سلام
بالاخره اومدم ایران!
جمعه ساعت ۱:۳۰ بامداد پروازم در فرودگاه امام خمینی تهران به زمین نشست.البته بعد از یه سفر خیلی طولانی
.اما من اونجور که فکر می کردم خسته نشدم.شاید به خاطر شوق دیدار بود.به هر حال وقتی هواپیما تو ایران نشست خیلی حس خوبی داشتم.به هیچ وجه از اومدنم پشیمون نبودم
.خلاصه پیاده شدم و دیدم پشت یه شیشه یه عالمه آدم وایسادن.قرار بود داییم بیاد دنبالم.منم حوصلم نشد تو اون جمعیت بگردم دنبالشون و رفتم سراغ چمدونام.تو صف بازرسی که بودم از پشت شیشه ها دیدمشون.اینها اومده بودن:داییم-زن داییم-پسر داییم-دختر داییم و خالم که داشت ازم فیلم می گرفت.بقیه هم خونه خالمینا منتظر بودن.خلاصه رفتم بیرون و شروع کردیم به روبوسی و بقل کردن.خانواده دایی هم زحمت کشیده بودن و گل آورده بودن
.خلاصه رفتیم به سمت کرج.تا رسیدیم ساعت ۴ شده بود.اما همه بیدار بودن(البته بعضی هاشون قبلش چرت زده بودن).شروع کردیم حرف زدن و ساعت ۶ شد.اون ها هم گفتن اشکال نداره.به جاش جمعست تا ظهر می خوابیم
.اما کور خونده بودن.چون من بعضی هاشونو که اصلا نذاشتم بخوابن اونایی رو هم که خوابیدن ساعت ۸:۳۰ بیدار کردم که بیان باهام صبحانه بخورن
.پسر خالم می گفت نرگس من ۲-۳ هفته بود جمعه ها هم کار می کردم فقط منتظر یه جمعه بودم که بخوابم.منم گفتم تقصیر خودتونه می خواستین پیشنهاد ندین که بیام.خلاصه تا یکشنبه کرج بودم و یکشنبه با پسر خالم رفتیم فرودگاه مهر آباد که بیام شیراز.پسر عموم هم تهران بود قرار بود تو فرودگاه همدیگه رو ببینیم که با هم بیایم شیراز که خوشبختانه دیدیم چون بلیط هام دست اون بود.تو سالن انتظار هم نیمه اول بازی پرسپولیس رو نگاه کردم که هی فرت و فرت گل می خورد
.منم گفتم بهتره سوار هواپیما بشیم تا بیشتر سوراخ نشدیم که گویا بعدا جبران کردند.تو راه هم راجع به ایران و آمریکا به پسر عموم حرف زدیم و نفهمیدم کی رسیدیم شیراز.پروازم هم تاخیر داشت و مامانمینا تو فرودگاه شیراز کلی منتظر موندن.اونجا هم مامانم تا دیدم شروع کرد بوس کردن و یه جورایی ول نمی کرد.همه هم داشتن نگامون می کردن.هر چی بود ۸ ماه دخترشو ندیده بود
.بعدشم نوبت به بابام و داداشم و بقیه رسید.دختر عموم و بچه ها عمه ام هم با دسته گل اومده بودن.جالب اینجا بود پسر عموم دستش تو هوا مونده بود می گفت بابا منم اومدم یکی هم به من دست بده
.خلاصه رفتیم خونه و مریم(دختر دختر عموم) هم با مامانشینا اومده بود و اونا هم دسته گل آورده بودن . شام هم اونجا بودن.غذا هم غذای درخواستی من بود.اون شب هم گذشت و تا حالا هر شب مهمون داشتیم و مرتب بهم تلفن می زنن.خلاصه فعلا که خیلی داره حال میده.
پس فعلا خداحافظ...