تنهایی و سکوت و عشق و حال

سلام بر دوستان

خوبم و بسی خوش می گذره این روزها. عمو اینا رفتن مسافرت و خونه کامل در اختیار منه. نه اینکه از رفتن اون ها خوشحال باشم. اما چون همیشه خونه شلوغه این آرامش رو دوست دارم. تو این دو روز یک بشقاب و دوتا لیوان و مقادیری قاشق فقط کثیف شده! شنبه قیمه درست کردم به اندازه چند روزم. فعلا از شر غذا درست کردن راحتم. فقط این پسرعموها خیلی اذیت می کنن. مخصوصا اندی که از صبح تا شب، شب تا صبح ناله می کنه. شب ها خواب ندارم از دستش!

                                 اندی

گرگی

                                                  رومر

شنبه شب مینا، دوستم،  بهم زنگ زد گفت یکشنبه ایرانی های اورلندو یه پیک نیک ترتیب دادند. بیا بریم. گفتم نه فکر نمی کنم. خلاصه از اون اصرار از من امتناع. آخر سر واسه اینکه از سر خودم وا کنم گفتم حوصله ندارم رانندگی کنم تا تمپا. یک ساعت تا تمپا راهه، دو ساعت هم تمپا تا اورلندو. از طرفی از شهر ما تا اورلندو هم دو ساعت راهه. یعنی تمپا رفتن یعنی دور زدن و لقمه رو دور سر چرخوندن. مینا هم گفت اوکی ما میایم دنبالت. دیگه هیچ بهونه ای نداشتم. گفتم جهنم ضرر می ریم شاید خوش گذشت. صبح اومدن دنبالم و کلی تو راه خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم. اما یک پیک نیک مزخرفی بود که خدا می دونه. کلی تازه قدر انجمن ایرانی ها تمپا رو دونستیم. واقعا این اورلندویی ها بی برنامه بودن. نیم ساعت تحمل کردیم! یکم تو طبیعت عکس گرفتیم و زدیم بیرون. رفتیم رستوران مورد علاقه ی من،Olive Garden ، غذا خوردیم و برگشتیم خونه. اینم از یکشنبه ی من... .

این دختر خانم کیه؟؟

امروز تو کالج شیشه ماشینم رو پایین کشیدم و دیگه بالا نمی رفت. مونده بودم چه خاکی تو سرم بکنم. مجبور شدم همونجوری در رو باز بذارم و برم سر کلاس! از کلاس که اومدم بیرون دیدم خدا رو شکر هنوز ماشین سر جاشه! رفتم تعمیرگاه و متوجه شدم واسه درست کردنش مجبورم مبلغ چشم گیری از جیب مبارک بپردازم. یارو قطعه اش رو نداشت و گفت اگه می خوای باید واست سفارش بدیم. گفتم بذارید فکرامو بکنم. اومدم خونه یکم دراز کشیدم. نمی دونم با اون همه استرس چی جوری خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. رفتم به جا شیشه پلاستیک بزنم که اگه بارون اومد آب نره تو ماشین. به سرم زد خودم مهندسی کنم. شروع کردم به ور رفتن به بالابر و شیشه و با موفقیت تونستم ببرم بالا. بزن دست قشنگه رووووووووووووو. اما تا عمر دارم دیگه شیشه رو پایین نمی کشم.

اون سه تا امتحان ها که تو یه روز بود، نتیجه اش رو کتبی گرفتم. همشون عالی شدند. کتیبه رو استاد بهم پس داد. 100 گرفتم. موزه رو هم بهم داد 90. احتمالا فهمیده بود چقدر ذوق کرده بودم با کارها سالوادور دالی!

مرسی از همه دوستان که همکاری کردن واسه اطلاعات رسانی تو مد. که البته فهمیدم 90% از دوستام اصلا اهل مد نیستند. دمتون هم گرم. اما من چون می دونم اینایی که باهاشون می خوام برم گردش و صفا سیتی اهل مد هستند یه خورده حساس شدم. فعلا که هنوز وقت دارم و به قولا هنوز مد زمستونه نیومده. به هرحال از همتون تشکر می کنم عزیزانم.

