ناصر پورپیرار:ایرانی؟!
سلام.دیروز فیلمی دیدم از آقایی به اسم ناصر پورپیرار که اگه فارسی حرف نمی زد شک می کردم که ایرانی باشه.مردی که با دروغ هاش قصد نادیده گرفتن تمدن اصیل ایرانی رو داره.گرچه از چند سال پیش شروع به گفتن این مزخرفات کرده اما من تو اینترنت جستجو کنم تا عین حرفاشو واسه کسانی که هنوز این خائن رو نشناختن بذارم.واقعا شرم آوره که یک ایرانی واقعیت هایی رو که تمام جهان بهش ایمان دارن رو زیر پا بذاره.

گستاخي و بيشرمي «ناصر پورپيرار» كه وجودش ننگي ابدي براي ايرانيان است و شعور و قلماش را يك جا به دشمنان اين مرز پرگهر باخته و فروخته است، هر ايراني آگاه و آزادهاي را متأثر، و وادار به اعتراض و واكنش ميكند. «ناصر پورپيرار» كسي است كه با انتشار زنجيرهاي كتابها و يادداشتهايي، بدعت چركين اهانت و جسارت به تاريخ و هويت و مفاخر ايران بزرگ را بر جاي نهاد و خوراكي مناسب را براي نشخوار محافل نژادپرست و وطنفروشي چون «پانتركيستها» و «پانعربيستها» فراهم ساخت.
پورپيرار يك تودهاي دو آتشه بود كه پيش و پس از انقلاب، نشريات و كتب حزب توده را منتشر ميكرد و به دستور و سفارش سفارتخانههاي كشورهاي كمونيستي، و به مزد ايشان، كتابهايي را در مدح و ستايش كمونيسم به چاپ ميرساند.
پورپيرار در سالهاي پس از انقلاب سمت بازجو را داشته است. گفته ميشود كه همراه با ح. ش. از تهيه كنندگان و نويسندگان برنامهي معروف تلويزيوني «هويت» بوده است. ناصر پورپيرار در حال حاضر مديرعامل انتشارت «كارنگ» در تهران است. تا آن جا كه ميدانم، نخستين ورود ننگين پورپيرار به حوزهي تاريخ ايران، به واسطهي كتاب «از زبان داريوش»(نوشتهي هايدماري كخ، ترجمهي دكتر پرويز رجبي، انتشارات كارنگ، 1376) بوده است كه در آن خود را به عنوان ويراستار معرفي كرده و در واقع خواسته است هر طور شده نام خود را بر روي جلد اين كتاب نفيس ببرد چرا كه معلوم نيست او چه چيزي را در اين كتاب ويرايش كرده در حالي كه ترجمههاي دكتر رجبي بسيار قوي و درخشان است. پورپيرار كه همواره شيفتهي مقدمه نويسي بر كتابها به منظور ابراز وجود است، در مقدمهاي دو صفحهاي كه بر اين كتاب نوشته، عصر هخامنشي را «مبشر راستي و برابري و آزادي و عدالت» معرفي كرده و آن را باعث غرور ايرانيان دانسته و حتا نوشته است «هنوز ايرانيان به جهان با همان ويژگيهاي ديرين و نخستين خود، يعني پندار و كردار و گفتار نيك شناخته ميشوند …» جالب است كه تا اين زمان، پورپيرار موضعي مثبت در قبال هخامنشيان و ايران باستان داشته است، اما چندي بعد، آن ويراستار علاف سابق به ناگاه تحول شخصيت يافته، يك شبه تبديل به نويسندهاي انقلابي و پرآوازه و «مورخي دانشمند !!!» ميشود و به خصم خبيث و دشمن درجه يك هخامنشيان و ايران باستان (به طور كلي) مبدل ميگردد. او با انتشار مجموعه كتابهايي چون «دوازده قرن سكوت» و «پلي برگذشته» (از طريق انتشارات خودش) كل تاريخ ايران باستان و حتا دوران پس از اسلام را به لجن ميكشد و بسياري از مورخان و دانشمندان ايراني و اروپايي را به باد دشنام و اهانت ميگيرد و مدام در مدح و ستايش تمدن و فرهنگ عالي اعراب (!!!) سخن پردازي ميكند؛ و شگفتا كه محافل علمي و فرهنگي كشور سكوتي معنادار در برابر گستاخي و بيشرمي اين اعجوبهي خود فروخته روا داشتهاند. اما امروزه، با توجه به سوابق و عملكرد پورپيرار، كسي شك ندارد كه او به مزد و سفارش سفارتخانههاي كشورهاي عرب و به تأييد مقامات جناح عرب (!) به توليدفلهاي چنان ياوههاي خردسوزي روي آورده است.
