سلام بر و بچ!

نرگسی پس از یه غیبت نیمه صغری تشریف فرما شد! چون مدتی نبودم یه عالمه حرف دارم! آماده؟ بزن بریم!

وااااااااااااااااای خیلی سرم شلوغه!!!!! اصلا وقت واسه هیچ چیز اضافه ندارم. یا کالجم یا دارم برای کالج درس می خونم. امروز اولین امتحان تشریحی تاریخم بود. قرار بود هفته قبل باشه عقب افتاد. وای خیلـــــــــــــــــــی  سخت بود! یعنی مثل چی استرس دارم. پنج شنبه نمره ها رو اعلام می کنه. من تا پنج شنبه میمیرم و زنده میشم. خیلی می ترسم. آخه سوالاش مستقیم از متن نبود و مفهومی بود. یعنی اگه چیزهایی که مد نظر اریک جون بوده رو ننوشته باشم خیلی بد میشه! 60 نمره از 100 نمره جا خالی بود که 30 تا سوال بود و فکر کنم یه 4تاییش رو اشتباه نوشتم، 4 تا سوال تشریحی مفهومی بود هر کدوم 10 نمره! وای خداااااااااااا به خیر بگذرون. گفتم تا قبل از اینکه نمره ها اعلام بشه بیام آپ کنم که اگه نمره ام بد شد در اوج عصبانیت نیام اریک جونم رو به فحش بکشم! نتیجه گیری اخلاقی: موقع عصبانییت وبلاگ آپ نکنید! اما از اریک جون بگم براتون!!! عزیزممممممممممflirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels.. بعضی وقت ها دلم می خواد بگیرمش تو بغلم فشارش بدم!smileyhug.gif : 111 par 37 pixels. من با اریک جون تو کمپس نزدیک خونمون کلاس دارم و می دونستم دوشنبه-چهارشنبه تو یه کمپس دیگه که اونجا کلاس فیزیک دارم درس میده. چون اونجا کلاس های بیشتری داره دفترش اونجاست. حدود 15 دقیقه بیشتر وقت نداشتم. سریع رفتم تو دفترش تا سوالام رو بپرسم. تند تند سوال می پرسیدم که دیرم نشه و اصلا به در و دیوار دفترش نگاه نمی کردم. وقتی سوالام تموم شد گفتم واسه امتحان خیلی استرس دارم. گفت تو می تونی. مثل یک ایرانی تلاش کن! بعد گفت اتاقم رو نگاه. وااااای فکر می کنید رو دیوارش چی بود؟؟؟؟ کلی پوستر از ایران... آرامگاه سعدی... عکس از جاها مختلف اصفهان... نقشه ی ایران... از یه طرف خندم گرفته بود که چطوری این همه پوستر بزرگ رو سرتاسر دیوارها ندیده بودم و از طرفی خوشحال و هیجان زده شده بودم. این یکی از اون لحظه ها بود که گفتم دوست دارم محکم بغلش کنم...smileyhug.gif : 111 par 37 pixels. من استادهای دیگه ای هم داشتم که خیلی دوستشون داشتم، مثل آقای جیسون وترینگتون (استاد ریاضی ام- این ترم هم معادلات دیفرانسیل رو باهاش دارم) یا خانم وندی نیلد ( استاد تاریخ هنرم)، اما اریک جون یه چیز دیگه است... onesmiley2.gif : 46 par 71 pixels.بعدش هم گفت صبح زودتر میاد کالج تو کتابخونه تا اگه سوالی داشتم ازش بپرسم. من که صبح زود رفتم درس می خوندم. امتحانمون ساعت 9:30 بود تا 9:10 منتظرش شدم دیدم نیومد رفتم دستشویی اومدم بیرون دیدم داره تو کتابخونه دنبالم میگرده و تا دیدم واسم دست تکون داد و بعد از معذرت خواهی که دیر اومده سوالام رو ازش پرسیدم. حالا اگه نمره ام بد بشه میگه عجب ایرانی خرفتی بود این همه ازم سوال پرسید و براش توضیح دادم آخرش هم نمره اش این شد!!!!