آماده می شویم...

سلام

خوبم. این چند روز، روزها آرومی نبود. امروز 3تا امتحان با هم داشتم! و همه ی تمرین ها مربوط به این سه درس رو هم باید امروز تحویل می دادم. نمی دونم چطور این استادها همه برنامه امتحان ها رو با هم می ذارن. پنج شنبه هم یه امتحان دیگه داشتم. باور کنید اصلا نمی دونستم به کدوم برسم. سه شنبه استاد تاریخ هنرم گفت امتحان پنج شنبه کنسل می شه، چون وقت نمی کنه این فصل رو تموم کنه. .واقعا یه نقس راحت کشیدم. آخه وقتی داشتم واسه اون سه تا امتحان چهارشنبه می خوندم، سعی می کردم بینش تاریخ هنر هم بخونم. چون زیاد بود و می دونستم چهارشنبه تا بیام خونه ساعت 5 عصر می شه و با اون خستگی نمی رسم اون همه مطلب رو بخونم تا پنج شنبه امتحان بدم. خدا رو شکر لغو شد، اما 3تا امتحان چهارشنبه به قوت خودش باقی بود. می رفتم تو کلاس امتحان می دادم، از این کلاس میومدم بیرون می رفتم تو اون یکی کلاس یه امتحان دیگه، بعد امتحان بعدی. خوبه قاطی نکردم جواب ها رو قاطی پاطی بنویسم! اما از نتیجه راضی بودم. نمره دو تا رو که گرفتم A شدم. یکیشون هنوز نمره نداده که اونم فکر کنم A بشم.

امروز وقتی امتحان هام رو خوب دادم و روحیه و ذوق داشتم، پا شدم رفتم یکم واسه اومدنم به ایران خرید کنم. اما نمی دونستم چی بخرم! مردم آمریکا زیاد به مد اهمیت نمی دن و همه چیز می پوشن ( به هیچ وجه زندگی عادی مردم آمریکا رو نمی شه با هالی وود مقایسه کرد). واسه همین من تو کمدم شلوار دمپا تنگ و دمپا گشاد و کوتاه و بلند و پاره( مده!) و خلاصه همه مدلی دارم و هروقت عشقم بکشه هر مدلی بخوام می زنم و به هیچ وجه هم ضایع نیست. اما ایران یادمه مثلا وقتی لوله تفنگی مد شد، کسی دیگه با دمپا راسته نمی تونست از خونه بره بیرون. که اگه می رفت کلی متلک و تیکه می شنید. حالا هم چون من نمی خوام وقتی می رم ایران متلک بشنوم نیاز به راهنماییتون دارم. می شه دوستان خوش تیپ ایرانیم بهم بگن الان ایران مد مانتو و شلوار چیه؟ چه رنگی مده؟ چه مدل شال یا روسری؟

خیلی ذوق دارم. می خوام برم زودتر خرید کنم.

خبر خوب

سلام. یه خبر خوب، حداقل واسه خودم .

خیلی خوشحالم. از صبح دارم بالا پایین می پرم. آخه می دونید چی شده؟؟؟؟

بلیط گرفتم. دارم می رم ایران...

نرگسی هنرمند می شود...

سلام بر دوستان و آشنایان گلمHello

مرسی بابت همه اون هایی که نسبت به من لطف داشتن. ببخشید نتونستم تک تک جوابتون رو بدم. خوب نرگسی هم اومد، اون هم با دست پر. یعنی خیلی چیزها هست که دوست دارم راجع بهشون بنویسم. دیگه اگه واسه شما جذاب نبود شرمنده.I'm Sorry