گزافهگوييها و خيالبافيهاي پورپيرار در مجموعه نوشتههايش، بر سه محور استوار است: 1. تحسين و تقديس اعراب 2. وحشي و پليد توصيف كردن تاريخ و تمدن ايران باستان (اعم از دين زرتشت، و دودمانهاي هخامنشي تا ساساني) 3. بدنام كردن مفاخر ملي و دانشمندان شهير ايراني؛ از فردوسي بزرگ تا روانشاد زرينكوب
اما تلاش اصلي و عمدهي پورپيرار! «نشان دادن توطئهي يهود در جهت جعل و تحريف تاريخ ايران و نابودسازي اعراب» است! او ميگويد تمام حوادث و رويدادهاي مربوط به تاريخ ايران باستان به دست يهوديان شكل گرفته و هر آن چه از تاريخ و تمدن ايران پيش از اسلام بر جاي مانده است، همگي حاصل كوشش و چارهجويي يهوديان بوده است)). پورپيرار تصويري كه مورخان و باستانشناسان از عظمت و شكوه تمدن هخامنشي (و به طور كلي ايران باستان) ارائه ميكنند نميپذيرد و با ناديده گرفتن انبوه آثار مربوط به تمدن هخامنشي كه از آسياي ميانه تا مصر گسترده است، اين همه را حاصل جعل و فريب يهود ميداند و ميگويد كه هخامنشيان جز قتل و ويراني هيچ دستآورد ديگري نداشتهاند و اساساً دچار ضعف و فقر فرهنگي و عقلي بودهاند (!!)پوپيرار ـ اين مورخ كبير ـ در ادامهي ياوهگوييهاي جاهلانهي خود ميگويد: «كورش و ديگر هخامنشيان تمام تمدنهاي باستاني خاورميانه (از سومر تا آشور و ايلام و بابل!!) را يكسره نابود و ويران كرده و امپراتوري آنان از خون و بر خون برآمده بود» (!!). و باز يگانه سند او براي اين ادعاي تهيمغزانه كه از قماش همان سند قبلي اوست، گفتاري است در تورات (كتاب ارميا) كه در آن از زبان يَهُوَه (خداي بني اسراييل) گفته ميشود: «من رودخانهها و چشمههاي بابل را خشك خواهم كرد. اين سرزمين به ويرانهاي تبديل خواهد شد و حيوانات وحشي در آن زندگي خواهند كرد !!» [1]. اما پورپيرار از فرط جهالت و شتابزدگي در انجام دادن مأموريت محول شده به خود، ندانسته است كه سومريان، ماناها، لولوبيها، اورارتوها، اكديها، كاسيها و بسياري ديگر از تمدنهاي كهن خاورميانه، دهها بل كه صدها سال پيش از برآمدن هخامنشيان، در پي انحطاط تدريجي و جنگهاي فرسايشي نابود شده بودند؛ تمدن آشور به دست مادها و بابليها از ميان رفته بود و تمدن ايلام نيز نه تنها هيچ گاه نابود نشد، بل كه حيات آن تا عصر اشكانيان ادامه داشت. تنها تمدن باقي مانده، تمدن بابل است كه فتح آن به دست كورش انجام يافت اما شگفتا كه پس از دو سده كاوش در منطقهي بين النهرين (بابل)، نه تنها هيچ اثري از ويراني و غارت ناشي از چيرگي پارسها يافته نشده، بل كه اسناد فراواني به دست آمده كه به رواج و رونق اقتصادي و ترقي بابل در عصر هخامنشيان تصريح دارند[2]. جالب است هنگامي كه كورش كبير در استوانه معروف خود مينويسد: «من با صلح وارد بابل شدم … و ويرانيهاي آن را آباد كردم. فقر آنان را بهبود بخشيدم. فرمان دادم كه هيچ خانهاي ويران نشود و هيچ فردي از مسكن خود محروم نگردد. من صلح و آسايش را براي تمام انسانها تضمين كردم …» [3]؛ «آشور بَنيپل» پادشاه آشور دربارهي تهاجم ويرانگرانهي خود به ايلام ميگويد: «در طول يك لشكركشي من اين سرزمين ايلام را به كوير و ويرانه تبديل كردم. روي چمنزارهاي آن نمك و بتهي خار پراكندم [تا آن جا كه] نداي انساني، صداي سم چارپايان كوچك و بزرگ و فريادهاي شادي [مردم] به دست من از آن جا رخت بربست» [4]. حال با چنين اوصافي جالب است كه پورپيرار شاهان آشور و بين النهرين را دادگستر و مدافع حقوق بشر ميداند و كورش كبير را خونخوار و ويرانگر!!!
