ایران نامه

سلام دوستان

احوال شما؟

من هم خیلی خیلی خوبم و بسیار خوش می گذره در مام میهن. هر روز که می گذره با خودم می گم آخ که یه روز از موندم در ایران گذشت و به پرواز برگشتم نزدیک تر می شم. حس بدیه. بی خیال نمی خوام بهش فکر کنم. خوب بریم سراغ خاطرات این روزها:

دوشنبه ساعت 1:30 بامداد رسیدم تهران. تا چمدون ها رسیدن شد ساعت 2:30. تا اومدم چمدون ها رو بلند کنم و بذارم رو گاری یه چند تا از ناخن هام هم شکست. رفتم بیرون دیدم دانیال( پسرعموم) اومده دنبالم. پروازمون از فرودگاه مهرآباد ساعت 8 صبح بود. همون جا نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن. نفهمیدیم کی ساعت 5شد. بلند شدیم رفتیم تاکسی گرفتیم واسه رفتن به مهرآباد. رانندهه خیلـــــی بد رانندگی می کرد. چند بار نزدیک بود بفرستمون زیر کامیون. من هم از ترس جیغ می زدم. یارو هم با آرامش می گفت نترس باباجون چیزی نیست. خلاصه به سلامت رسیدیم مهرآباد. اونجا هم یکم اینترنت بازی کردم و یه چای و کیک خوردیم و پرواز کردیم. مامان و بابا هم شیراز اومده بودن فرودگاه. ناهار هم مامان از بیرون چلو کباب گرفت. به به. بعدش هم گربه ی قدیمیمون رو دیدم. عزیزم این گربهه رو وقتی تازه به دنیا اومده بود پیداش کردیم. گرسنه بود و واسش شیر ریختیم و خونه واسش درست کردیم. وقتی من از ایران رفتم بزرگ شده بود اما نه زیاد. هنوز معلوم بود بچه است. اما الان خیلی بزرگ شده بود. شبش هم عمو ها و عمه ها اومدن پیشم. مریم(دخترعمه و بهترین دوستم) هم همون شب از شهری که درس می خونه راه افتاد و فرداش رسید شیراز و اومد خونمون. کلی تو سر و کله هم زدیم و درد و دل کردیم. خیلی حرف ناگفته بینمون مونده بود. من و مریم از تمام اسرار هم خبر داریم و چون تو این مدت از هم دور بودیم و پشت تلفن و اینترنت هم نمی شه همه حرفا رو زد، اون شب تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم... . دستاورد مهم دیگه ی این سفر بازگشت اینجانب به رانندگی تو خیابان های ایرانه که اولش یکم سخت بود اما دوباره عادت کردم. فقط بعضی وقت ها که یکی بی راهنما می پیچه جلوم عصبی می شم و فحش ها آمریکایی می دم که کسی نفهمه چی می گم. جمعه شب من و مریم دوتایی رفتیم پارک آزادی. ساعت 9 شب بود و چون عزاداری هم بود پارک خلوت بود و اصلا خانواده نمی دیدیم. پر پسر بود. هوا هم سرد بود و ما هم رو ویبره. هات چاکلت خریدیم و کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم. دیروز صبح هم رفتیم حافظیه.عصرش ماشین رو برداشتیم و گفتیم تا 10-11 نمیایم. رفتیم ستاره فارس و ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و چیزی پیدا نکردیم و اومدیم بریم یه جا دیگه که وقتی رفتیم تو پارکینگ دیدیم یکی از پشت زده به ماشین و چراغ عقب رو شکونده و یکم هم پشت ماشین رفته تو. خلاصه که اعصابمون داغون شد و برگشتیم خونه و ساعت 8 خونه بودیم... مریم امروز عصر مجبوره برگرده لار. چون امتحان داره. حیف که نشد بیشتر اینجا بمونه. منم می خوام یه چند روزی برم خوزستان. کم کم هم باید به یاسی و هدی زنگ بزنم با هم بریم بیرون. خلاصه که فعلا خیلی خوش می گذره. کاش وطنمون اونقدر خوب بود که آدم به هر دلیلی مجبور به مهاجرت نمی شد...

پی نوشت: دوستان ببخشید به وبلاگ هاتون سر نمی زنم. من اینجا اینترنت پرسرعت ندارم. می دونم که درک می کنید.