تقریبا یک ماه از ترم گذشت و تا حالا خوب پیش رفته. هرکی بهم می رسه و ازم می پرسه که پشیمون نیستی از اینکه خیلی درس برداشتی جوابم اینه: اگه نتیجه خوب بگیرم نه! و خدارو شکر تا حالا راضی بودم. اگه تا آخر ترم همین طور پیش بره و منم خسته نشم از اینکه اکثر اوقات در حال درس خوندنم، احتمال داره ترم دیگه هم زیاد درس بردارم.( خودم می دونم! نمی خواد بگید حالا اینو تموم کن بعد!!!!!). بیشترین درسی که این ترم وقتمو می گیره شیمی و تاریخ هنره. شیمی که همش خوندنی و مسئله است. اما تاریخ هنر علاوه بر خوندن، کلی تحقیق و پروژه وکارها متفرقه داره. نمونه اش هم همون موزه. دو تا کار هنری هم باید واسه این ترم انجام بدم. یه لیست بلند بالایی داریم که از بین اون ها باید دو تا رو انتخاب کنیم. از هنرها دستی گرفته، تا تحقیق راجع به کارها هنری، تا مسائل علمی در هنرهای باستان... . من تصمیم گرفته بودم دو تا تحقیق بنویسم. با خودم گفتم می رم یه چیز از اینترنت سرچ می کنم می دم بهش. اما استاد گرامی گفت باید با ذکر منابع با فرمت MLA باشه. باید منابع موثق باشه، زیاد قدیمی نباشه، اسم نویسنده هم درج بشه. منم دیدم نه تحقیق زیاد دردسر داره رفتم تو فاز ایجاد اثر هنری. اسمم رو با خط میخی رو یه کتیبه گلی نوشتم و فردا قراره تحویل بدم. البته عملا زیاد آسون نبود. نمی دونم اجدادمون دقیقا با چی می نوشتن. اما واسه من یه خورده سخت بود با پیچ گوشتی کتیبه بنویسم! آخه زاویه دستم نباید اصلا تغییر می کرد.

 خدا کنه نمره کامل بهم بده تا حداقل از شر یکیشون راحت بشم و فقط یکی دیگه مونده باشه. اون یکی هم تا حالا یه خورده رو عجایب هفت گانه جهان تحقیق کردم، اما هنوز کلی جای کار داره. یه تحقیق جامع هم باید به عنوان پروژه تا آخر ترم تحویل بدم. حسابی سرم رو گرم کرده...

خیلی از دوستان فکر کردن من بی ذوقم یا به کارها هنری علاقه ندارم. خوب اشتباه کردند. من واسه هنر ارزش قائلم. اما نه همه جور هنری. وقتی یه اثر باستانی رو می بینیم محاله بهش خیره نشم. عاشق تمدن ها باستان هستم. هر کس منو از نزدیک بشناسه می دونه که دو کشوری که واقعا قبل مرگم دوست دارم برم ببینم ایتالیا و مصر هستند. مخصوصا مصر... واسه همین هم دو تا فعالیت هنری ام رو از تمدن باستان انتخاب کردم. این عکس زیر هم آرچ رومی هست که از اسمش معلومه چیه. اختراع ایتالیایی هاست و یکی از شاهکار ها معماری باستان به شمار میاد. با این نوع آرچ می شده سقف های خیلی سنگین و بلند سنگی رو ساختمان ها ساخت. ما هم باید سر کلاس می ساختیم و بعد از ساخت یکی مون باید روش می ایستاد. اگه خراب نمی شد نمره می گرفتیم. البته تکه ها چوب رو آماده داشتیم، فقط باید می دونستیم چه جوری کنار هم بذاریمشون. اما توجه داشته باشید که اون تکه ها با میخ یا چسب یا ... به هم وصل نشدند و فقط کنار هم گذاشته شدند و مدل وصل شدنشون جوریه که می تونه اون وزن بالا رو تحمل کنه... .