يكي ديگر از ادعاهاي رندانه و جاهلانهي پورپيرار كه مدام در توليدات سفارشي وي تكرار ميشود، اين است كه وي دودمانهاي هخامنشي تا ساساني را «غيرايراني» و «غيربومي» ميخواند و دليل ميآورد كه زبان و فرهنگ مثلاً هخامنشيان چون با تمدن بوميان اين سرزمين مغاير است، پس ايشان «بومي» نيستند!!! پورپيرار كوشيده است با آميختن برخي بديهيات با پارهاي توهمات خود، ذهن خوانندگان را گمراه كند؛ اما اين فرد جاهل نميداند كه غير بومي بودن بودن آرياييها در منطقهي خاورميانه، نكتهاي بديهي است و كشف دوبارهي آن (!!) از سوي پورپيرار، كمكي به وي نخواهد كرد. عموم مورخان و دانشمندان از ابتدا بر اين باور بودهاند كه اقوام آريايي و از جمله پارسها، هرگز بومي اين سرزمين نبودهاند بل كه از آسياي ميانه بدين پهنه مهاجرت كرده و سرانجام تمدن «ايراني» را بنيان نهاده بودند. اما غير ايراني خواندن اين اقوام، نهايت جهالت است چرا كه واژهي «ايران» (= جايگاه آرياييان) رهاورد همين اقوام پارس و پارت است و اطلاق عنوان «ايران» نيز بر اين سرزمين كه تا پيش از آن عرصهي انحطاط تدريجي و جنگهاي فرسايشي اقوام پراكنده و جداگانهي به اصطلاح بومي بود، دستآورد همينان است. زبان، فرهنگ، تمدن و قوميت ما «ايرانيان» در مرتبهي نخست، ميراث و يادگار سترگ اقوام آريايي است و نه بومياني كه خود عامل نابودي خويش گشتند و اگر پارسها ميراث و موجوديت آنان را پاس نميداشتند، هيچ نام و نشاني از ايشان در تاريخ بر جاي نميماند.
