دیروز ظهر اومدم تمپا. تا عصر کار داشتم و بیرون بودم. عصر اومدم خونه عموم اینا. خواهر زن عموم مسافرت اومده اینجا. دو تا اتاق خالی دارن که یکیش همیشه مال مهمونه و یکیش هم اتاق کاوه است. کاوه با عموم اینا زندگی نمی کنه اما وقتی میاد میره تو این اتاقه. دیشب قرار بود من تو اتاق کاوه بخوابم و شیرین (خواهر زن عموم) تو اتاق مهمان. که شب کاوه زنگ زد و گفت امشب می خوام بیام خونه. تخت اتاق مهمان یه تخت بزرگ دو نفره (کینگ سایز) هست و قرار شد من و شیرین تو یه اتاق بخوابیم. همه چیز عالی بود تا وقتی که شب شد و خوابیدیم و من شب خواب دیدم... خواب دیدم شیرین یه پسر کوچولو داره به اسم شایان که اومده تو اتاق و رفته تو کمد قایم شده. بیدار شدم و و کمد دیواری رو نگاه کردم که درش هم باز بود. تو تاریکی شب لباس ها به نظرم شبیه یه پسر بچه اومد و منم که هنوز گیج خواب بودم اصلا حواسم به این نبود که شیرین بچه ی کوچیک نداره ! شروع کردم به صدا کردنش! شایان... شایان.. شایان... یه سه باری صداش زدم و یهو با خودم گفتم شیرین که بچه کوچیک نداره و تازه اسم پسرش هم علیرضاست، نه شایان! فهمیدم خواب دیدم و همون موقع گفتم اوه خدا کنه شیرین خواب بوده باشه نگه این دختره دیوونه است! خوابیدم و صبح شد. شیرین روزه بود. من داشتم صبحانه می خوردم که بلند گفت صبح داشتم واسه سحری خواب می موندم که نرگس تو خواب هی گفت شایان شایان و باعث شد بیدار بشم و رفتم سحری خوردم! همه یه جوری منو نگاه کردن و لبخند شیطنت آمیز بر لباشون ظاهر شد و من یهو گفتم بابا داشتم خواب می دیدیم و خوابم رو واسشون تعریف کردم و باز خندیدن و یه جوری که انگار باور نکردن گفتن که اینطور!!!!! حالا یکی بیاد به اینا ثابت کنه که بابا به خدا من اصلا پسری به اسم شایان نمی شناسم!!! احتمالا پیش خودشون فکر کردن من به عشق آقا شایان اسیرم! البته شایان یکی از اسم های مورد علاقه ام هست و ممکنه در آینده این اسم رو برای پسرم انتخاب کنم( الهی مامان قوربونش بره!!!)... این سوتی یکی از خفن ترین سوتی های روزهای اخیر بود و خدا می دونه برم پشت سرم چه حرفایی نمی زنن!