پیش به سوی ایران...

سلام دوستان

من الان تو فرودگاهم دارم میرم ایران. ببخشید دیشب اصلا وقت نکردم آپ کنم. اما الان بارهام رو تحویل دادم و منتظر پروازم هستم. نمره هام رو هنوز تو اینترنت نزدن. سه شنبه رسما نمره ها رو می ذارن. اما زبونی بهم گفتن که همه نمره هام A شدم. خدا رو شکر...

 امیدوارم از ایران بتونم آپ کنم.

دوستتون دارم

فعلا خدانگهدار

نرگسی و یک هفته ی باقی مونده...

سلام

امشب فرصت پیدا کردم. گفتم بیشترین سو استفاده رو بکنم و بیام اینجا آپ کنم.Computer

آهای مردم بدونید که نرگسی یه هفته دیگه قدم به مام میهن می ذاره.

خیلی خیلی خیلی خوشحال و هیجان زده ام. باورم نمی شه دارم میام ایران. از یه طرف دیگه ترم هم داره تموم می شه و اینم خودش یه نوع خوشحالیه. آخر هر ترم حس می کنم یه قدم دیگه به سوی آینده ای روشن برداشتم. مخصوصا اگه نمره هام خوب بشه. قراره جمعه (شب قبل از پروازم) نمره ها رو تو اینترنت بزنن. اگه وقت کنم میام و بهتون می گم که نمره هام چی شدند. اما اجالتا این خبر خوب رو داشته باشید که نتیجه ی اون تحقیقم راجع به آخناتون شد 101. ای حال می ده وقتی از 100 بالاتر می شی!!!

می دونید برنامه ام تو این هفته چیه؟ فردا که جمعه است و کلاس ندارم. می خوام تا لنگ ظهر بخوابم. خیلی کمبود خواب دارم. بعد باید بیدار شم و بشینم درس بخونم. دوشنبه فاینال دیفرانسیله، چهارشنبه فاینال شیمی، پنجشنبه هم فاینال انشا انگلیسی و تاریخ هنر. تمرین ها دیفرانسیل رو امروز تو دانشکده نوشتم و تمام شد. اما 60 تا سوال شیمی هست که باید تا چهارشنبه جواب بدم. این امتحان شیمی آخریم خیلی سخت خواهد بود. مطالبش خیلی سنگینه و استاد هم وقت کم آورده و داره تند تند درس می ده. معمولا یه فصل رو تو دو جلسه درس می داد، اما الان سر و ته اش رو تو یه جلسه هم میاره. دیروز بعد کلاس با 5-6 تا از بچه ها رفتیم کتابخونه تا تمرین حل کنیم. اما واسه چهار تا سوال 45 دقیقه زمان گذاشتیم. هی هم بین علما اختلاف می افتاد! همه می نالیدیم و می گفتیم خیلی این بخش ها سخته. نمی دونم امیدوارم این امتحان آخری هم خوب بدم. از اونجا که شما دوستان خیلی از استاد دیفرانسیلم خوشتون اومد اینجانب دوباره یواشکی عکس گرفتم. این بار از استاد شیمی ام...

این روزها اصلا وقت نمی کنم به خودم برسم. واسه همین اصلا خودم رو تو آیینه نگاه نمی کنم! پنجشنبه که آخرین روز کلاس هامه، قراره برم به وضع ظاهری سرو سامان بدم. ساعت 9:30 صبح امتحان انشا انگلیسی دارم. ساعت 11 وقت آرایشگاه واسه ابرو. ساعت 3:30 امتحان تاریخ هنر. ساعت 6:30 وقت لیزر صورت تو تمپا! بعدشم می رم خونه اون یکی عموم. مینا هم قراره بیاد. باید دست و پام رو موم بندازم و موهام رو رنگ کنم و ناخن هام رو درست کنم. البته هنوز به زن عموم نگقتیم که می خوایم خراب شیم خونه اش و خودمون دو تا نقشه کشیدیم. جمعه بر می گردم خونه واسه بستن چمدون ها و شنبه هم پرواز. اگه وقت کردم جمعه شب آپ می کنم...

