده باز نوبت یه کنفرانس دیگه ام هست. کنفرانس قبلی هدفش اطلاع رسانی بود. این یکی باید تشویقی باشه. یعنی با دادن یه کنفرانس بتونیم نظر یه عده رو رو راجع به یه موضوعی عوض کنیم. می خوام راجع به اهدای اعضای بدن حرف بزنم. به نظرم همه ی آدم ها باید بعد از مرگشون اعضای بدنشون رو اهدا کنند. تو آمریکا وقتی می خوای گواهی نامه بگیری ازت می پرسن که می خوای اهدا کننده باشی یا نه؟ من گفتم آره. همون موقع عموم گفت مگه نمی دونی وقتی مردی تیکه پارت می کنن؟! گفتم اولا تیکه پاره نمی کنند و اعضای به درد به خور رو در میارن. دوما چه اشکال داره؟! اعضای بدنم زیر خاک بره بهتره یا جون چند نفر دیگه رو نجات بده؟! خلاصه که من طرفدار پر و پا قرص اهدای اعضا هستم. این روزها هرکس این کار  رو بکنه تو اخبار راجع بهش حرف می زنن و یه جورایی قهرمان محسوب میشه. اما به نظر من این وظیفه ی همه ی انسان هاست. از همین جا هم وصیت می کنم که اگه مردم (دور از جونم ) اعضای بدم اهدا بشه.

خوب از دانشگاه هم که برای مهندسی کامپیوتر پذیرش گرفتم. موقع ثبت نام فقط نوشته بود مهندسی کامپیوتر و شاخه های نرم افزار و سخت افزار نداشت. منم فکر کردم حتما از دوتاش درس میدن. دو سه هفته پیش یه کاری داشتم رفته بودم اونجا. ازشون پرسیدم که مطمئن بشم. گفت تو سیستم اینجا مهندسی کامپیوتر فقط سخت افزاره و رشته ی نرم افزار اینجا مهندسی نیست و اسمش علوم کامپیوتره. پنچر شده بودم اساسی. من از سخت افزار خوشم نمیاد. سریعا با پسر عمه های محترم که در ایران مهندسی نرم افزار خوندن و الان در مالزی یکی در مقطع فوق لیسانس و دیگری دکترا ادامه تحصیل میدن به وسیله ی اسکایپ کنفرانس برقرار کردم و خیالم رو راحت کردند. خدا پدر مادر پسرعمه هام و مخترع اسکایپ رو هم بیامرزه. لیست درس هایی که باید برای مهندسی کامپیوتر و علوم کامپیوتر اینجا گذرونده بشه و رو نشونشون دادم. 70% درس ها مشترکه. بقیه ی درس های علوم کامپیوتر هم همون درس هایی بود که تو ایران پسرعمه ها پاس کردند. فقط گفتند که اون ها واحد های بیشتری داشتند. که من که بعد دقت کردم دیدم سه چهار تا درس هست که نوشته درس های اختیاری علوم کامپیوتر. فکر کنم مثلا از بین یه تعداد درس مربوط به علوم کامپیوتر باید اختیاری چند تاش رو انتخاب کرد و شاید با این حساب تعداد واحد ها یکسان بشه. ولی خلاصه فهمیدیم که این علوم کامپیوتر با اون علوم کامپیوتر ایران فرق فوکوله و خوشبختانه همون مهندسی نرم افزار ایرانه، فقط مشکلش اینه که مهندس نمیشیم! فدای سرم. من که نمی خوام فقط لیسانس بگیرم و بشینم تو خونه... انشالله حداقل تا فوق لیسانس قصد ادامه دارم. زنگ زدم دانشگاه و گفتند امکانش هست که رشته ام رو تغییر بدم فقط فعلا باید صبر کنم تا موقع جلسه آشنایی دانشگاه که حدود 20 روز دیگه است.

دیگه اینکه دو سه هفته پیش هم یه اتوبوسی از طرف یه بیمارستان اومده بود کالج و از بچه ها می خواستند خون اهدا کنند. منم رفتم و اهدا کردم. تا حالا این کار  رو نکرده بودم. تجربه جالبی بود. داخل اتوبوسه مثل قسمت فرست کلاس هواپیماها بین المللی بود. وقتی وارد هواپیما میشی از قسمت فرست کلاس پولدارا رد میشی و حسرت جای خوبش و صندلی ها (همون تخت ها) شون رو می خوری و میری تو قسمت مردم عادی،قسمت فقیر بیچاره ها. صندلی های تنگ و جای پای تنگ. خلاصه تا برسی ایران که حدود 30 ساعت طول می کشه خورد و خمیر میشیم. وارد اتوبوس که شدم از این تخت ها شبیه قسمت فرست کلاس هواپیما بود و پرستارها که راه می رفتن اتوبوس تکون می خورد و دقیقا حس می کردم تو هواپیمام و دارم میرم ایران.دلم خواست شدید... واسه خون دادن قبلش بردنم تو یه کابین جدا و کلی سوال ازم پرسیدند. بیشترش سوال ها جنسی بود. فکر کنم تو ایران کسی بخواد خون بده به خاطر مسائل شرعی هیچ کدوم از این سوال ها ازش پرسیده نمیشه و همین جوری خون می گیرن. یکی از سوال هایی که پرسیدند این بود که آیا در سال گذشته مسافرت خارج از کشور رفتی؟ گفتم ایران و یه کتابی در آورد و توش رو نگاه کرد. بعد اسم سه تا از منطقه های  ایران رو آورد و گفت این جاها بودی؟؟ سیستان بلوچستان و کرمان و یه جای دیگه بود که یادم نمیاد. می گفت اینجاها خطر مالاریا هست و اگه اینجاها رفته بودی ازت خون نمی گرفتیم. خلاصه که یه کیسه خون دادم و آخر سر هم بهم گفتن امروز با این کارم جون سه نفر رو نجات دادم و کلی به خودم افتخار کردم! یه نامه هم از طرف دانشگاه اومده بود که باید می رفتم یه مرکز پزشکی و اون ها تایید می کردند که من تمام واکسن هام رو زدم. به مامانم گفتم ترجمه کارت واکسنم رو واسم فرستاد از ایران و امروز رفتم نشونشون دادم. یه دونه رو نداشتم که همون موقع برام زدند. واسه یه واکسن فسقلی شصت دلار ازم گرفتن. حساب کنید کسایی که بیمه ندارند و به هر دلیلی مریض میشن چه خرج هایی باید بکنند... دلم واسه قشر کم در آمد جامعه بی نهایت سوخت...

خوب دیگه زیادی نوشتم. ببخشید. تا برنامه ی دیگر خدا نگهدار...


برای یک عده ای نوشت: ببینید عزیزهای دلم... خواهشا قبل از اینکه سوالی بپرسید یه کم به خودتون زحمت بدید و یه سر به آرشیو بزنید و اگه جواب سوالتون رو پیدا نکردید اون وقت بیاید و بپرسید و منم جوابتون رو میدم. اما واقعا نمی دونید چقدر این مسئله اذیتم می کنه که جواب سوال هایی رو بدم که تا حالا چند بار تو وبلاگم راجع بهشون توضیح دادم. من کلا در بحث آموزش آدم صبوری نیستم و می دونم هیچ وقت معلم خوبی نمیشم. چون دو بار به یه نفر یه چیز رو توضیح بدم و نفهمه، بار سوم بی بر و برگشت یه دادی سرش زده میشه . پس با سوال های تکراری اعصاب این جانب رو به هم نریزید. مرسی.


راستی...
 
چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن
... ... ... ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!