اما ياوهها و گزافههاي تهي مغزانهي پورپيرار بسي افزونتر و فراتر از نمونههايي است كه در بالا گفته شد. او ميگويد: «پيش از اسلام، ايرانيان به هيچ دين رسمي، ملي و سراسري پايبند نبودند و اسلام نخستين دين، باور و ايمان ملي و سراسري ايرانيان ساكن اين نجد است»!! پورپيرار «وجود زرتشت و دين وي را انكار ميكند و كتاب اوستا را حاصل ترفند و فريب خاورشناسان عامي و دغل و جاعل» ميداند!! او واژهي پارس (= قوم پارس) را «گدا و ولگرد و مهاجم» معنا ميكند و ميگويد كه «نام فارس بايد از روي استان فارس برداشته شود»!! پورپيرار مينويسد «اعراب از همسايگان خردمند ايرانياناند(!!!) كه هر چه را كه اينك بدان مينازيم، از جمله ادب ممتاز ايراني، تحفهاي است كه عرب همراه اسلام به ايران سپرده است»!! او ميگويد: «ظهور هخامنشيان در تاريخ و جغرافياي شرق ميانه يك فاجعهي بشري و حاصل آن، واپس ماندگي مردم بين النهرين و ايران بوده است»!! پورپيرار مينويسد: «ايران در اين دوازده قرن [از ابتداي عصر هخامنشيان تا انتهاي عهد ساسانيان] كه در تيول سلسلههاي مهاجم بود، به مركزي براي فرهنگ و حتا داد و ستد و تجارت اشتهار نداشت، خردمندي از اين سرزمين برنخاسته و تاريخ جهان جز ردپا و جاي زخم نيزه و شمشير سربازان پارسي و جز ويرانههاي سوخته، نشانهي ديگري در حافظه ملل قديم، از ايرانيان ثبت نكردهاند»!! او مدعي است: «سلطه درازمدت سه قوم مهاجم هخامنشي، اشكاني و ساساني، بنا بر ماهيت وحشي و شمالي خود، جز ستيزه و خونريزي، سوقاتي ديگري به اين سرزمين نياورده است»!! پورپيرار مينويسد: «سعي يهود در پرداخت تاريخ ايران پيش از اسلام، در تلقين اين باور بيبنيان صرف شد كه تاريخ ايران در دوران سه سلسله هخامنشي، اشكاني و ساساني، سرشار و مشحون از افتخارات ملي بوده است و عمدهترين كوشش يهود در بخش دوم تدوين تاريخ ايران، در اين محور گرديده است كه: آن تمدن ممتاز ايران پيش از اسلام، با ورود عرب و اسلام بر باد رفت و واپس ماندگي كنوني ايران و شرق ميانه حاصل حضور و ظهور اسلام است»!! او مدعي است: «اگر غنايي در زبان پارسي به طور اعم، و البته تنها در بخش ادبيات مألوف آن مييابيم، فقط و فقط نتيجهي ترك خط و زبان الكن و ابتر كهن ايران، به نام خط و زبان پهلوي، و گزينش خط و زبان شگفت، زاينده و گوهرمايهي عربي است»!! وي ميگويد: «از هر منظري كه به هخامنشيان مينگرم، نتيجهي ظهور آنها در تاريخ تأسفبار است. حتا هجوم قوم مغول به جنوب، شكفتگيهايي را در روند اتحاد ملي و در فرهنگ و هنر قوم غالب و ملل مغلوب موجب شد. اما هخامنشيان و به دنبال آنها اشكانيان و ساسانيان، جز ويراني و توقف رشد در ايران و بينالنهرين باقي نگذاردند و خود نيز پس از شكست، در تاريخ و جغرافياي مشرق زمين محو، گم و نابود شدند و اينك به عنوان يك قبيله، قوم و يا ملت، همان اندازه براي تاريخ ناشناساند كه از نخست بودند»!! پورپيرار مينويسد: «متأسفانه تسلط دراز مدت قلدري بيفرهنگانه و غارت، كه بنيان آن را در شرق ميانه بل كه در جهان، هخامنشيان و جانشينان غيرايراني آنان، اشكانيان و ساسانيان گذاردهاند، حتا خلفا و حاكمان ايراني پس از اسلام را در تنگناهاي اجتماعي، به الگوبرداري از آنها برگماشت»!! او مدعي است: «سازندگان اوستاي پس از اسلام، با دست يابي به گنجينهي لغت كافي، از طريق آشنايي با زبان عرب و در اثر گسترش فرهنگ و ارتباطات اسلامي، به طور كامل با متون بودايي، كنفوسيوسي، توراتي، انجيلي و قرآني آشنا شدند و به سهولت توانستند با وام از اين منابع، كتابي [= اوستا] براي دين تازهساز [= زرتشت] خود تدارك ببينند»!!! و… اما اوج جهالت و خودفريبي پورپيرار در اين است كه نه تنها براي هيچ كدام از اين تصورات و توهمات باطل و مضحك و اهانتبار خود دليل و سند معتبري ندارد، بل كه انبوه دلايل و اسناد خردپذيري كه خلاف عقايد وي را اثبات ميكنند، به ادعاي اين كه برساختهي يهود هستند، به راحتي مردود ميشمارد و به كناري مينهد!!