دیروز یه کوییز کوچولو فیزیک هم داشتم که خوب شد. هفته ی گذشته اولین کنفرانسم رو دادم. یعنی خنده بازاری بودها!! باید حداقل 3دقیقه فلبداهه راجع به یه موضوعی حرف می زدیم. موضوعات هم رو یه کاغذ رو میز استاد بود. نوبت من که شد یک موضوع خیلی باحال و سرگرم کننده(!)، گرم شدن جهانی زمین،  رو انتخاب کردم! این همه موضوع!!! بگو این چی بود آخه؟؟؟!؟؟! کلی به خودم فشار آوردم و مقادیری صحبت کردم که از نظر خودم حدود 3دقیقه بود، اما زمان رو که اعلام کردن همش 1دقیقه و 15 ثانیه بود. فکر کنم طولانی ترین یک دقیقه ی عمرم بود! باور کنید حس می کردم که 5دقیقه ای سخنرانی کردم! دیروز صبح که کلاس کنفرانس داشتم اتفاق جالبی افتاد. اول یه توضیح: جلسه ای اول کلاس کنفرانس واسه ی معرفی، بغل دستی هر نفر ازش سوال هایی می پرسید و اون نفر باید جواب میداد. بغل دستی من ازم پرسید بهترین خاطره یا لحظه ی زندگیت چی بوده؟ من گفتم روزی که بعد از مدت ها تونستم برم کشورم و خانواده ام رو ببینم. استاد پرسید اه مگه از کدوم کشور هستی؟ گفتم ایران. خلاصه اون روز همه بچه ها فهمیدن من ایرانی هستم. چند جلسه بود حس می کردم یکی از پسرا کلاس خیلی تو نخمه. همش نگاهم میکنه و مثلا تو همین کنفرانس فلبداهه که باید با بچه ها ارتباط چشمی برقرار می کردیم، این فقط با من ارتباط چشمی برقرار می کرد! دیروز بعد از کلاس اومدم برم بیرون حس کردم یکی پشت سرمه اما برنگشتم فقط در رو باز نگه داشتم که اونم بره. یه دفعه یه صدایی شنیدم که گفت: "مرسی". فکر کردم اشتباه شنیدم و اصلا برنگشتم ببینم کی بود. اومدم راهمو برم که صدام زد و گفت: "دختر ایرونی". باز هم مقداری به گوشم شک کردم و برگشتم دیدم این همون پسر هم کلاسی ام هست. گفتم چی گفتی؟ دوباره تکرار کرد و فک من مثل زمانی که با اریک جون آشنا شدم به کف زمین چسبید. گفتم تو از کجا فارسی بلدی؟؟؟ گفت من مامانم ایرانیه... . البته به فارسی مسلط نبود. یکی دو دقیقه حرف زدیم و من چون عجله داشتم سریع رفتم. نشد بیشتر ازش سوال بپرسم. حالا اگه بعدا باز باهاش حرف زدم و چیزهای جذابی دستگیرم شد میام براتون تعریف می کنم. فعلا که حتی نمی دونم اسمش چیه! خیلی واسم جالبه... این همه مدت من تو این کالج بودم هیشکی به پستم نخورد، حالا این ترم این بار دومه که دارم سورپرایز میشم.

این ترم با اینکه خیلی سرم شلوغه اما خسته نشدم. دارم لذت می برم واقعا... یه جورایی حس می کنم دلم واسه این کالج تنگ میشه. کلی به این محیط عادت کردم... دوسال رفتم و اومدم و حالا دارم فارغ تحصیل میشم... راستی، از دانشگاه یو اس اف پذیرش گرفتم. جمعه شاید با جوئانا بریم تمپا واسه کارهای نهایی...

برای درس انشا انگلیسی باید تا 2ماه دیگه یه تحقیق مفصل بر مبنای ادبیات تحویل بدیم. یعنی یه کتاب شعر یا داستان رو انتخاب کنیم و بخونیم و بعد راجع بهش بنویسیم. یکی دو هفته پیش داشتم تو کتابخونه کالج می چرخیدم تا یه کتابی پیدا کنم، رباعیات خیام رو پیدا کردم. گرفتمش و چند روز بعد تو کتابخونه یکی دیگه از کمپس ها می گشتم تا یه داستان کوتاه پیدا کنم و ببینم کدومش بهتره راجع بهش بنویسم. یه کتاب از چارز دیکنز برداشتم و بعد یه دفعه چشمم افتاد به کتاب پرسپولیس. فیلمش رو دیده بودم و یکی از فیلم ها مورد علاقه ام بود. کتابه رو برداشتم که موقع استراحتم و وقت اضافه ام بخونم. وقتی رفتم سر کلاس راجع به خیام و ادبیات فارسی با استادم حرف زدم تا مطمئن شم می تونم راجع بهش بنویسم. شب که رفتم خونه نشستم یه مقدار از کتاب پرسپولیس رو خوندم. به همون اندازه ی فیلمش جالب و سرگرم کننده بود. فرداش داشتم تو کتاب درسیمون می گشتم تا یکی از تمرین هایی که استاد خواسته بود رو انجام بدم، دیدم راجع به این کتاب تو کتاب درسیمون نوشته و یه تیکش رو هم چاپ کرده. متاسفانه کاش چاپ نمی کردن چون این قسمت چیزی نیست که آدم بهش افتخار کنه. کتاب فوق العاده ایه اما راجع به مشکلات حال حاضر ایرانه...

 هفته دیگه امتحان معادلات دیفرانسیل دارم و الان هم باید بشینم برای انشا انگلیسی چند تا داستان کوتاه بخونم... ببخشید که مقادیری کمرنگ شدم...