یه خبر کمی تا قسمتی بد هم اینه که برنامه اومدنم به ایران واسه تابستون سال آینده کلا به هم ریخت... امروز با استاد ریاضی ام حرف می زدم می گفت حساب و دیفرانسل 3 فقط تابستون ارائه می شه و اگه تابستون نگیرمش باید یک سال دیگه واسه اش صبر کنم... امروز یه فکر خبیثانه تو ذهنم جرقه زدهevilsmile.gif : 19 par 18 pixels.... به کسی نگید اما دارم به این فکر می کنم که چه جوری می تونم تعطیلات کریسمس( دو ماه دیگه) بیام ایران...

موزه و جشن تولد

سلام

خیلی وقت بود می خواستم بنویسم اما اصلا حس نوشتنم نمی اومد. خب ذهنم هم خیلی مشغول بود. تقریبا یک ماه از ترم گذشت و من هنوز پروژه هایی که باید این ترم تحویل بدم رو حتی شروع هم نکرده بودم. استارتش از جمعه زده شد.

دیروز واسه درس تاریخ هنر مجبور بودم برم موزه. رفتم موزه نقاشی سالوادور دالی. مثل این بچه مثبت ها و خرخون ها یه کاغذ دستم گرفته بودم و تند تند هرچی به ذهنم می رسید می نوشتم. یکی از این طرفداراش کنارم نشست گفت من عاشق کاراش هستم تو چی؟؟؟ گفتم نه خیلی. گفت وای باید توی عمق کاراش بری تا باهات حرف بزنه!!! یکم نگاه نقاشی روبروم کردم دیدم هیچی باهام حرف نزد. شروع کردم به نوشتن که گفت هنرمند مورد علاقه ات کیه پس؟؟؟ پیش خودم گفتم این یارو هم عجب گیر سه پیچی داده ها. من اصلا این نقاش ها رو نمی شناسم. بهش گفتم واقعیتش من زیاد تو هنر وارد نیستم اینم که می بینی نشستم دارم چیز می نویسم فقط واسه اینه که واسه درسم مجبورم. یارو یه لبخند و نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و معذرت خواست و رفت. یکی هم اونجا وایساده بود رو نقاشی ها توضیح می داد(نیست خیلی واضح و قابل فهم بودن!!).

شبش تولد نرگس خواهر زن عموم بود و تام شوهرش(آمریکاییه) واسش سوپرایز پارتی ترتیب داده بود و همه دوستاش رو دعوت کرده بود رستوران ایرانی. بدون اینکه نرگس چیزی بدونه. من از قبل گفته بودم نمیام چون درس دارم. اما وقتی تصمیم گرفتم برم موزه گفتم بذار اونجا هم برم خوش می گذره. واقعا هم عالی بود. بعد از اینکه کلی کباب زدیم به بدن آهنگ ایرانی گذاشتن واسمون و حسابی رقصیدیم. همه اون هایی که اونجا بودن هم به رقص وا داشتیم. من کلا عادتم اینجوریه هیچ وقت اولین نفر واسه رقص نمی رم وسط اما وقتی بلند بشم دیگه موتورم خاموش نمی شه. اون شب هم اولش همه کلی التماسم کردن نرفتم وسط. بعد با تام یه خورده رقصیدم و حالا یکی دیگه منو بشونه لطفا !!!!! تازه موقع رقص باباکرم جوگیری به اوج خودش رسید و دستمال سفره برداشتم و .... . حتی موقع خداحافظی من با قر خداحافظی می کردم. بعد از کلی درس خوندن شب خوبی بود و واقعا واسم لازم بود.

چند تا عکس هم می ذارم تو ادامه مطلب واسه دوستام. اما با عرض معذرت باز هم رمز رو عوض می کنم. آخه هی یادم می ره به کیا رمز دادم. اما سعی می کنم از این به بعد رمز پست ها عکس دارم همین باشه و دیگه عوضش نکنم... اما رمز رو هم به دوستایی می دم که وبلاگشون رو مرتب می خونم. لطفا کسی با یه آدرس ایمیل درخواست رمز نده و بگه من خیلی وقت بود وبلاگت رو می خوندم...

ادامه نوشته