سلام

عجب عنوانی گذاشتم واسه این مطلب. چقدر همخونی دارن با هم. و صد البته چقدر با حس و حال الان من همخونی داره. از همین جا اعلام می کنم که نرگسی آخر ترم حسابی بریده و همش داره دعا دعا می کنه این دو هفته هم با خوشی تموم بشه . آخر ترمه و Due Date پروژه ها داره یکی یکی از راه می رسه... امروز از صبح درگیر پروژه پایانی تاریخ هنر بودم. نه اینکه فکر کنید نوشتمش ها!!! فقط موضوع رو انتخاب کردم و اطلاعات اولیه رو از اینترنت کشیدم بیرون تا فردا و پس فردا که تعطیله بکوب بشینم پاش و تمومش کنم (اگه خدا بخواد!). چون از صبح همش چشمم تو مانیتور بوده الان شدید سردرد دارم. تازه اومدم یکم دراز کشیدم. گفتم خوب موقعیه که آپ کنم. چون می دونم دیگه تا دو هفته دیگه وقت سر خاروندن هم ندارم... .

یکم از این روزهام بگم... هفته ی گذشته باید می رفتم خونه مینا(دوستم). رشته مینا یه شاخه از دندون پزشکیه که بهش می گن dental hygiene. که وقتی فارغ التحصیل بشه، می شه متخصص تمیز کردن دندون یا همون جرم گیر خودمون. اما تو ایران فکر کنم همچین رشته ای نداریم و جرم گیری دندون رو خود دندان پزشک انجام می ده( اگه اشتباه نکنم!). خلاصه از یک ماه قبلش بهم گفته بود نرگس واسه امتحان آخر ترم که باید عملی رو یکی انجام بدم تو باید بیای. امتحانش هم گرفتن عکس از دندون بود. من تا حالا از دندون هام عکس نگرفته بودم. گفتم اوکی بد هم نیست، آخه اگه دندونیم خراب باشه می تونم ایران که رفتم هم درستش کنم ( اینجا هزینه دندون پزشکی و کلا دکتر رفتن واسه کسی مثل من که بیمه نداره سرسام آوره). اما حواسم نبود که این دوست من تازه کاره. از شب قبلش می گفت نرگس دردت گرفت چیزی نگیا !!! استادم ازم نمره کم می کنه... بیچاره خیلی رعایت می کرد... اما خب درد داشت . مخصوصا دندون ها آخر و دندون ها جلو. من اون روز فهمیدم ۴تا دندون عقل دارم و مینا با تعجب می گفت تو چرا این همه دندون داریchocksmiley.gif : 21 par 31 pixels.! واسه اینکه اون دندون ها رو هم تو عکس بندازه هی فیلم رو هل می داد عقب تر و می خورد ته حلقم و ... . دندون ها جلو پایین هم فیلم رو که می ذاشت زیر زبونم نمی تونستم گازش بگیرم تا ثابت بشه... حس می کردم دهنم داره پاره می شه... خلاصه اون روز ۱۸تا عکس از دندون ها من گرفت... وقتی رفتم به استادش گفته بود این مریض من ۴تا دندون عقل داشت! استادش بهش گفته بود اه چرا زودتر نگفتی... اگه گفته بودی بچه ها رو میاوردم بالا سرش ببینن آدم با ۴تا دندون عقل چه جوریه!!!! حس آدم ها استثنایی بهم دست داد... .

دیروز هم Thanks Giving بود. خدا رو شکر کسی خونمون نیومد و خودمون خانوادگی دور هم جمع بودیم. این روزا اصلا حوصله مهمون داری ندارم... عمو اینا هم اصلا اهل این برنامه ها نیستن. تنها کسی که زیاد خونشون میاد مادر زن عمومه که از خودمونه و مهمون حساب نمی شه.

فقط دو هفته تا اومدن من به ایران مونده. خدا کنه پروژه ها رو این آخر هفته تموم کنم تا هفته آینده بتونم بقیه خرید هام رو انجام بدم و دیگه کاملا آماده باشم واسه اومدن به ایران.

این عکس رو چهارشنبه یواشکی گرفتم. استاد دیفرانسیلمه...

راستی واسه ترم دیگه ۱۲ واحد ثبت نام کردم. استادام هم همین استادا این ترمم هستند. آخه همشون رو دوست داشتم...