نرگسی و خستگی

سلام

عجب عنوانی گذاشتم واسه این مطلب. چقدر همخونی دارن با هم. و صد البته چقدر با حس و حال الان من همخونی داره. از همین جا اعلام می کنم که نرگسی آخر ترم حسابی بریده و همش داره دعا دعا می کنه این دو هفته هم با خوشی تموم بشه . آخر ترمه و Due Date پروژه ها داره یکی یکی از راه می رسه... امروز از صبح درگیر پروژه پایانی تاریخ هنر بودم. نه اینکه فکر کنید نوشتمش ها!!! فقط موضوع رو انتخاب کردم و اطلاعات اولیه رو از اینترنت کشیدم بیرون تا فردا و پس فردا که تعطیله بکوب بشینم پاش و تمومش کنم (اگه خدا بخواد!). چون از صبح همش چشمم تو مانیتور بوده الان شدید سردرد دارم. تازه اومدم یکم دراز کشیدم. گفتم خوب موقعیه که آپ کنم. چون می دونم دیگه تا دو هفته دیگه وقت سر خاروندن هم ندارم... .

یکم از این روزهام بگم... هفته ی گذشته باید می رفتم خونه مینا(دوستم). رشته مینا یه شاخه از دندون پزشکیه که بهش می گن dental hygiene. که وقتی فارغ التحصیل بشه، می شه متخصص تمیز کردن دندون یا همون جرم گیر خودمون. اما تو ایران فکر کنم همچین رشته ای نداریم و جرم گیری دندون رو خود دندان پزشک انجام می ده( اگه اشتباه نکنم!). خلاصه از یک ماه قبلش بهم گفته بود نرگس واسه امتحان آخر ترم که باید عملی رو یکی انجام بدم تو باید بیای. امتحانش هم گرفتن عکس از دندون بود. من تا حالا از دندون هام عکس نگرفته بودم. گفتم اوکی بد هم نیست، آخه اگه دندونیم خراب باشه می تونم ایران که رفتم هم درستش کنم ( اینجا هزینه دندون پزشکی و کلا دکتر رفتن واسه کسی مثل من که بیمه نداره سرسام آوره). اما حواسم نبود که این دوست من تازه کاره. از شب قبلش می گفت نرگس دردت گرفت چیزی نگیا !!! استادم ازم نمره کم می کنه... بیچاره خیلی رعایت می کرد... اما خب درد داشت . مخصوصا دندون ها آخر و دندون ها جلو. من اون روز فهمیدم ۴تا دندون عقل دارم و مینا با تعجب می گفت تو چرا این همه دندون داریchocksmiley.gif : 21 par 31 pixels.! واسه اینکه اون دندون ها رو هم تو عکس بندازه هی فیلم رو هل می داد عقب تر و می خورد ته حلقم و ... . دندون ها جلو پایین هم فیلم رو که می ذاشت زیر زبونم نمی تونستم گازش بگیرم تا ثابت بشه... حس می کردم دهنم داره پاره می شه... خلاصه اون روز ۱۸تا عکس از دندون ها من گرفت... وقتی رفتم به استادش گفته بود این مریض من ۴تا دندون عقل داشت! استادش بهش گفته بود اه چرا زودتر نگفتی... اگه گفته بودی بچه ها رو میاوردم بالا سرش ببینن آدم با ۴تا دندون عقل چه جوریه!!!! حس آدم ها استثنایی بهم دست داد... .

دیروز هم Thanks Giving بود. خدا رو شکر کسی خونمون نیومد و خودمون خانوادگی دور هم جمع بودیم. این روزا اصلا حوصله مهمون داری ندارم... عمو اینا هم اصلا اهل این برنامه ها نیستن. تنها کسی که زیاد خونشون میاد مادر زن عمومه که از خودمونه و مهمون حساب نمی شه.

فقط دو هفته تا اومدن من به ایران مونده. خدا کنه پروژه ها رو این آخر هفته تموم کنم تا هفته آینده بتونم بقیه خرید هام رو انجام بدم و دیگه کاملا آماده باشم واسه اومدن به ایران.

این عکس رو چهارشنبه یواشکی گرفتم. استاد دیفرانسیلمه...

راستی واسه ترم دیگه ۱۲ واحد ثبت نام کردم. استادام هم همین استادا این ترمم هستند. آخه همشون رو دوست داشتم...