آخرين نمونهي ياوهگوييهاي پورپيرار، مقدمهي 10 صفحهاي او بر كتاب ارزشمند استاد محمد داندامايف به نام «تاريخ سياسي هخامنشيان» است كه در سال 1381 از سوي نشر «كارنگ» منتشر شده است. در اين نوشته، وي پس از انبوهي رجزخواني و مهملگويي، سرانجام آماج حملات خود را متوجه «دكتر پرويز رجبي» كرده است؛ دانشوري كه در جهت مقابله با توليدات سفارشي پورپيرار، كتاب پرمحتوايي را به نام «هزارههاي گمشده» (انتشارت توس) منشر نموده بود. پورپيرار در انتهاي اين يادداشت خود مينويسد: «چنين است كه انتشارات كارنگ با پوزش بسيار، كه خوانندگان را بار ديگر به خواندن پژوهشهاي بيارزش خاورشناسان دربارهي تاريخ ايران ميكشاند، وعده ميدهد كه تا زمان فرارسيدن فرصت گفتوگوي ملي و عالمانه دربارهي بنيان تاريخ ايران، هيچ كتابي كه بافتههاي كهنه دربارهي تاريخ ايران را تكرار كند، منتشر نخواهد كرد»!!! اما اين خبر، مژدهي مسرت بخشي است چرا كه ديگر، كتابهاي نفيس و درخشاني چنين، از آلوده شدن به يادداشتهاي تهيمغزانهي پورپيرار نجات خواهند يافت! جالب آن كه وي پس از لجن مال كردن بخش عمدهاي از تاريخ و فرهنگ ايران، اخيراً به سراغ «سعدي» رفته و با انتشار كتابي به نام «مگر اين پنج روزه» اين بزرگمرد ادب پارسي را نيز مشمول اهانتهاي جاهلانهي خود كرده است.از دیدگاه این شخص هر آنکس که در طول تاریخ به عنوان شخصیت مشهور مانند ادیب، شاعر، نویسنده، سردار بزرگ، مردی انقلابی یا پادشاهی قدرتمند و ... میزیسته است، مزدور، جیره خوار و آلت دست یهودیان و جاعل تاریخ کهن و تمدن آن بوده و باید همه آثار و کتابهای برجامانده از او را از میان برد!
مشاهیری چون زرتشت که زیباترین سرودهای کهن را سروده اند، مانی و مزدک آن مردان انقلابی روزگار ساسانیان و حتی سلمان فارسی آن یار باوفای پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)، بابک خرمدین آن دلاور مرد آذربایجانی و ... همگی شخصیتهای دروغین، جعلی و افسانه ای شمرده می شوند.اما برعکس این استاد بزرگ!! هرکس و هرآنچه که در طول تاریخ، بعنوان بیگانه به این سرزمین تاخته و مردم را به خاک و خون کشیده و شهرها و روستاها را غارت نموده است مورد ستایش قرار داده و آن شخص و نیروهایش را آورنده فرهنگ و تمدن به این آب و خاک و نجات بخش مردم معرفی نموده است.
از دیدگاه ناصر پورپیرار اسکندر مقدونی همان ذوالقرنین قرآن کریم است که مردم این سرزمین را از چنگ وحشیان هخامنشی (یعنی همان دست اندرکاران پوریم!!) نجات داد.
یونانیان بودند که در ایران بناهای باشکوه در تخت جمشید، تیسفون و... ساختند! ایوان بزرگ تیسفون یک سازه هنری یونانی است و بنای آرامگاه کورش یک طویله و زاغه ساخت یونانیان است!!!
از دیدگاه ایشان نام خلیج جنوبی ایران خلیج فارس نیست و همه نقشه های تاریخی موجود را که نام این خلیج در آن آشکارا بانام «پارس» مرتبط است، دروغین و جعل شده توسط یهودیان یا جیره خواران آنها می دانند!
استاد می فرمایند که باید نام این خلیج را هر چه سریعتر عوض کرد و بهتر است نام را به « خلیج عربی» تبدیل ساخت!!

سلام.نرگس هستم.متولد 31/1/1367 شیراز.ساکن آمریکا.هر وقت دلم بگیره یا خوشحال باشم اینجا می نویسم